خاطره : و باز هم فراموشی

نویسنده: mosafer

یک هفته از روزی که به کوهستان رفته بودیم گذشته است. حافظه ام هر روز خلا بیشتری پیدا می کند ، حتی حرف های آن پیرمرد هم کاملا از یادم رفته است.


شب ها خیلی راحت میخوابم و دوباره در هتل مشغول به کار شدم. تارا برای ادامه ی کار تماس نگرفت و البته که به او حق میدهم. 
دانیال چند ساعت پیش زنگ زد و شماره تلفن و آدرس آسایشگاه بیماران روانی شهر را داد و وقتی پرسیدم که چرا  این هارا به من میگوید گفت که خودم از او خواسته ام!


چرا باید چنین چیزی از او خواسته باشم؟ اصلا نمیفهمم. 
از در خانه که بیرون رفتم برف شدیدی می بارید ، آسمان کبود شده بود. 
ناخودآگاه تصمیم گرفتم به آسایشگاه بروم ، شاید قضیه به جلسات رویادرمانی مربوط بشود. 
آدرس ساختمانش خیلی هم از مجتمع دور نبود. با تاکسی کمتر از ده دقیقه به آنجا رسیدم. 
ساختمانش بیشتر شبیه یک پارکینگ قدیمی یا طویله بود تا یک آسایشگاه. 
در را که زدم ، مردی در را باز کرد و گفت : سلام؟ 
نامم را به او گفتم و پرسیدم که مرا خبر کرده اند یا نه؟ 
مرد نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت : خیر ، فقط یکی چندروز پیش از طرف شما تماس گرفت و سراغ بیمار زنی به اسم "هلن" رو از ما گرفت. 
- هلن؟ 
- بله. دو یا سه سال پیش یه بیماری به این اسم داشتیم که مورد خیلی خاصی بود. 
- چه عجیب. تاحالا حتی چنین اسمی رو نشنیدم! 
- مطمئنید؟ 
- صددرصد. حتما سوء تفاهمی پیش اومده.
- بهرحال اگر مایلید بیاید داخل تا پروندشو ببینید. شاید تونستید به ما کمکی بکنید تا خانوادشو پیدا کنیم. 
با این که اصلا تمایلی نداشتم ولی با او به داخل ساختمان رفتم. 
مرد کمی چاق بود و روپوش سفیدش کمی کثیف و گلی بود.
سرش طاس و سبیلش سفید شده بود. حیاط آسایشگاه را دورتادور کاج ها پوشانده بودند. سالن بیشتر شبیه زندان بود تا یک جور بیمارستان ، در ها همه آهنی و قفل بودند. صداهای عجیبی از اتاق ها به گوش می رسید.


اول فکر کردم که چرا لامپ ها خاموشند و سال این قدر تاریک است اما بعد دیدم که هیچ لامپی در طول سالن وجود ندارد. مرد پای چپش می لنگید و مدام در راه از من عقب می افتاد. 
در ابتدایی سالن را باز کرد و وارد شدیم. اتاق فضای روشن تری داشت.
 چند صندلی دور تا دور اتاق چیده شده بود و میز مرد دقیقا جلوی پنجره قرار گرفته بود و چراغ مطالعه ای که رویش قرار داشت روشن بود. یک گلدان در گوشه ی اتاق بود که پیچک از درون آن بالارفته و دور چوب بلندی که کنارش فروکرده بودند ، پیچیده بود. 
روی صندلی مقابل مرد نشستم. 
- چیزی شده؟ 
- خیر ، چطور؟ 
- آخه خیلی با تعجب نگاه می کنید. 
- راستش من همیشه اینجوریم ، همه چیزو با دقت عجیبی وارسی می کنم. فک کنم یجور وسواسه. 
- اگه واسه خودتونم آزار دهندس پس ممکنه باشه. راستش من دکترای روانشناسی دارم. 
- بهتون نمیاد. 
- بهم نمیاد دکتر باشم؟ 
- چرا ولی روانشناس نه. 
مرد چیزی نگفت. پرونده ای را از کمد زیر میز بیرون کشید و روز میز گذاشت. پرونده را باز کرد و نگاهی انداخت ، سپس گفت : این خانوم تقریبا 2 سال پیش توسط همسرش اینجا بستری شد. من اونموقع هنوز اینجا استخدام نشده بودم. نوشتن که وقتی آوردنش زخمی بوده. همسرش اظهار داشته که هلن قصد داشته به خودش آسیب بزنه.


- خب اینکه باید تو همچین جایی چیز عادی ای باشه. درست نمیگم؟ 
- چرا ولی نکته ی جالبش اینجاست که جز خود اسم هلن ، هیچ اسم و عکسی یا شناسنامه ای از هیچکدوم تو آرشیومون موجود نیست. 
- عجب! 
-و اینکه بعد یه مدت متوجه شدیم کسی که بیماره خود مردس. یعنی هلن هم بیمار بود ولی فقط افسردگی. همسرش اوضاع وخیم تری داشت. 
- یعنی اون به زن آسیب زده؟ 
- ممکنه. اگر بخوام به ساده ترین حالت بیان کنم ، همسرش دچار بیماری بی احساسی شده بود. 
- بی احساسی؟ اینم یه بیماریه؟ 
- بله. از نوع حاد و شدیدش هم بود. هیچ احساسی به هیچ چیزی نشون نمیداد. حتی نگرانی که از بابت هلن داشت هم تصنعی بود. 
- وحشتناکه. 
- به عقیده ی شخصی منم همینطوره. بی احساسی واقعا وحشتناکه. نوزادی که هلن باردار بوده تو ماه آخر بارداریش بخاطر کتک های همسرش کشته شده. این چیزیه که خودش میگفته. 
- چه آدم پستی ، حتی بیماری هم همچین جنایتی رو توجیح نمی کنه. 
- چرا ، متاسفانه میکنه. البته اول باید کاملا ثابت بشه که مرد بیماره و حرفای هلن هم راسته. 
دکتر سیگاری روشن کرد و ادامه داد : راستی شما از خودتون بگید ، حالا که بصورت اتفاقی به سمت این پرونده اومدید کنجکاوم یه کم ازتون بدونم. 
روی کلمه ی "اتفاقی" تاکید عجیبی کرد.
- راستش من دو سال پیش تو به تصادف حافظمو از دست دادم پس واسه همین بیشتر از 90درصد خاطراتمو از یاد بردم و از باقی هم تصورات مبهمی دارم. 
- چه جالب! این سطح از فراموشی خیلی نادره. خب الان چیکار میکنید. از شغلتون بگید. 
- تو یه هتل کار میکنم ، نظافتچی ام. چند ماه پیش ترک تحصیل کردم. 
- عجب. راستش منم چندسال پیش قصد ترک تحصیل داشتم ، اصلا به روانشناسی علاقه ندارم. راستش واقعا مثل شکنجه میمونه. 
- درک میکنم. باید خیلی کار سختی باشه. خصوصا تو همچین جایی. 
- اینجا واقعا.... 
ناگهان حرفش را قطع کردم و پرسیدم : راستی هلن چی شد؟ اون زن هنوز اینجاس؟ 
- روز های آخر همسرشم اینجا بستری کردیم ، چندین بار فرار کرد که دوباره گرفتیمش. راستش اینجا اونموقع چون تازه به آسایسگاه تغییر کاربری داده شده بود واسه همین چندان امکاناتی برای فرار نکردن مریض ها نداشتیم. یه روز صبح زود وقتی اکثر پرسنل خواب بودن مرده از اتاقش بیرون میاد و ظاهرا قصد داشته از حیاط پشتی فرار کنه که پیت نفت رو از گوشه ی حیاط برمیداره و دوباره به سالن میاد. در این اتاقی که الان ما توش هستیم باز بوده. شروع میکنه به ریختن نفت از جلوی همین اتاق تا انتهای سالن و بعد با شمعی که در اتاق سرایدار روشن بوده آتیش میزنه. 
مرد کمی سکوت کرد و آخر پرونده را مجددا خواند و سپس گفت : تموم این ساختمون میسوزه ولی پرسنل و اکثر بیمارا زنده میمونن. هلن از خفگی میمیره. البته جنازه هارو که بیرون بردن ، انقدر سوخته بوده که به سختی شناسایی میشده. اون مرد هم فرار میکنه ولی جلوی در با سرایدار اینجا برخورد میکنه که داشته باغچه رو شخم میزده. کلنگی که تو دست پیرمرد بوده رو میگیره و با همون ضربه ی شدیدی به کمرش میزنه که البته باعث مرگش نمیشه. بعد هم فرار میکنه و از همون موقع دیگه دیده نشد. 
- چقدر عجیب. یعنی هیچ چیزی ازشون ندارید؟ 
- فقط اینکه از یه شهر دیگه اومدن. 
سرم را پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم. 
مرد پرسید : گفتید دو سال پیش حافظتونو از دست دادید؟ 
- درسته ، تصادف کردم. 
- خیلی جالبه تقریبا همون موقع میشه که این مرد فرار کرد. 
چند ثانیه در چشمان هم خیره ماندیم. متوجه شدم دکتر کمی مضطرب است. 
یعنی میخواست بگوید من همان مردم؟ از اول هم نباید به اینجا می آمدم. بلند شدم تا بروم. 
- خیلی خب ، ببخشید وقتتونو گرفتم من کار دارم باید برم. 
دکتر گفت : لطفا بنشینید. من چندتا از دکتر های اون سال رو خواستم بیان اینجا تا با هم صحبت کنیم. 
- چرا؟ 
- اینجوری بهتره. اگر بخاطر کار دیرتون شده میتونید مرخصی بگیرید. 
مرد بلند شد و در نزدیکی در ایستاد ، طوری که انگار قصد داشت جلویم را بگیرد تا بیرون نروم. احساس نفس تنگی داشتم و میخواستم سریعا از اتاق بیرون بروم. 
گفتم : من باید برم. 
مرد با لحن قاطعی گفت : آقای محترم لطفا بشینید تا همکارای من برسن. یه چیزایی هست که باید روشن بشه. بعدش میتونید برید. 
بی توجه به حرفش به سمت در رفتم که ناگهان باتومی که پشت میز پنهان کره بود را برداشت و جلویم ایستاد. 
- مجبورم نکن. 
سرجایم نشستم و گفتم : به من مظنونین؟ 
مرد چیزی نگفت. این چه وضعی بود؟ چرا باید شماره و آدرس اینجارا از دانیال خواسته باشم. لابد واقعا چیز مهمی بوده که فراموش کرده ام. یعنی من همان مرد قاتلم؟ شاید تمام آن کابوس ها همین را میگفت. حیف که هیچکدام را به یاد نمی آوردم.


خیلی میترسیدم. نه برای اینکه فکر میکردم قاتلم یا اینکه نیستم ، بخاطر اینکه شک داشتم! هیچ چیزی بدتر از این نیست که آدم به خودش مشکوک باشد. البته این حس را اکثر مردم درک نمی کنند. 
هر دقیقه ای که میگذشت من هم به اندازه ی مرد کنجکاو میشدم. در حالی که دستانم می لرزید مدام در اتاق قدم میزدم. مرد نشسته بود و تمام حرکاتم را از نظر می گذراند. او هم به اندازه ی من عصبی شده بود. البته تعجبی هم ندارد چون ممکن است واقعا با یک قاتل طرف شده باشد. 
تا جایی که یادم می آید تمام گذشته ام را چند روز پیش به یاد آوردم اما نمیدانم چرا دوباره همه را فراموش کردم. بله ، یادم هست. اتفاقا آن پیرمرد عجیب غریب هم درمورد همین حرف میزد.


بنظرم باید در اولین فرصت سری به او بزنم ، البته اگر این روان پریش ها همین امروز قضاوت و اعدامم نکنند. 
صدای باز شدن در سالن را شنیدیم. چند مرد در سکوت وارد شدند و دکتر به استقبالشان رفت و نجواکنان با هم مشغول حرف زدن شدند. 
وقتی از در اتاق بیرون آمدم ، همگی از چندمتری به من خیره شدند. سپس چیزی به دکتر گفتند و او در فکر فرو رفت. آن قدر آرام صحبت می کردند که هیچ چیزی از حرف هایشان معلوم نبود. 
دکتر چند قدم جلو آمد و گفت : معذرت میخوام آقا ، اشتباه شد. میتونید برید. 
چیزی نگفتم و فقط سر تکان دادم. میخواستم گلایه کنم اما نتوانستم. از کنار 4 مرد که رد شدم همگی در سکوت مرا نگاه می کردند. 
 از سالن که بیرون رفتم نفس عمیقی کشیدم. خیالم راحت شده بود. انقدر در افکارم فرو رفته بودم که نفهمیدم کی به خانه رسیدم. 
سارا و دانیال در چند قدمی جلویم را گرفتند. 
سارا گفت : سلام کجا رفته بودی؟ چرا رنگت پریده؟ 
- چیزی نیس ، خوبم. 
- امشب بیا خونه ی من. 
- خبریه؟ 
- نه فقط یه کم دور هم باشیم. 
- باشه. 
سپس به دانیال اشاره کردم که جلوتر بیاید. 
دانیال گفت : چیزی شده؟ 
- وقتی بهت زنگ زدم و آدرس اون آسایشگاهو خواستم بهت دلیلشو نگفتم؟ 
- ای بابا بازم گند زدم؟ آدرس اشتباه شده؟ 
- نه فقط جواب منو بده. بهت گفتم چرا آدرسشو میخوام یا نه. 
- نه ، طبق معمول فقط زنگ زدی دستور دادی و قطع کردی. 
- به سارا که چیزی نگفتی؟ 
پوزخندی زد و گفت : نه ولی اگه انقدر چیز مهمیه شاید وسوسه بشم. 
- باشه دیگه برو. 
- شب میبینمت. 
تا آنها رفتند در یک لحظه نامی سرتیتر افکار مغزم شد : کارن!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.