خاطره : دیدار دوباره

نویسنده: mosafer

نمیدانستم چند روز از رفتنم می گذشت. حساب زمان از دستم در رفته بود. چشم هایم کاسه ی خون شده بود ، موهایم ژولیده و لباس هایم خاکی و کثیف به نظر می رسید. در تمام این مدت حتی یک دقیقه هم نخوابیده بودم ؛ یعنی نتوانستم. یکی از بزرگترین شکنجه ها این است که بسیار خسته باشی و ذهنت از خواب امتناع کند.
بعد از پارک کردن ماشین سارا که قبل از بازگشت در تعمیرگاهی مشکلش را رفع کرده بودم با گیجی به سمت واحدم رفتم. از پله ها که بالا می رفتم ، آفتاب بعد از ظهر مستقیم به صورتم می تابید. هوا روز به روز گرم تر میشد ، تا بهار چیزی نمانده بود.
اتفاقاتی که برایم افتاده بود با هوشیاری که نور آفتاب به مغزم داد ، به سرعت مرور شد.
یک روز کامل در جنگل سرگردان شده بودم، با راننده ای در رستوران بی راهی دعوایم شده بود و دو بار در حین رانندگی به سمت دره رفته اما در لحظه ی آخر حواسم را جمع کرده بودم. انگار وقتی دو سال پیش از این حادثه جان سالم به در بردم ، دیگر بلیطم برای این نوع مرگ باطل شده بود!
حالم چندان مناسب نبود و مریض احوال بودم ، علی رغم اینکه انتظار داشتم چند روز دوری حالم را بهتر کند.
کلیدم را از جیبم بیرون آوردم و در را باز کردم ، اما در چهارچوب در متوقف شدم و با تعجب به سارا ، تارا و دانیال خیره شدم که رو به رویم ایستاده بودند.
انقدر خسته بودم که حتی نمیتوانستم تعجبم را نشان بدهم پس منتظر واکنش آنها ماندم.
تارا گفت : سلام.
به آرامی سلامی و به او کردم ولی دو نفر دیگر چیزی نگفتند.
تارا روی صندلی نشسته بود و نگاه استفهام آمیزش بین من و آن دو نفر جا به جا می شد. خیلی وقت بود که او را ندیده بودم ، زیبایی اش دوباره شمعی در حافظه ی تاریکم روشن کرد که ناگهان دانیال گفت : به به ، چه عجب تشریف آوردید اعلی حضرت.
با لبخند جواب دادم : نمیدونستم واسم مجلس استقبال ترتیب دادین وگرنه اینهمه منتظرتون نمیذاشتم.
سارا که انگار منتظر جرقه ای برای انفجار بود با صدایی زیر و گوشخراش گفت : کدوم گوری بودی این همه وقت؟
با بی حالی وارد شدم تا به اتاقم بروم و در همان حال گفتم : بذارید ماجراهاشو یه وقت دیگه ای واستون تعریف کنم که بهتون بچسبه ، الان خیلی خسته ام.
دستم را کشید و نگاهم داشت.
گفت : کجا داری میری؟ جواب منو بده.
- گفتم که خسته ام.
- رفتیم سراغ پلیس ، سراغ کارن ، همسایه ها گفتن موقعی که داشتی میرفتی تو حال خودت نبودی. داری با خودت چیکار میکنی؟

سراغ کارن؟ نکند پیرمرد همه چیز را به آنها گفته باشد! باید در اسرع وقت با او صحبت کنم.

- مرفین.
- مرفین؟؟
در حالی که از بیحالی چیزی نمانده بود روی زمین غش کنم ، گفتم : بخاطر مرفین بود.
چشم های سارا درشت تر شد.
حوصله ی فریاد دیگری از سمت او نداشتم پس میدان را با زدن چشمک مضحکی به دانیال سپردم. 
سارا برگشت و با خشم به دانیال نگاه کرد.
دانیال که حسابی مضطرب شده بود گفت : ب..بخاطر بیخوابی بهش دادم.. خودش... خودش گفتم بهم که خوابش نمیبره و منم یه مقدار بهش دادمم... بهش گفتم حواسش باشه که..
دانیال در داروخانه ی پدرش کار می کرد و معمولا آرامبخش هایم را از او میگرفتم ، اولین بار بود که برایم مرفین تهیه کرده بود ، آن هم بخاطر اصرار زیادی که کرده بودم. 
- خیلی خب بسه. بعدا به حساب تو هم میرسم.
- من بهش گفتم فقط موقع خواب مصرف کنه ، مگه نه؟ بهت نگفتم؟
با سر تایید کردم.
سارا با لحن آرام تری گفت : اون روز واست تولد گرفته بودیم. اومدم واحدت که بهت خبر بدم که از اونور اومدی ماشینمو دزدیدی...
میان حرفش گفتم : قرض گرفتم.
- نه نگرفتی ، چرا صبر نکردی خودم برسم؟ اگه میدونستم انقدر حالت خرابه به هیچ وجه نمیذاشتم بری. حتی تو کل این مدت موبایلتم جواب ندادی.
حرفی نداشتم که بگویم ، فقط نگاهم را به زمین دوختم. واقعا حق با او بود ، با یادآوری رفتار احمقانه ام حس بدی به من دست داد. سارا همیشه رفتار خواهرانه ای با من داشت اما جز گریز از او و اهمیت ندادن کاری نمی کردم.
به آرامی گفتم : معذرت میخوام.
نگاه دلسوزانه ای به چهره ی خسته ام انداخت.
دانیال پوزخندی زد و گفت : باز خوبه عذرخواهی کردی.
به سردی نگاهش کردم ، این ابله چرا هی خودش را وارد هر بحثی می کرد؟ چون جدیدا با سارا نامزد کرده بود ، مدام همه جا با او بود. من ترجیح میدادم فقط با خود سارا صحبت کنم. البته او دوست خوبی بود ولی واقعا در این قضایا هیچ چیز را درک نمی کرد ، چون دلقکی سعی می کرد همه چیز را با مزه پرانی فیصله دهد.
سارا به آرامی گفت : برو استراحت کن ، بعدا با هم حرف میزنیم.
سری تکان دادم و به سمت اتاق رفتم اما باز جلوی در ایستادم و به سمت تارا برگشتم. او هیچ چیزی نگفته بود!
اصلا بعد از مدت ها در خانه ی من چی میکرد؟!
تارا که انگار متوجه شده بود منظورم چیست ، گلویش را صاف کرد و گفت : اومده بودم راجع به یه قضیه ای باهات صحبت کنم... محض اطلاعت وقتی اومدم این دو تا اینجا بودن.
با دستش به سارا و دانیال اشاره کرد.
دانیال با خنده گفت : خب انگار دیگه ما مزاحمیم. بهتره دیگه بریم پی کار خودمون.
سارا به سمت تارا گفت : الان خسته اس ، بزار واسه بعد.
تارا خواست چیزی بگوید که جواب دادم : اشکالی نداره.
سارا به دانیال اشاره کرد که بروند.
جلوی در دانیال گفت : بعدا میبینمتون.
سارا هم در حالی که انگار هنوز دلخور بود ، گفت : فعلا.
سوئیچ ماشین را به دستش دادم و در را پشت سرشان بستم ، سپس رفتم و روی مبل کنار سارا نشستم و منتظر حرفش ماندم.
با لبخند گرمی گفت : خیلی وقته همدیگه رو ندیده بودیم.
- فک میکردم اینطوری راحت تر باشی وگرنه بهت سر میزدم.
- آره واقعا ترجیح میدادم تا مدت رد شدن اون حالاتم کسی رو نبینم.
- الان بهتری؟
جواب داد : آره ، خیلی بهترم. ولی هر ازگاهی بازم اذیت میکنه.
- چرا؟ شنیدم واسه یه دوره درمانی رفته فرانسه...
با لبخند تلخی گفت : آره ولی این میگرن لعنتی سگ جون تر از این حرفاس، فک کنم تا آخر عمرم باید باهاش کنار بیام. ولی بهرحال خیلی بهتر شدم.
گفتم : خیلی خوبه... خیلی خوبه...
بعد از کمی مکث گفت : تو چیکارا میکردی؟
- تقریبا پنج-شیش ماهه که دانشگاه گذاشتم کنار دیگه. خودت خوب میدونی که چقد از رشته ی مزخرف مردم شناسی متنفر بودم.چند وقته تو یه هتل کار می کنم... البته با این چند وقتی که نبودم، احتمالا باید بگم "کار میکردم".
کمی در جایش جا به جا شد و با خنده ی ریزی گفت : میفهمم.
برخلاف خواهرش خیلی رسمی روی مبل می نشست ، طوری که انگار راحت نیست. ناگهان سوالی ذهنم را مشغول کرد.
پرسیدم : سارا از کجا میدونست من دارم میام.
- پلیس پلاک ماشینو تو چند کیلومتری اینجا دیده بود.
- آها. که اینطور...

- واست یه کار سراغ دارم.
- کار؟
- آره واسه همین اومدم اینجا. قراره بازم مستندسازی رو شروع کنم. میخوام تو هم کمکم کنی. یه گروهی تو خارج شهر زندگی میکنن که آدمای متفاوتی ان. راستش تیم سابقم قبول نکردن که باشم پس من...
در حالی که کمی گیج شده بودم گفتم : من زیاد سررشته ای از این کار ندارم ، چرا من؟
- نیازی نیست چیزی بلد باشی. فقط میخوام همراهم باشی که تنها نباشم و یه کمم تو فیلمبرداری کمکم کنی ، فقط همین.
- این گروهی که ازشون حرف میزنی ، چجور آدمایی ان؟
- فقط یه بار موقع کوهنوردی باهاشون آشنا شدم. فک میکنم مرتاض باشن، بعدا حسابی ازشون حرف واست تعریف میکنم. حالا کمک میکنی یا نه؟
کمی فکر کردم ، به این کار علاقه ای نداشتم اما نمی خواستم به تارا نه بگویم ، از طرفی شاید با مشغول کردن خود حالم کمی بهتر میشد. با پلک هایی که به سنگینی یک وزنه چند کیلویی شده بود ، نگاه خسته ای به او کردم و پاسخ دادم : از کی شروع میکنیم؟



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.