دو سال تمام شد ، دیدارت تا قیامت ای ... : منتظرم نمان... 

نویسنده: saza_zs

از آن قسمت باغ کمی فاصله می گیرم و پشت درختی پنهان می شم ... 
صدای داد و بیداد از قسمتی که دور شدم به گوشم می خوره ...  حواسم رو جم می کنم و با کم ترین سر و صدا به سمت صدا بر می گردم ...  و طنازِه خانم رو می بینم که با لباس عروس روی زمین کلی و خاکی در برابر کسی که پشت سایه یک درخت پنهان مانده بود ، زانو زده ... و دستانش را به حالت التماس گونه به هم می مالید و کلماتی را بیان می گرد که از دور شنیده نمی شد ... 
سعی می کنم تا بدون دیده شدن از پشت این درخت به پشت درخت بعدی برم تا صحبت های خانم جواهر نشان رو با شخص در سایه ببینم ... به دو درخت بعد که می رسم صدا ها واضح تر می شود ...  بیشتر خانم جواهر نشان بود که با شخص در سایه صحبت و التماس می کرد ... 
طنازِه - خواهش می کنم ...  من رو ببخش ...  غلط اضافه کردم ...  دیگه تکرار نمی کنم ... خواهش می کنم ...  . 
چند ثانیه ای سکوت میشه بعد صدای ته حلقی مردی که سعی داره کسی صداش رو نشنوه به کوشم می خوره ... 
_- تو فکر کردی می بخشمت تو ( هـــ ر ـ کــ ي کردی  ...  چطور تو می خوای ببخشمت ...  وقتی فکرت هنوز پیش یک نفره دیگه است و از اون هدیه قبول می کنی ...  . 
طنازِه - خواهش می کنم ... به دست و پات می افتم ...  
تو این موقعیت نمی شد باور کرد خانم جواهر نشان به پای مردی افتاده که کفش های مردانه چرم مشکی براقش از این نقطه دیده می شد و چشم آدم رو با برقش می زد ... 
طنازِه - لطفا ... لطفا به خاطر بَچَمون ...  ازم بگذر ...  نکن این کار رو با مادر بچه ات ...  . 
نه ! ...  نمی تونم بفهمم یعنی خانم جواهر نشان ...  از کسی غیر از شوهرش بچه داره ... 
_- ببخشمت ...  تو خودت رو برای دادن به من کوچیک کردی و حتی با اینگه نامزد داشتی اومدی گفتی از ( مر.ا.کـي ) من خوشت اومده ... و دلت می خواد که با من باشی ...  . 
مرد در سایه با عصبانیت ولی آرام این حرف ها را می زد ... 
شما هم اگر جای منی بودید که روزی عاشق این خانم بود ، با حرف های این مرد تعجب می گردید و از درون ناراحت می شدید ... 
طنازِه - آره ...  آره هنوزم خوشم می یاد ولی اون چیز های دیگه ای داره ... اون اگه نگاهی به من داشت دیگه به کسه دیگه ای نگاه نمی کرد ...  یا به فکر کسه دیگه ای به غیر از من نبود ...  . 
خوب به این حرفی که درباره ام زد لایک درست بودن میدم ... انگار وسط دعوای دو تا پلیر سر من تو بازی مافیا هستم ... 
حواسم رو جمع می کنم و به مرد در سایه خیره می شم تا ببینم چه جوابی می ده ... 
اما به جای جواب لگد مهکمی که به کتف خانم جواهر نشان می خوره رو می بینم که باعث میشه به پشت روی دستاش به زمین مالیده بشه ...  و بعد مرد پشت درخت رو می بینم که از سایه درخت بیرون می یاد و خودش رو در معرض بر خورد نوره ماه قرار می ده ... 
چرا هی باید بگم باورم نمیشه ...  ولی اینبار غیر قابل باور تر نبود ...  فکر می کردم داماد از خدا بی خبر امشب با یک زنه حامله ازدواج کرده ...  نگو که پدر بچه خود آقا داماد امشبه ، که اصلا بچه اش هم براش مهم نیست ... 
قربان _- هاع هاع هــاااع هاع ...
قربان ... یا همون داماد قَه قَهِ ای سر می ده و به سمت همسرش خم میشه و به حرف می یاد ...
قربان - مگه همون اول قید نشد من با شروط هایی تو رو صیغه می کنم کِــه ... هیچ دخالتی تو زندگی من و رفت و آمد و اخلاقم نداشته باشی ... نه اینگه الان جلو من زبونت رو در آوردی می گی فلان و بمان بود تو نیستی ... از اول مگه حق تصمیم گیری داشتی که حالا ایراد می گیری ... فکر کردی هنوز دوست داره ... .
پشتم رو به درخت تکیه می دم و نفس عمیقی می کشم تا فکرم آزاد بشه ...
عشق معنوی می دونید چه عشقی است ؟
/...
خب به عشقی می گن معنوی که در کسب رضای خدا و پیروی از سنت پیامبر باشه ... یک جورایی این که خیلی راحت خانم جواهر نشان از ذهن و قلبم بیرون رفت این بود که من به ایشون عشق معنوی پیدا کرده بودم ... یک علاقه که بیشتر مبنا بر حجب و حیا و با خدا بودنی که نشون داد بودن در من به وجود اومده بود ... و سعی داشتم هم به سنت پیامبر عمل کنم هم خوشنودی خداوند رو به دست بیارم ... و این اتفاق ها باعث شد تا بفهمم هیچوقت ظاهر کسی رو مبنا بر خوب بودنش ندونم ... اما اگر کسی نیاز به کمک داشته باشه باید کمک کنی مهم نیست محرم یا نا محرم باشه ... و باید از تمام توانت برای محفظت از اون شخص استفاده کنی ...
 این جا جای من نیست این دعوا بین یک زن و شوهره و من نباید یک کلمه دیگه از حرف هاشون رو بشنوم و گوش بدم ... آروم آروم در حالتی که پشتم بهشون هست از اون جا کمی دور می شم ... اما پام به یک چوب فشار میاره و اون چوب با صدای بدی می شکنه ... خودم رو پشت یک درخت پناه می دم و فقط صدای ضعیفی از دور می شنوم ... صدای قربان که می گه کی اونجاست ... بعد از مطمعن شدن از اینکه رفتن یا حواسشون به اینجا نیست دور می شم و به بچه ها می رسم ...
__- به به ... آقا سهراب ... هوا خوری بهت خوش گذشت ... می اومدی مام می یومدیم دادااااش ... .
بچه ها تو بدترین حالت مستی بودن ... البته به غیر از پرویز که معلوم بود این چیزا براش چیزی نیست ... 
_-- پِـسَـر بــیــا بِــزَن ... حــالــا حــاآلـاآ وَقــت دآاری بِــه مــاآ بِــرِرســـی ... .
سهراب - نه بچه ها من باید برم  ... دوستم من و که دعوت نکرده عروسیش ... پس موندن من اینجا نه فایده داره نه باعث خجالت آقا قربان میشه ... .
پرویز - درسته پسر تو برو ما خودمون مجلس آقا قربان رو گرم نگه می داریم ... .
سهراب _ فعلا خدا حافظ بچه ها ... بعدا می بینمتون ... .
--_-- فعلا ... ولی نری ستاره سهراب شی دیگه دستمون بهت نرسه ... .
تک خنده ای می کنم و ...
سهراب - نه بابا ... اصلا همین آخر هفته صبح آبعلی ... چطوره ؟ ... .
و همه بچه ها موافقت می کنن و هر کدوم از اینگه نزنی زیرش حرف می زنن ... 
به سمت در حیاط بر می کردم و قدم زنان به اون سمت می رم ... و عروس و دوماد رو در حال خارج شدن از در می بینم ... اما با بی خیال ترین حالت ممکن جوری که انگار ندیدمشون و نمی شناسمشون از بغلشون رد می شم و به سمت سمت انتهای کوچه می رم که به خیابون اصلی می خوره ... و منتظر یک ماشین یا تاکسی می شم ... نیم ساعتی می گذره و ماشینی از این سمت رد نمی شه ... حتی یک موتور دوچرخه سوار ... پرنده ای دیگه پر نمی زد و فقط صدای آزار دهنده ارکستر به گوش می رسید که آهنگ یک حلقه طلایی اسمت رو روش نوشتم و می خوند ...
تصمیم می گیرم هر چند با اینگه پیاده راهی پیچ در پیچ داره ولی پیاده تو نیمه های شب به سمت خونه راه بی افتم تا دیر تر از این نشده ... 
...
... 
خب ... خب 
دیگه به سمت خونه رفت بقیه اش که راه رفت از این کوچه به اون کوچه گفتن نداره ... تا قسمت بعد ... :)
و شرمنده که شاد کنند نبود ایشا الله قسمت بعد ... :)
... ادامه دارد ...
نظراتون در باره این قسمت رو بگین :)
باشه ...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.