طرد شده
تا الان شده برای حس زنده بودن تا مردن بری ؟
این داستان در مورد یک امپراتوری 2000 ساله تخیلی از آغاز تشکیل تا انتهای آن هست. داستان حول محور امپراطور ها و اشخاص مهم این کشور تخیلی می گردد که در آن تاثیر گذار هستند،از تشکیل دهنده امپراتوری تا نابود کننده آن. ممنون لطفا از این داستان لذت ببرید.
سلام من ریحانه بابایی هستم دخترکی معمولی با سرنوشتی پیچیده به خاطر کار پدرم دائم از این شهر میرفتیم به اون شهر در ۱۸سالگی تصمیم گرفتم در ایران بمونم با دوست صمیمی ام نرگس مادر و پدرم به طرز عجیبی یکدفعه غیب شدن حالا هم با پسری به اسم محمد زندگی میکنم و در پی پیدا کردن پدر و مادرم سرگردانم
این ادامه داستان تاج و تخت قبلی است پس اگر آن را نخواندید وارد این داستان نشوید. بعد از انتقام داریوش از اردشیر،سودابه و آتوسا با مشکلات زیادی در آینده مواجه می شود. آینده ای که پر از رمز و راز و آبستن اتفاقات زیادی است
مادربزرگ بعد از مرگت زندگی ما دیگر آن زندگی قبلی نبود............... این داستان ورژن بهتر داستان چرخه تاریکی قدیمی است
در میان بازی قدرتی که زندگیها را نابود میکند و خیانتهایی که تاریکی را عمیقتر میکنند، آیا کسی جرات دارد که خودش را فدا کند؟ گاتهام دیگر یک شهر نیست، بلکه میدانی است برای نبرد نور و سایه. در شهری که پلیس ها رشوه می گیرند و مسئولان فاسدند،مردم از چه کسی انتظار داشته باشند؟
در افق طلوع خورشید، جایی میان درختان سر به فلک کشیدهٔ روستای ابریشم، داستانی آغاز میشود که قلبها را به تپش میاندازد. **کیانوش**، جوانی پر از شجاعت و مهربانی، در روزمرگی سادهای زندگی میکند، اما سرنوشت او چیزی فراتر از یک روستایی ساده است. وقتی صدای استغاثهٔ دختری زیبارو و مرموز از دل جنگل بلند میشود، راهزنانی بیرحم پا به صحنه میگذارند و آزمونی برای دل و دستان کیانوش آغاز میشود. نبردی میان حق و باطل، میان زندگی آرام و مسیری پرخطر به پایتخت، **تهران**. اما این تنها آغاز ماجراست. جایی دورتر، در کاخ مجلل کیکاووس، پادشاهی که عقلش را به توطئههای سودابه سپرده، طوفانی از فساد و خیانت در حال شکلگیری است. آیا کیانوش و دختری که به کمک او نیاز دارد، کلید تغییری بزرگ در این سرزمین خواهند بود؟ **"داستانی از شجاعت، خیانت و عشق... سفری که سرنوشت یک مرد را به آزمون میگذارد و آینده ایران را تغییر میدهد."** این سرگذشت را از دست ندهید، در جایی که خورشید به آرامی طلوع میکند، اما سایهٔ تاریکی همچنان بر زمین گسترده است... **"تاج و تخت".**
صدای گریه نوزادی می آمد که با زبان خود صدایش را به گوش دنیا میرساند ( من پادشاه پارس میشم ) ... سلام من راوی یا روایتگر زندگی محمد علی ابهراج سینک هستم و در طول دوران زندگی او شما را همراهی خواهم کرد . راستی ببخشید اون نوزاد بچست نمیدونه چی میگه ... خلاصه ( صدای دلنوازه گریه یک کودک نوزاد در کوشه ای از خاک پارس خبر از به دنیا آمدن یک خورشید را به مردم ستم دیده پارس میدهد محمد علی ابهراج سینک ... ) ... هنوز جنگی در کار نیست ...
بخوانید برای رفع خستگی اینجا باید قوه تخیلت بالا باشه؟!!! اسم کتاب را تغییر دادم این داستانا را با موزیک بی کلام بخونید....
چه کسی میداند که در دنیای آینه ها چه میگذرد؟! چه کسی میداند که وقتی چشمانش روبه روی آینه بسته است انعکاس او همین شکل را به خود دارد؟!
در قلب قلمروی اِلدرین، ویلیام، یک سرباز ساده، سالها در سکوت دلباختهی شاهدخت اِلای بود. او هر روز از دور، بیآنکه جرأت کند عشقش را ابراز کند، او را مینگریست. اما وقتی اِلای متوجه نگاههای پنهانی او شد، سرنوشت راهی تلختر برای ویلیام رقم زد—زیرا خیلی زود، شاهزادهای دیگر از راه رسید…