داستان های تنکودروم. آرنیکا : بخش سه

نویسنده: Eightwingphoenix

:«حس نمیکنی یکم دیر کردی کئو؟»

کئودایکو نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت«: دیر کردم؟ مثل اینکه باید از تو یه مهمونی رد می شدما!»

داچّین میلیوش، مرد سیاه پوست و قوی هیکل، با لباس نظامی نیرو های امنیتی، مو های کوتاه، بینی کوفته ای و شمشیر بزرگ و سنگین که با غلاف به کمرش بسته شده بود، سریعا آتش را خاموش کرد و رو به کئودایکو گفت:« باید سریعا بریم. الانه که سربازا ردتو بگیرن و بیان دنبالت.»

کئودایکو نگاهی به داچین انداخت و گفت:« هوی! هواست باشه داری با کی حرف می زنی. من کسی نیستم که یه مشت سرباز بی‌خاصیت ردمو بزنن. »
داچین دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و خندید و گفت:« باشه... باشه... تو خوبی.»
صدای میکادو هنریشتین، پسر ریز نقش بلوند که قدش اندکی از کئودایکو کوتاه تر بود و موهای نسبتا کوتاه تر از کئو، به رنگ طلایی و چشم های آبی رنگ داشت، با بی حوصلگی گفت:« اگه بحثتون تموم شد اجازه بفرمایید برگردیم.» 
کئو سر تکان داد و برای به حرکت انداختن دوستانش، پیش قدم شد. 
فردای آن روز، خبر کشته شدن فرماندار شهر فروزانتو، جناب تیس نمشیستر همه جا پخش شد. هر کس واکنش متفاوتی نبست به ماجرا داشت. یکی دلش به حال خانواده فرمانده سوخت، یکی ته دلش شاد بود و مرگ تیس را خبر خوش می دانستند، عده ای بی تفاوت بودند و عده دیگری نگران طلب هایشان از او و قول و قرار هایشان بودند. فرماندار پولدار و دست و دلباز، زمین ها، مقام ها و امتیاز های زیادی به دوستان دور و نزدیکش بخشیده بود که حالا از دست رفته به نظر می رسید. 
صدای دربان قصر بلند شد که با صدای بلند و خنک خود می گفت:« مهمان ویژه اعلیحضرت تشریف آوردند!»
سپس در باز شد و مرد قد کوتاهی نمایان شد. او چهره ای ساده و موقر داشت. ریش کوتاه و باریکی داشت و مو های مشکی نسبتا بلندی داشت. زخم باریکی که از سمت راست پیشانی اش تا پایین گوش چپش خورده بود، چهره مرموز و مغرورش را جذاب تر می کرد. لباس زرم به تن داشت و خنجری به کمر و کمانی به پشت داشت. با دیدن قصر، ابرو بالا انداخت و به جای اینکه مستقیم به سراغ پادشاه برود و ادای احترام کند، به تماشای چلچراغ های بزرگ و ستون های سفید باشکوه و سنگ های مرمر براق کف قصر مشغول شد. داخل چلچراغ به جای شمع، از اُمنیچر استفاده شده بود. میوه خاص و جالبی که قابل خوردن نبود، اما هسته درخشان و پوست بسیار نازکش، باعث می شد که از نورش برای روشن کردن محیط ها استفاده شود. اما بیشترین کاربرد امنیچر، برای یاتچیست ها بود. افرادی که توسط مردم به عنوان جادوگر، عجیب الخلقه، غیر عادی و تانگیرا های وحشی حطاب می شدند. آنها توانایی کنترل و استفاده از یاتچی را داشتند. قدرتی که به همان جادو در میان عوام شهرت داشت. 
مرد قد کوتاه لبخند ظریفی زد و رو به شاه گفت:« خیلی جالبه... شاهی که بیشترین نفرت رو از یاتچیست ها داره، توی چلچراغش از امنیچر استفاده می کنه و یه یاتچیست به قصرش دعوت می کنه!»
این حرف اصلا به مذاق وزرا و نزدیکان شاه خوش نیامد. یکی از آنها که پیرمردی فسیل شده بود و ریش سفید بلند، صورت پر از چروک، سر طاس و اندام باریکی داشت و دستش را به میله تخت پادشاه گرفته بود تا نیفتد، با عصبانیت رو به مرد قد کوتاه گفت:« چطور جرات می کنی اینطوری به اعلیحضرت بی احترامی کنی؟ ایشون شاه این ممکت هستن...» شاه هیچ حرفی نزد. او مرد جوان سی و چهار ساله ای بود که مو های فر قهوه ای و چهره استخوانی داشت. گردنبند بزرگ، تاج طلایی با تزیینات یاقوت و یشم آبی و انگشتر های رنگارنگ داشت که همگی در کنار پالتوی پشمین سیاه رنگش، توجه مرد قد کوتاه را جلب کرد. 
بعد از حرف آن پیرمرد فرتوت، وزیر دیگری که کمی جوان تر، و البته چاق تر بود هم به مرد قد کوتاه توپید و گفت:« تو فراموش کردی که در مقابل اعلیحضرت والا مقام هیچی نیستی؟ حواست نیس که ایشون بهت چه لطفی کردن که تا حالا زنده ای و الان سر قطع شدت روی زمین نیس؟»
شاه لوکیتوس دستش را بالا برد و گفت:« جناب وزیر. شما هم مواظب خودت باش!»
سپس از روی تخت پادشاهی اش بلند شد و با صدای بلند گفت:« همگی برین بیرون. این مرد مهمان ویژه منه.»


داچین محکم در خانه را کوبید و گفت:« وینچر! هی وینچر! درو باز کن منم.»
در خانه باز شد و چهره وینچر نمایان شد. مرد جوان و لاغر اندامی که لباس نارنجی رنگی به تن داشت و چشم های سبز رنگ و مو های آشفته مجعد، با صدای جوانش گفت:« اوه جناب میلیوش! خوش اومدین بفرمایین تو. خواهش می کنم بفرمایید.» و اشاره کرد که سریعا داخل خانه شوند. خودش صبر کرد و وقتی هر سه نفر وارد شدند، نگاهی به دور و اطراف انداخت و وقتی از تعقیب نشدن اعضای آرنیکا مطمئن شد، در خانه را بست. 

میکادو مو های نرمش را کمی صاف کرد و گفت:« اوضاع چطوره وینی؟ انگار فرماندار کشته شده.» 

وینچر سر تکان داد و گفت: آره. حقیقت داره. جسد بی جونش با مهر آرنیکا رو پیدا کردن و بلافاصله ما رو متهم کردن به قتل. مسخرس. شما ها هیچ وقت کسی رو نکشتین.» کئودایکو گفت:« اونا با این کار میخوان ما رو بین مردم خراب کنن. کاملا مشخصه که خودشون کشتنش. اونم به خاطر اینکه نامه شاه از دستش رفته بوده.»

وینچر رو به کئودایکو کرد و گفت:« راستی! توی اون نامه چی بود؟»

کئو گفت:« هیچی. مجوز ورود محموله آهن از مولدبیا بود. با اینکه واردات مواد معدنی از خارج ممنوعه، ولی شاه این مجوزو برای پسر عموش نوشته بود تا محموله از دروازه ها رد بشه. ولی حالا بدون این مجوز، نیرو های امنیتی محموله رو توقیف می کنه. البته بعید نیس واحدی که زیر نظر خود شاه کار می کنه به راحتی از این موضوع بگذره.»

وینچر گفت:« آره. معلومه که مشکلی پیش نمیاد...» سپس کمی مکث کرد و آرام تر گفت:« پس خوب شد که شاه هنوز نفهمیده پر ققنوس کجاست.»

میکادو گفت:« تو چیزی متوجه نشدی؟ یادمه رفته بودی به آگیرامناچو. اونجا چیزی نفهمیدی؟»

وینچر گفت:«اون معبد قدیمی رو میگی؟ فقط چند تا اسکلت و کلی کتاب مذهبی پیدا کردم. اونجا اون طوری که همه میگن نفرین شده نبود. خیلی ساکت و آروم، فقط یکم ترسناک بود.»

کئو گفت:« پس ما دوباره به برنامه قبلیمون بر می گردیم. تا زمانی که اطلاعات بیشتر پیدا کنیم. هدف شکار چیه وینی؟»

وینچر نگاهی به نقشه کل ابلیز انداخت و گفت:« فک کنم الان با این هوای گرم، بتونین یه سایولِم بگیرین. احتمالا بین صخره های یخ زده هینگوفروم یه خونواده ازشون زندگی کنه. چون تا حالا سه بار واحد های ارتش اونجا دیده شدن. با اینکه دست خالی برگشتن و هیچی گیرشون نیومد، ولی من حس می کنم باید دو-سه تا سایولم اونجا باشه.»

داچین که این مدت فقط گوش می داد، دست هایش را به هم زد و گفت:« خوبه! پس فردا صبح، هینگوفروم، برای شکار سایولم های گنده. فقط امیدوارم پیشبینی وینچر در مورد آب و هوا غلط از آب در نیاد چون من به شدت از سرما بدم میاد!»

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.