قسمت ۱:شروع ماجرا

گیلار : قسمت ۱:شروع ماجرا

نویسنده: ghaffarisamiyar

تقریبا،تقریبا ۱ ماه گذشته از مرگ بابابزرگم،با مامانم و خواهرم قراره بریم خونشو که توی روستای گیلاره یه سر بزنیم و اونجارو خالی کنیم.راستی منم سونیام ۲۳ سالمه.روستای گیلار درست وسط یه جنگل هست با درختای دراز و خیلی زیباست! 
مامانم:بیا کمک کن وسایل رو بزاریم تو ماشین! زود باید بریما ساعت ۶ عه! 
هوا ابریه و یکم سرد!
راه افتادیم!
جاده از توی جنگل رد میشه و دور و ورش درختای بلندی هست.جاده خیلی خلوته!
خواهرم:به به بریم شاید چیزهای خوبی داشته باشه.هه هه هه
رسیدیم روستا!
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.