دو سال تمام شد ، دیدارت تا قیامت ای ... : ... منتظرم نماند.

نویسنده: saza_zs

درام یا دراماتیک چیست؟ 
تا به حال در زندگیتان اتفاق دراماتیکی رخ داده ... 
برای من دراماتیک تر از عروسی عشقم با دوست صمیمیم نبود ... فعلا ... 
اهل دود و دم نبودم حتی این ضربه ای که بهم وارد شده بود من را وادار به این نمی کرد که به سمت دود یا الکل برم و بخواهم ناراحتی ام را این گونه خالی کنم ...  یک تصمیم آنی یا فکر شده بود ، عروسی بهترین دوستم بود حداقلا  باید برای تبریک به عروسی میرفتم ... 
شما جای من بودید چه کاری انجام میدادین؟ 
پس نباید دست خالی می رفتم ، نه ! دست خالی نمی شد . 
بهترین کادو بد ترین یاد آورند خاطراتِه ... دستبند طلا ... دستبند طلای معمولی نه ... دستبند طلایی که قبل از رفتنم خریدم تا به طنازِه خانم هدیه بدم و این دوست شَفیق من بود که به من پیشنهاد داد تا مدل قلب نیمه شکسته ای رو بگیرم که نیمه دیگه اش روی یک زنجیر مردانه آویزان بود ... و بهم می گفت اون هم وقتی این رو ببینه نیمه ی دیگه اش رو برام می گیره ... ولی وقت نگردم دستبند را بهش بدم و به سربازی فرستاده شدم ... و حسم بهم می گفت این بهترین هدیه می تونه باشه ...
.
.. 
... 
از دور تماشای تختی را می کردم که برای نشستن عروس و داماد بین جمعیت در کوچه درست کرده بودن . به پتو مخمل قرمز آویزان شده از دیوار پشت تخت . به پیوندتان مبارک نوشته شده با برف شادی روی پتو مخمل .  به ریسه های رنگی وصل شده از دیوار خانه این ور کوچه به آن ور کوچه .  ارکستر کنار دیوار که آهنگ لیلی و مجنون اومدن رو میخوند . به جوان هایی که در وسط کوچه که دورشان پر از آدم بود و با شادی می رقصیدن . دختر های جوانی که یواشکی از بین در خانه رقصیدن پسر های جوان را نگاه میکردن .  ( نویسنده : ولی جالب دونستم بدونید من توی عروسی برادرام جزو اون دسته دخترایی بودم که تو کوچه می ایستادن تا رقص مرد ها و جوون ها رو تماشا کنن . )
( نویسنده : ایده تو ذهنم هست ولی نمیدونم چطوری رَقَمِش بزنم . )
-- هِی پسر سهراب ... این طرف ... .
به سمت راست بر می کردم و چندی از بچه های محل رو می بینم که جلوی در یکی از خونه ها ایستادن و به من نگاه می کنن و منتظر این هستن که به سمت شون برم ... وقتی نزدیکشون میشم با هر کدوم سلام و علیک می کنم و بعضی هاشون رو هم بعد از دو سال دیدن به آغوش می کشم ... و پشت سرشون از در وارد حیاط باغ همسایه میشم که حیاط بزرگش رو در اختیار خانواده دوماد و عروس برای آماده سازی غذا گذاشته بود ...
--__-- میگم سهراب سربازی بهت خوش گذشت مرد شدی ... .
در بین این بچه ها هیچ کدام خبر از نامزدی من با طنازِه خانم نداشتن و مثل اهل محل فقط می دانستن دو باری برای خواستگاری اش با خانواده رفته ام و از طرف پدرش جواب سر بالا گرفته ام ... نه این را که دفعه سوم که با انگشتر عقیق مشهدی رفتیم راضی شدن اما به شرطی که من به سربازی برم و برگردم تا بعد سربازی مراسم عقد بگیریم ... 
-- سهراب .. کجایی چرا جواب نمیدی .. چیزی شده ...
سهراب - نه ... یکم به دوستم فکر کردم که من رو به عروسیش دعوت نکرده ... .
با تمسخر _-_ ناراحت نباش پسر ... همین خوب که دعوت نشدی ... معلوم نیست چطوری دختر مردم رو شیفته خودش کرده ... دختر چادری و با متانت محله ، تو گوچه همراه قربان هنوز نامزد نَشده یک تاب قرمز با بلیز نیم تنه جلو باز سفید و شلوارک لی  و کفش پاشنه بلند قرمز پوشید بود موهاشم دم اسبی بسته بود راه می رفت و هی ناز و عشو باسَش می ریخت و تو بغلش وول می خورد و قربان جان قربان عشقم می گفت ... اصلا هم آبرو مابرو براش مهم نبود ... .
( نویسنده : قربان اسم شخصیت رفیق . )
_-- تازه اینا که هیچی ما همسایه روبه رویی شونیم  خب ... چند شب پیش میثم و مادرش اِصمَت خانم اومده بودن جلو در خونه عروس داد و بیداد راه انداخته بودن که شما سه ماه پیش اومدیم خواستگاری دخترتون بهمون گفتید پسرتون کار پیدا کنه  بهش دختر میدیم ... حالا چیشده که به یک یِلا قَبا بیکار دیپلمه معتاد مواد فروش عیاش .ر جِ*ندِ*ه یال. باز دختر دادین ... اونم خانواده با خدا ایمونی مثل شما ... .
__- واقعا شاید ندونی سهراب ولی من هم وقتی تو کوچه این حرف ها رو از اِصمَت خانم و پسرش شنیدم کف کردم و هر لحظه منتظر بودم از شرم حتی نیان تو کوچه ... .
_-- ولی نمیدونی چی شد ... دختره با یک وعضی بد تر از قبلی که شنیدی  ... بدون چادر یا حتی روسری با یک تاب شلوارک اومد تو کوچه جلو اِصمَت خانم وایساد شروع کرد به بلند بلند حرف زدن از اینکه به شما هیچ ربطی نداره که خانواده ما با کی وصلت کرده ... دخترشون رو به کی میده هر چی تا الان حجب و حیا داشیم می گفتین حتما یه عیبی دارن زیر چادر قایم می شن ، حالام که می خوایم از زندگی با زیبایی هایی که داریم با هر کسی که دوستداریم لذت ببریم ... هِری ... .
_-- باباشم حاج مصطفی پشت دخترش و گرفت و گفت اصلا به هیچ کس ربط نداره من دخترم رو به کی میدم و چی کارش ... اِصمَت خانم هم گفت یعنی ما در حد اون خانواده بی دین این پسره عیاش که فقط پولشون از پارو بالا می زنه نیستیم ... حاج مصطفی هم یه دور تسبیحش رو دور دستش چرخوند و گفت معلومه من دخترام رو به کسی می دم که از نظر مالی و جسمی بتونه تامین شون کنه ... .
فکرم کشیده شد به اون موقع ها که منتظر جواب سربازیم بودم و تازه نامزد ... مادرم و بقیه رفته بودن شیراز خونه عمه ام یکی دو بار که غذا برایم آورده بود ... وقتی وارد خونه می شد تا برایم غذا را َآماده کنه و بره من هم یه چنین صحنه هایی دیدم و تعجب کردم ... دختری که چادر مشکی رو از سرش برداشت و به چوب رختی آویزون کرد ... یک لباس یقه دکلته سفیده باز و کوتاه تا زیر باسنش به زور می اومد پوشید بوده ... روسریش رو هم در آورد و موهاش رو پشت کوشش فرستاد و رژ قرمزی رو از کیفش در آورد و به لب هاش زد و به همرا پلاستیک غذا سمت آشپزخونه رفت ... 
( نویسنده : یقه دکلته یقه ای که اگر استخوان ترقوه و سینه‌های نسبتا بزرگی داشته باشید ، این مدل با قوس‌های بدنتان ارتباط خواهد گرفت و اندام زیبایتان در چشم قرار می دهد . )
اون روز و روز بعدش که با چنین وعضی اومد ... تصمیم گرفتم فرداش سر صحبت در باره این موضوع رو باز کنم ... وقتی بهش گفتم این درست نیست شما اینجوری میاین جلوی من ... اون برگشت گفت من فکر کردم ما نامزدیم و میتونم هر جور دلم میخواد پیش شما بگردم ... ناراحت شده ادامه داد ... فکر نمی کردم حتی نگاهمم نکنین و از وجودم به عنوان نامزدم لذت نبرین ... خب چون عاشق حجب و حیاش شده و خامش بودم همه چیز را پای عشق خودم نسبت بهش و ابراز علاقه هایی که هر بار در یک اتاق یا مکان تنها می شدیم بهم می کرد گذاشتم و گفتم شاید او هم شیفته و عاشق من هست که اینگونه از تاب خواستن وجود من بی طاقتانه رفتار می کند ... آن روز از دستم ناراحت شد و رفت ولی بعدا طرز پوشش زمان هایی که کسی خانه نبود و به دیدنم می آمد تعقیر نکرد و بلکه بد تر از سابق شده بود ... شاید بگویید چگونه همش به خانه ی مان می آمد و حرف و حدیثی پیش نمی آمد ... برای اینگه دوست خواهرم بود و با هم به کلاس نقاشی می رفتن و به خانه ی مان رفت و آمد داشت  ... و همین رفت و آمد ها یش و حجب و حیا در رفتار هایش باعث عاشق شدن من شده بود ... با صدای یکی از بچه ها از فکر میام بیرون ...
بلند بلند و با شادی __-_- خب ... خب حالا وقت چیه ... وقت آب شنگولی تهیه شده توسط دوماد ... کاری از آقا قربان بچه پولدار محله ...
آره خب حتما چطوری دوست صمیم چنین آدمیه ... من میدونستم اهل سیکار و الکل هست و کلی دوست دختر داره که حتی خونشون هم می بره ... از پونزده سالگی با پسر خاله هاش اهل چنین کارایی بودن و خانواده ها شون هم تازه استقبال کردن ولی قربان پیش من بود از این کار ها نمی کرد ... ولی نمی دونستم که فروشنده و ... از به کار بردن کلمه اش واقعا تنم مور مور می شه ...
-- سهراب پسر بگو چقدر برات بریزم ... .
به اطراف نگاه می کنم الان دقیقا با فاصله ی کمی از دیک غذا و آشپز روی تنه چوب و صندلی پلاستیگی کنار یک درخت نشستیم ... 
سهراب - نه بچه ها اهلش نبودم حالا هم ترجیح می دم نخورم ... .
__- هر جور میلته ... اگه خواستی بهم بگو دوماد از همه مدل یک عالمه تدارک دیده ... تمومی نداره ... .
به بچه ها نگاه می کنم هر کدوم یک لیوان دست شون بود و هر لحظه یکی از بطری های رو زمین رو بر می داشتن و لیوان هاشون رو پر می کردن و سر می کشیدن ... اینجا دیگه جای موندن نبود ...
سهراب - بچه ها من می رم کمی توی باغ قدم بزنم ... پرویز مشگلی نداری که تو باغ توی قدم بزنم ... .
پرویز - نه ... پسر باغ مطعلق به خودته ... اصلا می خوای برو خونه اتاق من استراحت کن ... .
بلند می شم از روی صندلی و به سمت حوض می رم و آبی به دست و صورتم می زنم ... اطراف رو نگاه می کنم ... خلوت ترین جا باغ پشت خونه بود ... آروم آروم به سمت اون طرف قدم می زنم و وجودم را خالی از هر حسی می کنم ... بادی که بین درخت های کهن و تنومند حرکت می کرد حس و حال جنگل های شمال را به آدم میداد ... 
جعبه کوچیک مقوایی دستبند رو از جیب پیراهنم در می آرم ... نگاهی به دستبند می اندازم ... توی جاش بر می گردونم و داخل جیبم می زارم ... به قدم زدن ادامه می دم ... به ته باغ یک جای خلوت و دور از خونه می رسم ... روی کنده یک درخت پیر می شینم ... 
 طنازِه - وقتی ... دیدم به این سمت راه افتادی از اون ور خونه پشت سرت به این سمت اومدم ... ( با لبخند ) تازه لباس عروس مدل برش روی باسنم گرون قیمت و برند ایتالیاییم رو هم خاکی کردم ... . 
( نویسنده :این مدل لباس عروس بلند، پیراهن تا روی باسن چسبیده به بدن است و پس از آن به شکلی کلوش یا چین دار تبدیل می‌شود. حالت اصلاح شده A-Line دامنی برش خورده دارد و بدن نمایانتر از حالت معمولی آن است. این مدل هیکل را درشت نشان می دهد به خصوص در قسمت میان تنه . )
به سمتش بر می کردم ... اون اینجا چیکار می  کرد ... مگه عروسیش نبود ... مگه الان نباید روی تخت نشسته باشه و رقص مرد ها را از زیر شنل تماشا کنه ... نه اینگه الان با یک لباس عروس تماما بدن نما روبه روی یک مرد غریبه به ایسته ... و حرف از دنبالت اومدم بزنه ...
با عشوه در صداش که اگه اینجا بودین مثل من شرم تون می شد ... ناموس یک نفر دیگه جلوی تو با عشوه و گشیده تو حالت مستی صحبت کنه ... 
طنازِه - مَـن ااوومَدم کَـمـی ِاستِـراحَـت کُنَـم تــو حَـیاط پَــرِرِووییــزِ ایــنـــااا ... آخِـه تــو کـوچـه زیـاد بـا مَــرد هـا رَقـصـیـدم خَـسـتِـه شُـدَم ... وَلـی دَسـت مـامـان پَـرِوویــز جُــون دَرِدِ نَـکُـنِـه بَـررااام ... مَــشـ ... مَـــشــرررووبِ ریخـت ... حــآاال  بـیــااام ... .
دستی که روی شونم قرار گرفت رو سریع پس زدم و چند قدم تلو خوران عقب رفت و ... 
...
...
...
...
...                                                            ... یکم استراحت تا برسیم به بقیه ...
...
...
...
...
...
به خودم لعنت فرستادم که از بچه ها جدا شدم و تنهایی به این جای باغ اومدم ... 
با لحنی که از خودم بعید می دونستم و انگار آدم ناشناسی حای من به حرف اومده بود ... می گم :
سهراب - خانم جواهر نِشان شما ... واقعا با خودتون چی فکر کردین که پشت سر یک مرد غریبه تا اینجا ... اون هم به یک مکان خلوت و دور از جمعیت اومدین ... .
طنازِه - خُــب ... مَـعـلُـومِـه بِـه خــآااطِــرِرِه تُــوو ... مَـن هَــنُووزَمِـدُووسِــت دآاآرَرَم ... فِـکِـِـِرِرِ کُون اِاِزِزِدِواآآژ  نَــکَـَرِدَم ... بِیـــاآآا بــاآ هَـَم بــاآاشـیـم ... اَزِزز هَــمِ بَــچِــه دآاار شـــیــم ... 
موقع حرف زدن هی تِلوع تِلوع می خورد ... آخر سر هم از پشت به یک درخت خورد و ایجاد تعادل کرد ... واقاعا این همه حرف های ... لا اِلهَ اِلله ... حتی آدم های کافرش هم این حرف ها رو به زبون نمی آرند ... چه بِرسه به دختر حاجی ... 
الان بهترین فرصت برای زدن حرف هایی که دلم می خواست بهش بزنم و همه چیز رو تموم بین خودم و خدا و عشقی که داشتم تموم کنم ... 
سهراب - خانم جواهر نشان شما الان عقد شده و همسر یک مرد به حساب می یاین ... این رفتار ها در شان یک زن همسر دار نیست ... .
باید پله پله جلو می رفتم تا فکر نکنه همه مثل خودشن و حتی با اینگه همسر مردی شده هنوز به فکرش هستم و تلب خواستنش رو دارم ... 
طنازِه - مَـن زَن صـیـغِـه ای نَـوَدُ و نُـه سـالِـه آاقــاآ .. قُـرِربــاآ نَـم ... حَــتـی عَقدَم هَــم نَکَـَرِدِه ... .
شوکه بدی بود ... ولی دور از انتظار هم نبود ... قربان هر روز با یک نفر بود حالا بیاد شناسنامه اش رو به خاطر یک دختر سیاه کنه ... ولی چرا اصلا کار به ازدواج کشیده ... 
طنازِه - اَآمــاآ اُوون مِـثِـل تُـوو آآدَمِ مِ مِ ...  هَـَـوَلــ ... نَـبُـوود ... تُـوو دُووراآنِ نـاآمـزَدی بـاآ آاقــا قُــرِرِبـــآاآنِ ... خِیــلیــــی ... لِـــذَت بُررِدَم ... .
باید حرفام رو می زدم و می رفتم تا یکی سر نرسه و فکر های بد بکنه ... 
سهراب - خانم جواهر نشان من باید چیزی رو به شما بدم که قبلا قربان برای شما گرفته بود و پیش من جا مونده بود ... .
آره او نباید چیزی از طرف من داشته باشد ...  چون اینگونه مثل مردی می مانم که هنوز از فکرم نرفته است ... 
طنازِه - قُـرِبــاآن نـآاخُـن خُـشـک ... اون اَز بَـعِــد ... صــیـغِـه فَــقَـط بِـه فِـکـرِر  ... 
سهراب - الان فکر می کنین این ها برای من مهمه که دارین انقدر با جزئیات زندگی تون رو تعریف میکنید ...  اصلا تعهد سرِ تون میشه ...  . 
طنازِه - تَــعَــهُـدِه ...  مَــگِــه قُــربــاآان تَــعَــهُــد دآارِره ...  کِــه مَــن داآشِــتِــه بــاشَــمم ...  . 
سهراب - نمیدونم چرا ولی ... براتون آرزوی خوشبختی می کنم ... .
قَه قَهِع ... قَه قَهِع بلندی که تو حالت سر میده باعث دو باره از دادن تعادلش میشه ... و تلو تلو کنان به سمت جلو میاد و نزدیک من میشه ... 
طنازِه - خُــبِ اآوون هِدیِــه ... قُــرِربــاآن ... چــیعـی هَــســتِ ؟ ... .
چه راحت بحث رو عوض کرد ... 
( نویسنده : چقدر دلم میخواد این قسمت رو به پایان به رسونم و شروع جدیدی رقم بزنم . )
دست تو جیب پیراهن ام می کنم و جعبه مقوایی آبی رو در می یارم ... و نشونش میدم ...
طنازِه - دیــددی گُــفــتَــم ... نــاآخُــن خُــشــکِــه ... حَــتــی ... حَــتـی ... .
آره حتی شیشه ای یا مخمل قرمز نیست ... سلیقه آن چنان تعریفی ندارم ولی ... این جعبه مقوایی رو به انتخاب قربان برداشتم چون می گفت اگه جعبه آن چنانی داشته باشه هوا ورش می داره ... فکر می کنه همیسه می تونی براش طلا بخری ... اما من چنین تصمیمی داشتم اگه برای هم می شدیم هر ماه براش یک طلای کوچیک می خریدم ... ولی قسمت من نبود ... یا شانس بهم رو کرد که نصیب من نشد ...
طنازِه - بِـدِه بِــبــیــنَــم ... .
 جعبه رو به دستش می دم و چند قدم ازش فاصله می گیرم ... در جهبه رو باز می کنه ... و نگاهی به دستبند داخلش می اندازه  ...
طنازِه - ایــن کِــه شَــبــیِــه ... مطمعنی این سلیقه ی قربان ... برای منِه ... .
نمی دونم دستبند طلا چی داشت که باعث پریدن مستی از سرش شد ... 
سهراب - من باید برم ... هدیه اش رو که  پیشم جا مونده بود بهتون رسوندم ... وش ...
طنازِه - نه ... نرو من واقعا تو رو دوست دارم نه قربان و بیا با هم باشیم ...  من هنوز سر حرف بچه دار شدنم  هستم ... .
فکر میکردم به خاطر حالت مستی اون حرف ها رو می زد ولی الان نمیشه گفت که با آدم سالمی روبه هستم یا نه ...
سهراب - واقعا درباره من چی فکر کردین ... این که چشمم دنبال ناموس مردمِه ... واقعا برای شما و تربیت پدر تون متاسفم که حتی حرمت خانواده خود تون برا تون مکهم نیست به فکر بقیه باشین ... باید اون موقعه که گفتین برو سربازی بر گرد  می فهمیدم تو قسمت من نبودی ... .
و بر می گردم و راهم و به اون جایی که اومدم کج می کنم ... این جا موندن بیشتر از این جایز نیست ... ممکنه بچه ها مشکوک بشن که چرا تا الان بر نگشتم ... 
طنازِه - من منتظرت می مونم  ... تا هروقت که دوباره بیای و با من باشی ... این و بدون ... .
به سمتش بر نمی کردم و با یک جمله  تمام رویا هاش رو بر باد می دم ... و به راهم ادامه می دم ...
سهراب - منتظِرَم نمان ... .
... ادامه دارد ...
( نویسنده : بالاخره یک پایان بسته پیدا کردم . تا پارت بعد خدا نگهدارتون . )
قسمت بعد نارحت کنند باشه ، شاد کننده باشه ، یا یک شخصیت به داستان اضافه بشه ...
در نظر ها بگین ...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.