خاطره : کوهستان (بخش دوم)

نویسنده: mosafer

گفتم : جای قشنگیه! قبلا اومدی بودی اینجا؟
- نه ولی تا دامنه ی کوه چرا. جدا از زیبایی این منطقه کلا حالت خاصی داره. همیشه پاییزه ، البته ظاهرا.
- من پاییزو دوست دارم. اولین بار تو یه همچین جایی همو دیدیم. یادته؟ یه باغ بزرگ بود.
خندید و گفت : آره ، تازه از کما بیرون اومده بودی. پدرم گفت ببریمت بیرون که یه کم حال و هوات عوض بشه. هیچی یادت نمیومد. سارا هی اذیتت می کرد.
پدرش رییس بیمارستانی بود که در آن به هوش آمدم ، وقتی فهمید واقعا کسی را ندارم خیلی کمکم کرد و حتی مدت کوتاهی در خانه شان زندگی کردم. پدر این دو دختر مانند خودشان مهربان است ، حتی گاهی بیش از حد!
بعد از مدتی هم سارا که جدا از خانواده زندگی می کرد کمکم کرد تا در آن در مجتمع ساکن شوم.
گفتم : دلم واسه اون روزا تنگ میشه. کاش هیچوقت هیچی یادم نمی اومد. هیچی...
- فک میکردم فقط چیزای کوچیکی یادت اومده.
- تازگیا یه چیزایی هست که خیلی اذیتم می کنه. میخوام ازش فرار کنم ولی نمیتونم. مگه آدم میتونه از سایه ی خودش فرار کنه!
لبخندی از سر دلسوزی زد و گفت : راستش نمیخوام ازت بپرسم اون چیه چون حس میکنم ، دوست نداری بهم بگی. ولی بنظرم هر چی که هست گذشته ، زیاد بهش فک نکن.
- کاش میتونستم.
این را که گفتم مستقیما در چشم هایش نگاه کردم. پلک یکی از چشمانش می پرید ، احتمالا نور فضا آزارش می داد.

دستش را روی شانه ام گذاشت. نمیدانم چقدر در همان حالت و در سکوت محض نشستیم اما تارا ناگهان بلند شد و گفت : میرم نزدیکشون ببینم الان باهامون صحبت میکنن یا نه.
چیزی نگفتم. از نشسته خسته شده بودم ، بلند شدم تا کمی در اطراف قدم بزنم.
در حالی که هنوز چند قدم نرفته بودم حس کردم شخصی از دور صدایم کرد.
- تارا؟
از پشت دستم را کشید. به سمتش برگشتم. همان زن لعنتی بود!
در حالیکه صورتش بسیار محو به نظر می رسید ، دستانم را گرفت و با صدایی کودکانه گفت : سلام عزیزم.
با وحشت دستم را کشیدم و عقب عقب رفتم.

زن در حالی که با سرعتی باور نکردنی به دنبالم می آمد می گفت : کجا داری میری؟ وایسا میخوام باهات حرف بزنم.
قلبم طوری می تپید که کم مانده بود سکته کنم. زن از هر وقتی واقعی تر بنظرم می رسید.

ناگهان در میان مه محو شد.

در حالیکه نفسم بند می آمد ، مدام اطرافم را نگاه کردم که دستش را روی گردنم حس کردم.
هیچ اراده ای از خودم نداشتم و نمی توانستم حرکتی بکنم. زن جلویم ایستاد و با لبخند شروع به فشردن گردنم کرد. کم کم همه چیز تاریک میشد. هنوز داغی انگشت هایش را حس میکردم.

در لحظه ای تمام فضای اطرافم تغییر کرد. دیگر اصلا حس خفگی نداشتم.
از هروقت دیگری بیشتر احساس رهایی و سبکی میکردم. کودک بودم! در میان درختان می دویدم و پدرم از پشت سر با عصبانیت به دنبالم می دوید. پایم روی گل سر خورد و به من رسید و بلافاصله سیلی محکمی به صورتم نواخت و سپس شروع به کتک زدنم کرد.
همه چیز علی رغم سرعت گذرش کاملا محسوس بود. حتی بوی علف ها و داغی نور خورشید. همه چیز با سرعت می گذشت. تمام گذشته ام. همه را در کسری از ثانیه زندگی میکردم و جلو می رفتم. چه دوران تلخی!
پدرم مدام بخاطر چیز های بی اهمیتی کتکم میزد ، همیشه ی خدا مست بود. کمی که بزرگتر شدم مادرم ترکمان کرد. نوجوانی را هم مانند کودکی سپری کردم. پدرم کمی پیر شده بود و مانند قبل توان آزار و اذیت سابق را نداشت. در همان اوایل جوانی با دختری آشنا شدم ، "هلن".
دختر ، خانواده ی متمولی داشت و من آس و پاس نمی توانستم او را با وضعی که داشتم خواستگاری کنم ، آن هم در وقتی که بیشتر از نصف حقوق کارم را به پدرم میدادم. پدرم زمینی داشت که باارزش بود و آن را هنوز نفروخته بود. وقتی به او گفتم که زمینش برای ازدواجم بفروشد عصبانی شد و در حالی که دخترک کنارم بود به هردویمان بد و بیراه و ناسزا گفت و مارا از خانه ی خودم بیرون کرد. هلن کمی بعد رفتار سردی با من پیدا کرد. دیگر چندان مرا جدی نمی گرفت. متوجه شدم که با شخص دیگری آشنا شده و ممکن است خیلی زود از او خواستگاری کند.

خشم عجیبی سرتاسر بدنم را فرا گرفت. از همان شکل خشمی که پدرم در مستی احساس می کرد. دیگر هیچ سدی جلوی راهم نبود. بخش عظیمی از عمرم سوخته بود و تحملی نداشتم که باقی اش هم در آتش پدرم بسوزد. دختری که دوستش داشتم را نمی توانست از من بگیرد.
تصمیم وحشتناکی گرفتم اما برایش مصمم بودم.بعد از چند روز شبانه به خانه رفتم و پدرم را دیدم که در مستی به خواب رفته است. برای آخرین بار در زندگی اش به چهره اش نگاهی انداختم. موهایش خیلی کوتاه و جوگندمی بودند. روی پیشانی اش چندین جای زخم دیده میشد و ریش بلندش که خیلی نامرتب بود. حتی در خواب هم اثری از مهر و محبت در چهره اش ندیدم. به سمتم شیر گاز رفتم که باز بود و بخاری میسوخت. بخاری را کج کردم ، مثل همیشه که در مستی به آن میخورد و می افتاد. سپس شلنگ را در آوردم و شلش کردم ، طوری که گاز در اتاق بچیپد.

برخلاف انتظارم ، در آن لحظه هیچ استرسی نداشتم.
قبل از اینکه بیرون بروم تمام پنجره هارا کیپ کردم و سپس عمدا یکی از بطری هارا با پایم چپ کردم تا روی زمین خالی شود. صبح روز بعد خودم جسدش را با گریه به بیمارستان بردم!
تمام مراحل و مراسم در طی چندروز انجام شد و پدرم را با جمعی از دوستانم دفن کردیم. چند روز بعد زمین را فروختم. از چیزی که انتظار داشتم بیشتر می ارزید. ارثی بود که از پدربزرگم به آن مرد داعم الخمر رسیده بود.

مدتی بعد دوباره با هلن صحبت کردم و به خواستگاری اش رفتم. با فروش خانه و جمع کردن تمام پول هایم توانستم مغازه ی صحافی در همان نزدیکی راه اندازی کنم و وقتی میخواستم خانه ای بخرم ، پدر هلن هم که اوایل با ازدواجمان مخالف بود بعد از دیدن اصرار دخترش ، مقداری پول به من داد تا بتوانم جای خوبی را بخرم که در شان خانواده دخترش باشد. با تمام اینها ، خانه ی نه چندان بزرگی در خارج شهر و در میان مزارع خریدیم که نمای بسیار زیبایی داشت و به خانه های دلگیر شهری می ارزید.

بعد از یکماه در اوایل بهار با هلن ازدواج کردم...
جشن با بارش شدید باران خیلی کوتاه شد و بعد به خانه ی خودمان رفتیم. باورم نمیشد که توانسته بودم به آرزویم برسم. حالا هلن همسرم شده بود ، یک شغل داشتم و آن مرد عصبی نبود که آزارمان بدهند. با کشتنش به خودش هم لطف کرده بود تا از زندگی نکبت بارش خلاص شود.
ماه های اول زندگی مان بسیار دلپذیر و عاشقانه بود. بعد از بازگشتن از کار کنار درخت بیدی که در حیاط بود می نشستیم و صحبت می کردیم. با خنده هایش تمام خستگی ام از بین می رفت.
در صحافی ام مشتریان زیادی داشتم چون بسیار حرفه ای بودم و این تنها چیز مفیدی بود که از پدرم آموخته بودم. در نوجوانی به اجبار به من صحافی آموخته بود ، آن هم در حالی که خودش چندسال بعد آن کاررا رها کرد و به کارهای دیگری مشغول شد که از همه بعد از مدتی اخراج می شد. دلیلش هم مشخص است و نیازی به گفتن ندارد.
بعد از یک سال از ازدواجمان هلن باردار شد.
هلن در مدت بارداری اش بیشتر در خانه می ماند و وقتش صرف مطالعه می کرد. مدام کتاب میخواند و داستان هایشان را مدتی بعد برای من هم تعریف می کرد. خودم را مشتاق نشان می دادم اما واقعا بی حوصله بودم. روال روزمره ی زندگی مان کم کم کسلم می کرد. دیگر چندان پرشور نبودم.
یکی از شب ها که در مغازه مشغول کار بودم ، یکی از دوستانم یک بطری مشروب کنارم گذاشت و گفت خیلی بی حالم و واقعا به آن نیاز دارم. با این که تمایلی نداشتم بعد از رفتنش نوشیدم. حس بدی نداشتم ، راستش به مرور بهتر هم میشدم ، خوشی در چهره ام پدیدار میشد.
آن شب مست و لایعقل و در حالیکه هذیان می گفتم به خانه رفتم. صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم ، هلن کنارم نشسته بود و با نفرت نگاهم میکرد!
در چشمانش چیزی میدیدم که حس وحشتناکی به من میداد. شک داشتم که در هنگام مستی چه چیز هایی گفته باشم. هلن آن روز چیزی نگفت و من هم به روی خود نمی آوردم اما شک ندارم که این قضیه همینجا پایان نیافت.

با لرزش شدیدی چشمانم را باز کردم و نشستم. در یک چادر بودم. پیرمردی کنارم نشسته بود و به من خیره شده بود.
سرم را که برگردانم تارا پشت سرم بود.
- حالت خوبه؟
در حالیکه گردنم خیلی درد می کرد به سمتش برگشتم و گفتم : هلن کجا رفت؟
- هلن؟
در آینه ای که کنارم آویزان بود ، خودم را نگاه کردم. رنگم پریده بود و رد انگشتان شخصی روی گردنم کبود شده بود.
تارا گفت : وقتی برگشتم دیدم روی زمین افتادی. وقتی نبودم چی شد؟
گفتم : یادم اومد.
تارا با تعجب بیشتری گفت : چی یادت اومد؟
ناگهان پیرمرد کنارم به تارا اشاره کرد که از چادر بیرون برود ، تارا چیزی به او گفت اما نپذیرفت و او را بیرون کرد. بعد از بیرون رفتن تارا درحالیکه شربتی برایم درست می کرد ، گفت : اون زن با شما چه نسبتی داشت؟
به زبان ما صحبت میکرد!
- شما دیدینش؟
- بله. داشت خفه ات میکرد. من دورش کردم.
- نباید اینکارو میکردین ، اون همسرمه. باید باهاش حرف میزدم.
پیرمرد لبخندی زد و گفت : به قصد کشتنت آمده بود. روح خشمگینی بود. یه روح انتقام جو...
- روح؟ ولی اون واقعی بود. خودت که میبینی رد انگشتاش هنوز رو گردنم هست.
- بستگی داره شما چه تعرفی از روح داشته باشی مرد جوان ، بخصوص که تعریف یک قاتل از روح باید تعریف جالبی باشه.
- قاتل؟
این پیرمرد چه می دانست؟ به ظاهرش می آمد که حدود 90 سال سن داشته باشد.
- بله قاتل. روح پدرت همینجا کنار من نشسته ولی بعید میدونم توانایی دیدنش را داشته باشی.
دست و پایم سست شد.
از جایش بلند شد و دستم را گرفت.
- بلند شو و دنبالم بیا.
با هم از چادر بیرون رفتیم و به جای کم مرتفع تری رفتیم و روی تخت سنگ بزرگی نشستیم.
پیرمرد در حالی که در آن سرما فقط پارچه ای به دور خود پیچیده بود ، در میان باد ایستاد و با صدای بلندی گفت : خوب نگاه کن. اینجایی که الان هستی مکان پاک و مقدسیه. ارواح اینجا بهتر خودشون را نمایان میکنن. تو ..... تو پدرت را کشتی.
با لحن قاطعی گفتم : نتیجه ی کارهای خودش بود.
- بله قبول دارم. اما کشتنش حق تو نبود. ضمنا تو فقط یک نفر را نکشتی.
منتظر ماندم حرفش را ادامه بدهد اما این کار را نکرد.
گفت : ولی تو زندگی جدیدی را شروع کردی. طبیعت نمی پذیره. باید تقاص پس بدی وگرنه تا ابد روح اون زن آزارت میده.
- باید چیکار کنم؟

- همونطور که به شما گفتم ، اینجا مکان مقدسیه. میتوانی از طبیعت درخواستی بکنی که نجاتت بده. یا باید جانت را ببخشی یا اینکه...
- یا اینکه چی؟
- یا اینکه برگردی و تمام زندگیت را از اول شروع کنی تا دیگر کارهایی که کردی را انجام ندی. تا وجود نداشته باشند.
خندیدم و گفتم : از حرفات خوشم میاد پیرمرد. جالب ترین کابوسی هستی که تاحالا دیدم.
سپس بلند شدم تا به سمت چادر بروم.
- کجا؟ این بی احترامی پذیرفته نمیشه.
سرم را برگداندم و با پوزخندی گفتم : بی احترامی؟
- بله ، من کمک میکنم و شما میخندی.
برگشتم و رو در رویش ایستادم و با عصبانیت گفتم : ببین بابابزرگ ، من به هیچ چیز معنوی اعتقاد ندارم. حالا هم منو به حال خودم بذار ، چون دیگه نمیخوام تو این مکان مقدس لعنتی باشم. همین چنددقیقه پیش یکی داشت خفه ام میکرد که الان دیگه حس میکنم بجای همسرم یکی دیگه از خل و چلای اینجا بوده باشه.
پیرمرد با لحن آرامی گفت : فقط انتخاب کن.
پیرمرد با خونسردی در چشمانم می نگریست و منتظر بود.
عصبانیتم از بین رفتم و تصمیم گرفتم کمی سر به سرش بگذارم.
گفتم : خیلی خب ، انتخاب میکنم. ولی میدونه چیه ، از گزینه هایی که جلوی پام گذاشتی به هیچ کدوم علاقه ای ندارم. گزینه ی بهتری نیست؟
پیرمرد کمی فکر کرد و گفت : چرا هست.
- چی؟
- اینکه زندگی کنی ، بدون اینکه هیچ کدام از ارواح سابق مزاحمت بشن. ضمنا تمام چیز هایی که به اونها مربوط میشه از زندگی سابقت حذف خواهد شد.
- خب از این یکی خوشم میاد. یعنی دقیقا چیزیه که میخوام.
- عمری بسیار طولانی خواهی داشت.
- نور علی نوره.
- ولی هشدار میدم که هیچ چیزی که از آن لذت میبری پایدار نخواهد بود.
- مهم نیست ، همیشه همینطور بوده. همینو انتخاب میکنم.
- اطمینان داری که...
با لحن شیطنت آمیزی گفتم : معلومه.
پیرمرد دستش را روی سرم و چشمانش کشید و سپس گفت : حالا از اینجا برو.
هیچ چیزی به پیرمرد دیوانه نگفتم و از کنارش رفتم. پشت سرم ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد.
زمستان بود و کمی بعد هوا تاریک می شد. باید برمی گشتیم.
تارا جلوی مسیری که از آن بالا آمده بودیم ایستاده بود.
- حالت بهتره؟
- آره بهترم ، ببخشید کارتم خراب شد.
- مهم نیس دوباره میایم اینجا. اون پیرمرده بهت چی میگفت؟
- چرت و پرت. مهم نیست.داره تاریک میشه بیا برگردیم...



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.