خاطره : دور از همه (بخش اول)

نویسنده: mosafer

تقریبا 5 روز از وقتی که پیش کارن رفته بودیم می گذشت. سارا را از همان روز که از هم جدا شدیم ندیدم.
به سختی یک هفته از رستوران مرخصی گرفته بودم تا استراحت کنم. ذهنم از هر وقتی مشوش تر بود. چندین بار مرفین مصرف کرده بودم اما هیچ تاثیری بر آرامشم نداشت. فقط میخوابیدم و کابوس میدیدم.
شاید درک این که فکر یک کابوس انقدر ذهن کسی را مشغول کند برای همه قابل درک نباشد، ولی خودتان را بدون 
گذشته تان تصور کنید ، حالا دیگر هویتی ندارید. به هیچ وجه حس خوبی ندارد.
پس هر چیز عجیبی که انسان در این حالت حس میکند آن را نشانه ای از گذشته ی خود می پندارد.
من هم دو سال با این حالت زندگی کرده بودم و مسلما روز به روز تحملم کمتر می شد. آن هم وقتی چنین رویاهایی را میدیدم که مدام تکرار هم می شدند.
حس میکردم بخشی از تمام آنها به قسمتی از زندگی ام تعلق دارد.
در اواسط مسیر با سارا دعوای شدیدی داشتیم و نمی توانستم به خانه اش بروم و شماره ی کارن را بگیرم. فقط یک بار پیامی داد و گفت که شماره تلفن و آدرس ایمیلم را برای پیرمرد ارسال کرده است.
مدام در خانه راه می رفتم. با خود صحبت و خیال پردازی میکردم. شدیدا منتظر تماسش بودم. رویاهایی که میدیدم بیش از هر وقتی واضح بودند ، طوری که انگار اصلا خواب نیستند.
جلوی پنجره ایستادم و بیرون را نگاه کردم. من در طبقه ی چهارم مجتمع سکونت داشتم. سقف مرکز ساختمان باز بود و کل ساختمان را روشن میکرد. برف مسیر پله هارا پر کرده بود. مجتمع بسیار بزرگ بود و در هر طبقه 20 خانه وجود داشت. در حالی که به بیرون خیره شده بودم ناگهانی فکری به سرم زدم. در حالیکه تا بحال چندین دفعه به دلجویی از سارا فکر کرده بودم ولی ایندفعه واقعا میخواستم به سراغش بروم. البته با خودش کاری نداشتم ، باید ماشینش را برای فکری که داشتم قرض میگرفتم!
لباس مناسبی پوشیده و به سرعت از پله ها پایین رفتم. از مجتمع که خارج شدم ، در خیابان درحالی که مدام سرم را به اطراف میگرداندم ، چشمم به گل فروشی بزرگی افتاد که در چهارراه قرار داشت و شلوغ به نظر نمی رسید.
وارد مغازه که شدم بدون اینکه چیزی بگویم مشغول بررسی گل ها شدم. چشمم به سبد گل کوچک و بسیار زیبایی افتاد که گل هایش مصنوعی بود. گل هایش طرح مگنولیا بود و میدانستم که سارا خیلی آن را دوست دارد.
بعد از خرید به سمت مجتمع حرکت کردم.
در طبقه ی ششم در حالی که نفسم بند آمده بود ایستادم. هیچ وقت از آسانسور استفاده نمی کردم و از آن میترسیدم.
لباسم را مرتب کردم و با قدم هایی آرام به سمت خانه اش رفتم و زنگ در را زدم.
از وقتی از خانه ام خارج شده بودم هنوز ده دقیقه هم نگذشته بود. آن قدر سریع از گل فروشی بیرون آمده بودم که لحظه ای شک کردم که پول گل را پرداخته باشم!
هوا کاملا ابری نبود اما باد سردی می وزید.
دوباره زنگ در را زدم اما باز خبری نشد.
ناگهان متوجه شدم که در خانه باز است؛ وارد خانه اش شدم. خانه کاملا تاریک بود و بر خلاف همیشه ، مرتب!
هیچکس آنجا نبود. یک کیک بزرگ در مایکروفر بود و تازه آماده شده بود. ظاهرا تولد کسی بود و سارا برایش کیکی پخته بود. چشمم به سوئیچ ماشینش افتاد که روی کمد بود.
آن را برداشتم و سپس یادداشتی برایش نوشته و روی کمد چسباندم ، سبد گل را هم در کنارش گذاشتم.
خوشحال بودم که با او رو در رو نشده بودم.
وقتی داشتم از خانه بیرون می رفتم و در را می بستم ، سارا را دیدم که از پله ها بالا می آمد. به تندی از سمت دیگری رفته و سوار آسانسور شدم. یک زوج با فرزندشان در حال زدن دکمه بودند که خود را به سختی وارد کردم.
ابتدا با تعجب نگاهم کردند و بعد دکمه را زدند. من هم دکمه ی طبقه ی همکف را.
پسر کوچکشان مدام مرا ورانداز میکرد که از ترس خیس عرق شده بودم و نفس نفس میزدم. وقتی از آسانسور بیرون آمدم ، دست و پایم سست شده بود و سرم گیج میرفت.
به سمت ماشین سارا رفتم که رویش برف زیادی نشسته بود. آستینم را بالا دادم و با صاعد دستم برف های روی شیشه را کنار دادم. موبایل را خاموش کردم و راه افتادم. خودم هم نمیدانستم چرا این قدر عجله میکردم. هنوز سرگیجه داشتم و هنگامی که از پارکینگ بیرون می رفتم ماشین به ستون خورد و آیینه ی سمت چپ شکست و روی زمین پرت شد.
با خود گفتم سارا مرا خواهد کشت.
در لحظه ای که از پارکینگ خارج شدم ، دانیال را در کنار خیابان دیدم که مرا صدا زد. به هیچ وجه حوصله ی صحبت با او را نداشتم ولی با لبخند دوستانه ای برایش دست تکان دادم. مثل کانگورو بالا و پایین می پرید و با هیجان صدایم میزد.
دیگر اعتنایی نکردم و حرکت کردم.



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.