خاطره : دور از همه (بخش دوم)

نویسنده: mosafer

جلوی کتابفروشی کارن ماشین را متوقف کردم. پیاده شدم و نگاهم به قفل در مغازه افتاد. واقعا نمیدانستم باید منتظرش بمانم یا بروم.
در حالی که مضطرب فاصله ی ماشین تا در مغازه را راه می رفتم و بر می گشتم در حین راه رفتن نگاهم با نگاه پیرمرد تلاقی کرد. پیرمرد داخل مغازه بود و در گوشه ای جعبه های کتاب را با خود به اتاقکی حمل می کرد. با دیدن من سر جایش میخکوب شد.
اگر داخل بود پس چطور در را از بیرون بسته بود؟ لبخندی زدم و به قفل در اشاره کردم.
با قیافه ای که کاملا بی میلی اش را نشان می داد ، سر خم کرد و به سمت در آمد و کلید را از زیر در بیرون انداخت. قفل را باز کردم و وارد مغازه شدم. 
- سلام.
- سلام پسر ، اینجا چیکار میکنی.
سعی میکرد لحن بی تفاوتی داشته باشد ولی کاملا از لرزش صدایش معلوم بود که از آمدنم عصبانی شده بود.
- به اندازه کافی گذشته ، اومدم جوابمو بگیرم.
بعد نگاهی به اطراف انداخته و با نیشخندی ادامه دادم : و پول اون کتاباتو حساب کنم.
زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : فعلا سرم شلوغه.
روی صندلی خودش نشستم و گفتم : منتظر میمونم.
لب هارا از هم گشود تا چیزی بگوید اما حرفش را خورد و مشغول جا به جایی جعبه ها شد.
گفتم : کمک لازم نداری؟
جوابم را نداد. به علاوه ، من هم تمایلی نداشتم کمکش کنم. داخل مغازه بر خلاف بیرون با بخاری برقی پیرمرد حسابی گرم شده بود. از سرجایم بلند شدم و دکمه های کتم را باز کردم. به سمت قفسه ها رفتم تا خودم را با تماشای کتاب ها سرگرم کنم.
بعد از گذشت حدود نیم ساعت پیرمرد با یک بزرگ که ازش بوی نه چندان جالبی بلند میشد آمد و روی صندلی اش نشست. سپس برای من هم یه چهارپایه ی کوچک با کمی فاصله از خودش قرار دارد.
کتابی که دستم بود را دوباره در قفسه جا دادم و روی چهارپایه نشستم.
لیوان را به دستم داد و گفت : بنوش.
از بویی که به مشامم می رسید در حال خفه شدن بودم.
گفتم : این دیگه چیه؟؟
- یجور آرامبخش گیاهی. دمنوشه...
برای اینکه سریع به سراغ موضوع اصلی برویم ، همه را یک نفس سرکشیدم و لیوان را روی میز گذاشتم.
- ممنون.
گلویم میسوخت.
به آرامی نفس عمیقی کشید و سپس در چشمانم نگاه کرد.
- وقتی از اینجا رفتی ، چیز هایی که تو ذهنت دیده بودم رو چندین برای خودم مرور کردم. واقعا جالبه.
نگاهش را به زمین دوخت و ادامه داد : خیلی جالبه که تو این قدر کتاب هارو با دقت میخونی. فکر میکنم بیشتر از هرکسی که میشناسم داستان اونهارو تصور میکنی. سارا به من گفت که تصادف کردی و حافظتو از دست دادی.
- این چه ربطی به کتاب داره؟
- ربطش اینجاست که... مرد جوون... راستی اسمت رو فراموش کردم.
- سام.
- آها بله درسته... ربطش اینجاست که شما کل زندگی گذشتت رو فراموش کردی اما ... اما کتاب هایی رو که خوندی هنوز بخشی هایی ازشون داخل ذهنت هستن. تمام خواب هایی رو که تو این برگه یادداشت کردی رو من داخل همین کتاب هایی که اینجا داریم خونده ام.
با تعجب به برگه ای که در دستش داشت نگاه کردم. فکر میکردم دفعه ی پیش فراموش کردم آن را به او بدهم.
طوری که انگار فکرم را خوانده باشد گفت : وقتی خواب بودی از جیب کتت بر داشتم.
- یعنی تمام کابوس های من وقایع داخل کتاب بوده؟
- بله ، ذهنت اونهارو به صورت تصویر درآورده و تو با گذشتت اشتباه گرفتیشون. البته به جز یکی... یکی از رویاهات داخل کتاب ها نیست...
طوری که انگار سعی داشت هردویمان را آرام کند اینگونه ادامه داد : البته کتابفروشی من خیلی کوچیکه ، پس شاید تو قبلا اون رو خونده باشی. 
از لحنش پیدا بود که چیزی را پنهان میکند.
گفتم : میشه بپرسم از کدوم خوابم حرف میزنی.
کمی مکث کرد و گفت : اون زن ... اون که ...
با وحشتی که ناخواسته بهم دست داد گفتم : صورتش مشخص نیست؟
سر تکان داد.
با اضطراب گفت : این خواب خیلی واقعی به نظر میاد. ضمنا تو چندبار و تو اشکال مختلف اونو دیدی. بخاطر همینه که بهش مشکوکم. در آخر هر کدوم تو زن رو میکشی.
خیلی جاخوردم ، این همان چیزی بود که بود که از انتهای خواب هایم به یاد نمی آوردم.
گفتم : خب اگه واقعی باشه ... اگه واقعی باشه که...
کاملا صریح جواب داد : تو یه قاتلی.
انگار جایمان عوض شده بود. حالا او مثل چند دقیقه پیش من آرام بود و من سراسیمه و مضطرب بودم.
با نگاه پیرمرد که جلوه ی دیگری پیدا کرده بود تپش قلبم چند برابر شد.
پیرمرد از جایش بلند شد و به سمت پنجره ی مغازه رفت و به بیرون خیره شد.
به آرامی گفت : اون روز با یه کلنگ اومدی اینجا ؛ مثل دیوانه ها رفتار میکردی پسر.
گفتم : خب ... خب شاید...
- واسه همین نمیخواستم بیای اینجا. میخواستم بیشتر راجع بهت فکر کنم. راجع به این موضوع.
حس کردم با پریشانی که در من میدید کاملا شکش به یقین تبدیل شده بود ، اما آن را بروز نمی داد.
لحظاتی به همین شکل گذشت که دوباره آمد و سرجایش نشست. اما این بار برخلاف دفعه ی پیش که موازی نشسته بودیم ، این بار ، مستقیما رو به روی من نشست و در چشمانم زل زد.
در نگاهش حس ترحم میدیدم. نفس نفس میزدم و پایم را روی زمین تکان میدادم.
گفت : ممکنه بشه یه فرصت بهت داد. تو الان آدم دیگه ای هستی مگه نه پسرم؟
با این که اسمم را میدانست ولی مدام مرا اینگونه خطاب می کرد.
سر تکان دادم.
- تو حافظتو از دست دادی. داری تو یک جای متفاوت و شاید به یه شکل متفاوت زندگی میکنی. میدونی پسر... شاید بشه از این قضیه رد شد!
در حالی که دهانم خشک شده بود با صدای گرفته ی گفتم : منظورتون چیه؟
- دو سال از اون قضایا گذشته. اگر هم اتفاقی افتاده باشه میتونی ازش بگذری. میتونی آدم خوبی باشی و جبران کنی.
خیره نگاهش میکردم.
گفت : هر هفته بیا سراغم. روی روانت کار میکنم. میتونی همه چیزو به مرور فراموش کنی. فقط اگه واقعا بخوای.
در حالی که کمی به خود میلرزیدم گفتم : باید بفهمم اون زن کی بود.. باید بفهمم.
پیرمرد که انگار کمی عصبانی شده بود گفت : از فکر اون زن خارج شو ، هرچیزی که بوده باید ازش بگذری...
سپس دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : کسی که اون کار رو انجام داده آدم دیگه ای بوده ، نه تو. نباید عذاب وجدان داشته باشی. تو الان یه آدم جدیدی.
صحبت های پیرمرد کاملا قانعم کرده بود که قتلی مرتکب شده بودم. در حالی که چندان به معنای حرف هایش توجه نمی کردم و با خود هذیان می گفتم ، دستش را روی دستم گذاشت و گفت : قول میدم کمکت کنم.
با حس پدرانه ای مرا نگاه می کرد. چقدر الان به حمایت یک پدر احتیاج داشتم!
شاید هم اکنون پدرم در جایی دور از اینجا نشسته بود و به قاب عکسم که شاید روبان سیاهی رویش بود نگاه می کرد. نمی دانم...
پیرمرد گفت : خیلی خسته به نظر میای. بلند شو دنبالم بیا.
در اتاقکی را باز کرد.
- یه کم اینجا استراحت کن. با این حالت نمیتونی جایی بری.
چیزی نگفتم و وارد اتاق شدم. در را بست و رفت.
یک تخت قدیمی ، چندین جعبه کتاب ، یک یخچال و بخاری کوچکی در اتاقک وجود داشت. روی تخت نشستم.
دیوار ها به رنگ زرد بودند و انگار چندین سال از آخرین باری که رنگشان زده بودند می گذشت. با اینکه حال خوبی نداشتم اما طبق عادت باز هم حواسم به همه چیز بود و همه جارا با کنجکاوی نگاه میکردم.
دمنوش پیرمرد حسابی خسته ام کرده بود و در کمتر 5 دقیقه در خواب سنگینی فرو رفتم.
خواب دیدم در جنگلی سرگردانم و به دنبالم راه بازگشتی میگردم. به هر طرف که میرفتم تا چشم کار میکرد جنگل بود و جنگل.
لباس هایم کهنه و پاره بودند و کیسه ای که روی پشتم بودی سنگینی بسیارش باعث شده بود غوز کنم. هر چی میکردم نمی توانستم آن را از خود جدا کنم. هر از چندی صداهای آشنایی از دوردست می شنیدم که با فریاد مرا نامم را صدا میزدند.
از خواب که پریدم ، ساعت دیواری اتاقک ، ساعت 3 نیمه شب را نشان میداد.
از جا بلند شدم و درحالی که تلوتلو میخوردم به سوی در رفتم و آن را باز کردم.مغازه کاملا تاریک بود و پیرمرد روی صندلی اش به خواب فرو رفته بود. برگشتم یک بطری آب از یخچال برداشتم و کتم را پوشیدم.
پیرمرد خواب سنگینی داشت و با صدای بلند تلویزیون بیدار نمی شد. از مغازه بیرون رفته و سوار ماشین شدم. وقتی سوار ماشین شدم با خود گفتم که به جای نامشخصی میروم و تا چند روز برنمیگردم. باید ذهنم را از این افکار تمیز می کردم.
ماشین را روشن کردم و راه افتادم ، بدون هیچ مقصدی!

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.