داستان های تنکودروم. آرنیکا : بخش دو

نویسنده: Eightwingphoenix

خیلی زود به جای مردم شاد و خوشحالی که آمده بودند تا از مهمانی جناب فرماندار لذت ببرند، گروهی از سرباز ها داخل حیاط خانه حضور داشتند. عده ای از آنها کلاهخود آهنی ساده ای به سر داشتند و لباس هایشان به رنگ خاکستری و سیاه بود و عده ای دیگر هیچ کلاهی روی سر نداشتند و رنگ قرمز و خاکستری روی لباسشان نقش بسته بود. اما همه آنها نشانی روی بازوی خود داشتند که نشان می داد از سرباز های اداره امنیت شهر هستند. واحدی از نیرو های نظامی که مسئول برقراری نظم و امینت، رسیدگی به جرایم و کنترل شورش ها و درگیری ها بودند.
افسر میانسال، گوشه ای روی زمین نشسته بود و فقط به دانه های خاک روی زمین خیره شده بود. هنوز شوکه بود؛ ترسیده بود؛ هر چه باشد، او و فرماندار از جوانی دوست های نزدیکی بودند. به قدری غمگین بود که گریه اش نمی آمد. فقط می خواست چشم هایش را ببند و با باز کردن دوباره، دوست قدیمی اش را با همان لبخند و همان ظاهر آراسته همیشگی ببیند. اصلا نمی خواست بلند شود و به سمت افسر ارشد قد بلند و لاغری برود و که با نگاه معناداری به او می گفت که بیاید و به سوالات پاسخ دهد. اما چاره ای نداشت. بلند شد و رو به روی افسر جوان ایستاد. قدش تا شانه او هم نمی رسید. 
:میتونی بهم بگی آخرین بار کی جناب فرماندارو دیدی؟ 
افسر میانسال همانطور که سرش پایین بود جواب داد: دیروز، وقتی اومده بود پیشم تا باهام صحبت کنه. 
- بهت چی گفت؟ حالش چطور بود؟ سرحال بود یا حس کردی از چیزی ناراحته؟ حس نکردی مغزش درگیر چیزی باشه؟ 
افسر آهی کشید و گفت:نه... اون مثل همیشه بود. درمورد کار مهمی که با اعلیحضرت داشت بهم گفت. ظاهرا قرار بوده نامه ای از ایشون دریافت کنه که موضوع مهمی توش بوده. 
:نفهمیدی چه موضو...
ناگهان یکی از سرباز ها با صدای گرفته اش فریاد زد: قربان! اینجا یه چیزی پیدا کردیم. 
چند لحطه بعد، افسر ارشد داخل اتاق فرماندار بود و به پاکت خالی ای نگاه می کرد که پشتش با جوهر سیاه، یک گل به شکل ناشیانه ای کشیده شده بود. افسر گفت: این گل... چه گلیه؟ شبیه... شبیه... 
افسر میانسال انگار که کشف بزرگی کرده بود گفت: این گل آرنیکاس! آرنیکا یا همیشه بهار کوهی دقیقا شبیه چیزیه که اینجا کشیده شده. 
افسر تکانی خورد. آرنیکا؟؟ اگه این آرنیکا باشه، معنیش اینه که... 
و یکدفعه مثل باد از اتاق خارج شد. افسر میانسال گیج شده بود. چرا آن مرد جوان باید از شنیدن این موضوع اینقدر هیجان زده می شد؟ البته حق داشت. همه مردم از قضیه گروه خرابکار و شورشی آرنیکا باخبر نبودند. گروه ترسناکی که بدون هیچ دلیل خاصی به افراد مهم دولتی سوء قصد می کردند. بر خلاف قانون، حیوانات تانگیرا شکار می کردند و به شکل عجیبی سعی در نابود کردن پایه و اساس دولت داشتند. نه صرفا دولت شاه لوکیتوس، بلکه کل نظام شاهنشاهی. 
جلسه بین افسر ارشد پرونده فرماندار، فرمانده واحد دوی نیرو های امنیتی، فرماندار کل و فرستاده دولتی در خانه شخصی افسر ارشد برگزار شد. زیکشین ارینگلوا که فرمانده خشنی بود، با صدای بلند گفت: این گروه دیگه داره بیش از اندازه جنایت می کنه. هر هفته یه قتل، یه خرابکاری و کلی حیوون بی گناه که به دست اون وحشیا سلاخی میشن. یعنی واقعا دولت هیچ تصمیمی برای دستگیر کردن و شکست دادن شون نداره؟ 
جناب فرماندار کل که مردی جا افتاده بود و ریش خاکستری کوتاه و مو های کوتاه داشت، با صدایی جدی گفت: صداتو بیار پایین فرمانده. نکنه میخوای همه رو خبردار کنی؟ به جای این حرفا یه فکری به حال این پرونده کنین. 
افسر جوان که منتظر بود تا جو آماده شود، جملاتش را داخل ذهنش مرتب کرد و گفت: طبق گفته نگهبانای شخصی جناب فرماندار، ایشون امروز توی خونه با هیچ کس ملاقات نکردن. فقط یه بچه نامه رسان که از قصر براشون نامه برده بود. قتل اما ظاهرا از طرف گروه آرنیکا انجام شده و هدفش هم مشخص نیست. فقط نامه مهم اعلیحضرت که دست فرماندار بود تکه تکه شده و بعدش هم آتیش زده شده. پشت پاکت اون نامه هم علامت گروه آرنیکا کشیده شده بود. 
فرماندار کل، هاکسون رایش دستی به ريشش کشید و گفت: پس قاتل راحت و رسمی نرفته پیش اون مرد. به نظرمی رسه از پنجره وارد شده. 
افسر جوان گفت: درست به نظر می رسه. وقتی دوست ایشون اولین بار جسدشونو دیدن، پنجره اتاق باز بوده. پنجره ای که به سمت باغچه کنار خونه باز می شده و یه درخت بلند هم درست جلوش بوده. مطمئنا قاتل از روی دیوار کناری خونه وارد شده، از درخت بالا رفته، کارشو کرده و از همون راه برگشته. 
صدای خنده تمسخر آمیزی بلند شد. هر سه نفر به فرستاده قصر که مرد حدودا سی ساله ای بود نگاه کردند. او با صدای جوان تر از سنش گفت: قاتل فرماندار همون بچه به ظاهر نامه رسونه. هر کسی که یکم درست فکر کنه اینو می فهمه. شما هام یا خیلی احمقین، یا با آرنیکا همدستین. 
فرمانده زیکشین با عصبانیت بلند شد، صندلی اش را محکم به عقب هل داد و گفت: چطور جرات می کنی به ما بی احترامی کنی؟ حواست هست من کی هستم؟ 
فرستاده سرش را بلند کرد و گفت: بشینین جناب فرمانده، به نفع خودتونه. چون شاید از رفتار تندی که باهام داشتین پشیمون بشین. 
جناب زیکشین به قدری خشمگین شد که دستانش شروع به لرزیدن کرد. اما فرماندار هاکسون دستش را گرفت و با تمانینه گفت: آروم باش مرد. بذار ببینیم چی میگه. 
فرستاده که از پیروزی اش راضی بود، لم داد و گفت: مشخصا هیچ کدومتون نمیدونین که سن مجاز برای نامه رسونی توی قصر بیست ساله و اگه افسر توی گزارشش نوشته که سن اون بچه دوازده سال تخمین زده شده، پس اون قانونا نمیتونسته از قصر اومده باشه، علاوه بر اون شما میگین که اون نامه از قصر آورده بود. ولی میتونین بگین اون نامه دقیقا کجاس؟ فقط نامه سوخته اعلیحضرت پیدا شده. همین. 
افسر جوان مثل گچ سفید شد. فرستاده اصلا اتاق فرماندار را ندیده بود، عجیب تر از آن اینکه افسر، گزارشش را به هیچ کسی نشان نداده بود. پس آن فرستاده از کجا محتوای آن را می دانست؟ 
فرستاده همان طور که لم داده بود کمی خودش را تکان داد و گفت: پس قاتل همون بچه‌س. و احتمالا اون بچه عضوی از آرنیکاس و این یعنی دست مون هرگز بهش نمی رسه. به همین سادگی! 
بسیار دور تر از جایی که گمانه زنی ها در مورد قاتل فرماندار انجام می شد، درون جنگل های انبوه ابلیز، دو نفر با لباس های کلاه دار دور آتش ایستاده بودند. و بازگشت دوستشان را تماشا می کردند. آن شخص هم کلاه روی سرش کشیده بود و صورتش دیده نمی شد. اما وقتی به آتش نزدیک شد و سرش را بالا گرفت، نور آتش چهره نوجوانانه نامه رسان قصر را نشان داد. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.