داستان های تنکودروم. آرنیکا : بخش یک

نویسنده: Eightwingphoenix

هوا رو به تاریک شدن می رفت. اما بساط مهمانی بزرگ جناب فرماندار تازه بر پا شده بود. میوه های رنگارنگ، غذای های اشرافی و انواع نوشیدنی ها روی میز بزرگ سفید که طولش به اندازه طول حیاط خانه بود قرار داشتند. مهمان ها کنار هم قدم می زدند و میخوردند و تفریح می کردند. خانه فرماندار که بیشتر شبیه به یک قصر بود، سه طبقه داشت و خود صاحب خانه هم از طبقه بالای بالا مهمان هایش را نظاره می کرد. خوشحال و راضی بود. باید تا چند دقیقه دیگر پایین می رفت و برای جمعیت سخنرانی می کرد. برای همین دست از تماشا بر داشت و پرده اتاقش را کشید تا لباس هایش را عوض کند. در حین اینکه داشت آماده رفتن می شد، به سخنرانی اش فکر می کرد. میخواست به مهمان هایش اطمینان دهد که وعده های داده شده، هنوز سر جایشان هستند. میخواست خبر سرخوشی ها و مهمانی های بیشتر در آینده نزدیک را به گوش دوستان دور و نزدیکش برساند. و البته طبق معمول هم با شنیدن چاپلوسی و تعریف و تمجید آنها لذت عالم را ببرد.


در همین فکر ها بود که صدای در آمد. سرش را برگرداند و با همان آرامش همیشگی گفت کی اونجاس؟


صدای یکی از نگهبان های اتاقش آمد: قربان. پیک قصر اومده براتون نامه آورده.


فرماندار در حالی که لباسش را صاف می کرد گفت: بگو بیاد تو.


در باز شد و جوان قد کوتاهی وارد شد. لباس سفید و قرمز مخصوص نامه رسان های قصر را به تن داشت. پوستش کمی سبزه بود و مو های سیاه و براقش از دو طرف تا زیر چانه اش آمده بود. به چهره اش نمی خورد که بیشتر از هجده سالش باشد. هم قد کوتاهی داشت و هم اندکی لاغر بود. جوانک تعظیم کرد و گفت: درود و سلام خداوندگاران زینما بر جناب فرماندار. نامه از از طرف شاهنشاه براتون آوردم.


آن پایین همه منتظر فرماندار بودند تا تشریف بیاورد و سخنرانی اش را انجام دهد. چون تا قبل از آن شام سرو نمی شد. مردم پچ پچ می کردند و هر کس چیزی به فرد کناری اش می گفت. یا از سخاوت و دست و دلبازی فرماندار حرف می زدند، یا کیفیت و طعم غذا و یا از کار و شغلشان می گفتند ده دقیقه گذشت و خبری از فرماندار نشد. مهمان ها زیاد این تاخیر را جدی نگرفتند و به حرف زدن ادامه دادند. پانزده دقیقه،... بیست دقیقه... نیم ساعت گذشت و هیچ خبری از فرماندار نشد. همه نگران شدند. کم کم صدای جمعیت بلند شد و ابراز نگرانی و تعجب همه جا را پر کرد. سرانجام یکی از میان جمع که مردی جا افتاده و میانسال بود و نشان روی بازویش می گفت که افسر نیرو های امنیتی است، صدایش را بلند کرد و گفت: من میرم تو ببینم چرا جناب فرماندار دیر کردن. شما آرامشتونو حفظ کنین و به کارتون ادامه بدین. سپس خودش را مرتب کرد و به سمت در ورودی قصر فرماندار حرکت کرد. نگهبان ها قرار نبود جلویش را بگیرند. او بار ها وارد این خانه شده بود چون یکی از نزدیک ترین دوست های فرماندار بود. و البته قابل اعتماد ترین دوست او. خانه واقعا باشکوهی بود. پله ها از چوب بلوط، دیوار های از سنگ سفید براق، چلچراغ های بزرگ و باشکوه و شیشه های رنگی فوق العاده زیبا. صدای ملایم موسیقی به گوش می رسید. اما هیچ آلت موسیقی آنجا نبود. افسر در حالی که از پله های خانه بالا می رفت، با خودش گفت: حتما یه اتفاقی افتاده. احتمالا اون نامه دستشو بند کرده. وگرنه هیچ وقت این همه طولش نمی داد


افسر پشت در اتاق فرماندار رسید. باد ملایمی شروع به وزیدن گرفت. در زد و گفت: هی مرد! نیم ساعته مردم اون بیرون منتظرن. چیکار میکنی اون تو؟


صدای موسیقی ملایم قطع شد و به نظر می رسید که دیگر باد هم نمی وزد. افسر در را باز کرد و وارد اتاق شد. همه چیز مرتب بود. همه جا تمیز و همه چیز طبیعی بود. به جز جسد بی جان و سر تا پا خونین فرماندار.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.