یادایام
یادایام هوا هنوز بوی نمِ خاکِ تازه را در مشام داشت. خاکی که پایِ برهنهی ما، گرمای نرمش را به خاطر میسپرد. صبحها با بانگ خروسهای محله از خواب برمیخیزیم و شبها با نجوای باد در لابهلای شاخههای درختان توت به خواب میرفتیم. زندگی، ریتمی ساده و بیآلایش داشت؛ مثل ضربانِ قلبِ کوچههای باریک که از خندههای ما پر میشد و با پایهای کوچکمان جانی دوباره میگرفت. پیراهنی به اندازه رویاهای بزرگ تنم را با پیراهنی میپوشاندند که از برادر بزرگتر به ارث رسیده بود؛ گشاد و قدبلند، یقهاش تا پایین سینهام میرسید و آستینهایش نوک انگشتانم را قایم میکرد. اما در آن گشادی، گنجی از خاطرات نهفته بود: بوی عرقِ بازیهای بعدازظهر، خاکِ زمین فوتبال و مهربانی دستانی که پیش از من، این پارچه را به تن کرده بود. سالی یک بار، یک دست لباس نو؛ آن هم در آستانه عید. آن روزها، مغازهها بوی پارچههای نو و کفشهای براق میدادند و ما با چشمانی درخشان، گویی به تماشای گنجی افسانهای رفته بودیم. سفرهای از آسمان و زمین غذا، نانی بود تازه از تنور، با پنیر و کرهای که هنوز بوی علفهای بهاری را در خود داشت. گاهی هم آبگوشتی مجلسی، با دنبههایی که رویش ذوب میشد و عطری دلانگیز در فضای خانه میپیچید. دورِ کرسی جمع میشدیم؛ پاهایمان زیر لحاف پنهان میشد و دستهای کوچکمان به سوی سنجد و کشمش دراز میشد. گرمای کرسی نه تنها تن، که دل را نیز گرم میکرد. روزهایی که صفها، قصه میساختند صفهای طولانی نفت، گازوئیل و نان؛ بشکههای ۲۲۰ لیتری را در گل و لای جاده میغلتاندیم و با تحمل سرما ...













