داستان کوتاه
عاشقانه و جذاب
داستان درباری پسری است که مغرور اما ساکت است بی آزار اما غیر قابل پیش بینی است و دخترکی وارد زندگی او می شود و..................
لوسی جرمین، دختر جوانی که تازه مدرک کاپیتانی گرفته، آماده است تا وارد دنیای کشتیرانی شود و در کنار پدر و مادرش کار کند. اما شبی طوفانی همهچیز تغییر میکند… نامهای مرموز، خبر غرق شدن والدین در دریای سیاه، و اتاقی مخفی پر از دفترهای خاطرات مادرش، آغازگر سفری پر از راز و حقیقتهای پنهان میشود.
توبی، دانشمندی مرموز که صورتش را با ماسک پوشانده، در کارگاه زیرزمینی خود دو «دریچهی زمان» ساخته است. او با کمک دستیار جدیدش، دستگاه را فعال میکند. همزمان، دو نوجوان از دو برههی متفاوت (اسا از ۲۰۳۵ و توکی از ۱۸۴۸) ناگهان جابجا شده و وارد دنیایی ویران و عجیب میشوند. در پایان، فردی ناشناس با شنل و ماسک در سایههای کارگاه ظاهر شده و ناپدید میشود. دستیار جدید توبی هم رفتار عجیبی از خود نشان میدهد.
ماهک: دختری لال، عشقی ممنوعه، سرنوشتی اجباری. پدرش او را فروخت. خان او را خرید، بیخبر از رازِ سکوتش. وقتی حقیقت برملا شد، خان تسلیمِ ارادهی خود نشد و ماهک را به اجبار تصاحب کرد
ولگرد شمارهی صفر روایتی بیپروا از کودکی بینام، بیپناه، و بیتعلق که در سایهی قضاوتها و سکوتها رشد میکند. او را «گربه» صدا میزنند—نه از روی محبت، بلکه از روی طرد. در جهانی که شوخیها بوی مرگ میدهند و دوربینها فقط لحظهی اشتباه را ثبت میکنند، گربه متهم به قتلی میشود که هرگز مرتکب نشده. رفاقت، خیانت، و سکوت در برابر واقعیت، او را به کانون اصلاح و تربیت میکشاند—جایی که بیشتر شبیه دیوانهخانه است تا محل بازسازی انسانها. اما در میان تختهای آهنی جیرجیرکن، غذاهای تهوعآور، و نگاههای پر از انزجار، نوری طلایی از راه میرسد: لیو، پسری با موهای مارپیچ و نگاهی متفاوت. آیا گربه میتواند از مسیر سقوط بازگردد؟ آیا در جهانی که همه از دست دادهاند، هنوز چیزی برای نجات باقی مانده؟ ولگرد شمارهی صفر داستانیست از هویت، درد، و امید—روایتی که از دل تاریکی، به روشنایی چنگ میزند. اثر ویدا صدیقی مورنانی
رطوبت، غلظت سنگین مه و بوی ترشیدگی کاه، هویت این کلبه متروک را شکل میداد. دیوارهای گِلی، که زمانی پناهگاهی در برابر سرمای دشت بودند، اکنون بیشتر شبیه اسکلتی پوسیده بودند که با هر وزش باد سینه خیز میرفتند. شکافها، دهانهای باز و دنداننمای خانهاند که شبها را با صدای زوزه باد و نالهی قطرات باران که برخوردشان به سفالهای سست سقف، ریتمی آزاردهنده ایجاد میکرد، پر میکردند. بوی تند و ماندگار باروت، کهنه و خاکستری، مانند یادگاری ناخوانده از نبردهای پیشین، با بوی دود چوب مرطوب مخلوط شده بود و فضای کوچک را پر کرده بود.
سالهای آغازین حکومت داریوش شاه، زمانی که امپراتوری هخامنشی در اوج شکوه و قدرت تازه جان میگرفت. شهرها پر از هیاهو و بازارها پر از رنگ و صدا بود، و کاخ شاهنشاهی، با ستونهای بلند و حوضهای پرآب، هر روز صحنهی زندگی و مراسم باشکوه را به نمایش میگذاشت. در این جهان پر از شکوه و نظم، دختری به نام شیرین با کنجکاوی و شجاعت خود، به دنبال کشف دنیایی فراتر از خانه و خانواده بود. و در کنار او، وسپاسین، جوانی از گارد جاویدان شاه، نمادی از شجاعت و وفاداری، قدم در مسیرهایی میگذارد که زندگی هر دو را تغییر خواهد داد.
سقف باران خورده باران که میبارد دستت را میگیرم میبرم کوچهباغهای کودکیات همان جا که هنوز بختک نیامده و سنگینیبر شانههایت ننشسته آنجا، زیر سقف بارانخوردهی یک ایوان قدیمی دو لیوان چای میگذارم بیسکوییتهای سادهی مادربزرگ را میآورم برایت از روزهایی میگویم که خدا هنوز درون کوچههای خاکی با بچهها گرد بازی میکرد به خلصه که برسیم یادت میآید آن شب را تا صبح باران زد تو بیدار ماندی فکر کردی کسی نیست؟ من بودم همان گوشهی تاریک اتاق نشسته نگاهت میکردم. هر قطرهی باران که میخورد به شیشه اسم تو را صدا میزد خلصه یعنی جایی که دیگر کلمه نمیخواهد دست در دست هم میگذاریم به افقی خیره میشویم نه آغاز دارد نه انجام و من در سکوت برای همانهایی که گفتی دعا میکنم برای سنگینی شانههایت برای عرق سقف چشمهایت برای پرندهی مجروحی که ز زخمش شعر میسازد توآرام میگیری نه چون رنجها رفتهاند که چون کسی هست رنجهایت را بیهیچ قضاوتی در آغوش کشد همانطور که باران خاک را در آغوش میکشد بیآنکه بپرسد چقدر خشک بودهای حالا بیا... دستت را بگذار دردستم چشمهایت را ببند آنقدر میرویم تا برسیم همان نقطهی اول همانجا که گفتی «الهی...» و من جوابت را قبل انکه بپرسی با تمام وجود به تو پس میدهم «لبَّیكَ...» بهاالدین داودپور.بامداد