خاطره : شانس بعدی

نویسنده: mosafer

در را باز کرد. موهای سیاهش نصف صورتش را پوشانده بود.
چشمانش خسته بود و معلوم بود که از خواب بیدارش کرده ام.
یادم رفته بود او همیشه عصر هارا میخوابد.
- سلام خرس قطبی.
هنوز گیج بود و حاضر جوابی همیشگی اش را نداشت.
در حالی که خمیازه میکشید و به سختی چشمانش را باز نگه میداشت گفت : سلام.
- میشه بیام تو.
ابتدا گفت : آره.
بعد ناگهان چشمانش گرد شد و اطراف را نگاه کرد.
- یه دیقه صبرکن.
در را به رویم بست و مشغول مرتب کردن اتاقش شد. تابحال نشده بود که به خانه اش بروم و از قبل مرتب باشد.
از بس که این دختر شلخته و نامنظم بود. من بسیار آدم منظمی بودم. حداقل از وقتی که به یاد دارم اینطور است.
ولی سارا کلا با نظم میانه ای نداشت و این تمام زندگی اش را در بر میگرفت.
تنها نظمی که در زندگی این دختر وجود داشت ریتم روزمرگی زندگی اش بود.
بعد از 5 دقیقه نگه داشتنم جلوی در بسته ، بالاخره در را باز کرد و گفت : بفرمایید تو جناب.
خانه اش چندان مرتب نبود ولی حدس میزنم قبل از اینکه به آن برسد فاجعه بوده است.
وقتی متوجه شد خانه اش را بررسی میکنم با دلخوری گفت : خیلی خب دیگه اینطوری نگا نکن ، بشین.
روی مبل راحتی خودش نشستم.
- خب؟ چه خبرا... یادی از ما کردی.
- اومدم باهات حرف بزنم... راجع به اون یارو که میگفتی میتونه....
پوزخندی زد و گفت : پس رویادرمانی مسخرت جواب نداد نههههه؟
میدانستم همین را میگوید.
وقتی میخواستم سراغ رویادرمانی بروم مشاجره ی شدیدی برسرش داشتیم و او معتقد بود که به هیچ وجه نتیجه ای نخواهد داشت و من خیلی جدی و عصبانی به او گفتم خواهیم دید.
سرم را پایین انداختم و با بی میلی گفتم : نه.
با همان خنده ی رندانه گفت : میدونستم ... میدونستم...
سرم را بالا آوردم و گفتم : شماره ی اونو بده بهم. کار دارم باید زود برم.
کاری نداشتم فقط میخواستم از شرش خلاص شوم!
در حالی که روی صندلی پاهایش را تاب میداد ، در فکر فرو رفت.
- شماره ی کیو؟
- همونی که گفتی هیپنوتیزم بلده.
صورتش ناگهان خیلی جدی شد.
- من گفتم؟؟؟
کلافه نگاهش کردم.
گفت : من یه دوست دارم که هیپنوتیزم بلده ولی تاحالا با هیچکدوم شما در موردش حرف نزدم.
- حتما یادت رفته.
- نه من هیچیو یادم نمیره.
راست میگفت علی رغم آشفتگی و شلختگی اش ، هیچ چیزی از حافظه اش نمیرفت.هیچ چیز به معنای واقعی!
- پس شاید یکی دیگه اینو گفته.
با تعجب نگاهم کرد.
خودم هم سردرگم شد. مدت ها بود که با دوستانم گفت و گوی طولانی ای نداشتم. اگر سارا این شخص را معرفی نکرده بود پس از چه کسی شنیده بودم؟ واقعا برایم عجیب بود.
گفتم : خب اصن مهم نیس. فقط شماره یا آدرسشو بهم بده.
سرتکان داد و سپس با یک حرکت دست چندین دفترچه تلفن از زیر مبل بیرون کشید. سپس نشست روی زمین و مشغول گشتن شد.
به او خیره شدم که با آرامش مشغول گشتن بود.
سویشرت پولیوری بر تن داشت و شلوار کولاتس کرم رنگ. مثل همیشه انگشتر مردانه ی نقره ای در انگشت اشاره اش بود. انگشتری که از پدرش به یادگار داشت.
زیر لب گفت : ایناهاش.
از انتهای همان دفترچه برگه ی دیگری کند و روی آن شماره و آدرس آن شخص را یادداشت کرد و به من داد.
گفتم : ممنون.
گفت : کاری نکردم.. ولی هنوز واسم سواله که کی بهت گفتم بری پیش دوستم.
- واسه منم همینطور.
بعد چیزی به ذهنم رسید.
گفتم : میشه قبل از اینکه برم پیشش بهش زنگ بزنی و باهاش هماهنگ کنی.
با تعجب مضحکی نگاهم کرد و گفت : ینی هم باهات بیام و هم قبلش هماهنگ کنم؟
جا خوردم. با عصبانیت گفتم : کی گفتم باهام بیای؟
- نگفتی ولی بهرحال باید منو ببری. دوستم کار اصلیش این نیست. پس اگه یه غریبه بره پیشش قبول نمیکنه.
با لبخند موذیانه ای این را گفت.
خیره نگاهش کردم و گفتم : اگه بهش زنگ بزنی که قبول میکنه.
گفت : تا حضوری نبینتم قبول نمیکنه. باید منم ببری.
از جا بلند شدم بروم که جلوی در برگشتم چیزی بگویم اما او گفت : هر وقت رفتی بهم خبر بده. خداحافظ.
در را به رویم بست.
از اینکه در به رویم بسته شود متنفر بودم. این را میدانست.
روی در زدم و گفتم : پس فعلا.
به سمت واحد خودم به راه افتادم.
حالا مجبور بودم این دختر وراج را با خودم ببرم. لابد در هنگام کار هم پیش دوستش می نشست و اصرار میکرد که گوش کند.
کتم را آویزان کردم و روی تخت دراز کشیدم.
دفترم را روی میز کنار تخت برداشتم و نگاهی انداختم.
دفتر تقریبا پر شده بود و جایی برای نوشتن نداشت. در آن تمام رویاهای عجیب و بی جوابم را یادداشت کرده بودم. واقعا نمیدانستم چرا این قدر آزارم میدادند. هرکسی به جای من بود از پیگیری این چیز های مسخره صرف نظر میکرد و به بی اهمیت دادنش بسنده میکرد.
اما من واقعا نمیتوانستم تحمل کنم. وقتی آن هارا تصور میکردم. حسی به من میگفت که آن هارا قبلا تجربه کرده ام. یا حداقل بخشی از آنهارا؛ و هنگامی که از خواب می پریدم میدانستم که عنصر خاصی در تمام آنها وجود دارد که من آن را با بیدار شدن فراموش میکنم.
اگر فقط میتوانستم یکی را به بطور کامل به یاد بیاورم شاید مشکلم حل میشد.
غرق همین افکار بودم که متوجه نشدم کی خوابم برد.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.