دو سال تمام شد ، دیدارت تا قیامت ای ... : فکر کردی هنوز دوست داره ...

نویسنده: saza_zs

_-_ نه ... نه ... خدا چرا ! ... .
به سمت سیستم بازی می رم و اون رو خاموش می کنم تذکرانه به پسرم می کم :
سهراب - بسه پسرم ... زیادی بازی کردی یا برو سر درس هات یا بیا کمک من و خواهرت ... مثلا امشب برای من و مادرت شب مهمیه ... .
_-_ بله ... شب اشنایی پدر مادر ها مون و دلیل شگل گیریـ ...
سهراب _ بسه بسه ... یا کمک یا دانشگاه صنعتی شریف ؟ ... .
_-_ خب معلومه دانشگاه صنعتی شریف ... فکر کردی نمی دونم مامان امسال رو هم به خاطر تدریس تو دانشگاه یادش رفته و تو می خوای سوپرایزش کنی و بعد با قبول شدن من تو دانشگاه صتعتی شریف که باعث خوشحالی مامان میشه شوخی  می کنی ... . 
به سمت ضبط می رم و روشنش می کنم و آهنگی توی خونه پخش می شه ...
سهراب - یه بار بهت گفتم ... کمک یا دانشگاه ... این که چه تصمیمی تا پنج دقیقه ی دیگه بگیری با خودته ... ولی عواقبش نه ... .
لحظه ای که برای اولین بار همسرم رو دیدم هیچوقت فکر نمی کردم که همسرم و مادر بچه هام بشه ... مخصوصا جوری که ما هم دیگه رو دیدیم ...
تقریبا بیست و دو سال پیش بود ... همین روز بود که ما یک سال بعدش در همین روز ازدواج کردیم ... .
( بیست و دو سال قبل )
( نویسنده : از الان یک عذر خواهی به شما بدهگارم که یک از این کوچه به اون کوچه ساده نبود ... )
توی کوچه ی تاریک بین دو محله می پیچم ... کوچه ای که تو طول روز هم به خاطر امنیت پایینش کسی ازش رد نمیشه ... اما چاره ای نداشتم چون تنها مسیره پیاده به محلمون همین راه بود ... فکر کنم خیلی از اون کوچه ای که داخلش عروسی بود فاصله گرفته بودم ولی هنوز صدای ارکستر و آهنگ گوش خراشش به گوشم می خورد ... قبل همین کوچه خونه ی قربان رو هم دیدم که تو یک ساختمان چهار طبقه ی دوبلکس بود ، قرار بوده بعد عروسیشون برن ... این رو هم از مهمون های عروسی شنیده بودم ...
_-- ولم کنین ... آَخ ... .
صدای یک دختر به طوری که تو موقعیت نیاز به کمک باشه به گوشم می خوره اما من نمی تونم توی دعوا های خانوادگی کسی دخالت کنم ...
_-_ دختره ی خیره سر ... فکر کردی دست و پا بزنی بدهی برادرت با اون همه موادی که بالا کشیده پاس می شه ... نه ... .
-__ تازه برادرت ... تورو به اضای کل بدهیش فروخته ... و الان تو یک برده به حساب می یای ... نه یک انسان که حق تصمیم گیری داشته باشی ... .
حق تصمیم گیری ... من و یاد جمله های ی همیشگی قربان می اندازه ... وقتی یکی براش هیچ ارزشی نداشته باشه این جمله ها رو بهش می گه ...
قربان - تو اصلا حق تصمی گیری داری ... کی گفته تو تصمیم می گیری . و ... .
حتی همین آخری ...
قربان - تو از اول مگه حق تصمیم گیری داشتی ، که حالا ایراد می گیری ... .
دیگه باید تا تهش رو برین ... قربان یک خود خواه متکبِرِه بالا به پایین نگاه کنه که اصلا کسایی که براش منفعت ندارن یا باعث لذتش می شن رو ارزشی با سشون قاعل نمی شه ... و چند باری دیده بودم که چطور با خدمتکار خونه اشون رفتار می کرد و مهمم نبود که سن بیشتری ازش داره بزگتر از اون به حساب می یاد ... و حتی حرف کسی جز خودش براش مهم نیست ...
_-- اون ... بی کس و کار جز من کسی رو نداشت ... که الان من رِ به جای بدهیش به شما ... داده ... .
دوباره صدای دختره این دفعه از  نزدیک تر به گوشم می خوره اما این بار بلند تر و واضح تر ... فکر کنم به خونه ای که دختره داخلش هست نزدیک تر شدم و دختر خانم هم تو همین کوچه گیر افتاده یا نیاز به کمک داره ...  
تنها برق روشن خونه ی تو کوچه برای خونه ی حیاط دار یک طبقه ی وسط کوچه بود ... خونه ی یکی از دوستان علاف ...
-__ اصغر ... این دختره چموش رو ساکتش کن ... الان اهل محل بیدار می شن ... میان سراغمون ... .
اصغر - خب من چیگارش کنم ... کاری از دستم بر نمی یاد که ... آقا گفته باید برای شب عروسیش این دختره رو که تازه دیده و ازش خوشش اومده سالم تحویلش بدیم ... مگه نمی دونی که همه دوست دارن شب اول عروسیش رو با یک دختره  ...ِ.ِ. باشه .... .
حرف هاشون برام کنک بود ... اما تعجب بر انگیزه تر ... این بود که چرا دیگه صدایی از دختر خانم نمی یاد ... نگنه بلایی سرش آوردن ... 
دیگه فکر نمی کردم یک دعوای خانوادگی باشه ... و واقعا اون دختر خانم نیاز به کمک داره ... پس سریع شروع به دویدن کردم و خودم رو به نزدیگی در خونه رسوندم ... گوش سپردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده و بعد یک کاری برای کمک به اون دختر خانم انجام بدم ... 
اصغر - باهاش چیکار کردی که دیگه تکون نمی خوره ... بلا ملایی سرش نیاوردی ... که ...
-__ نه ... بلا چیه فقط محکم هلش دادم به سمت صندلی گوشه حیاط خودت دیدی که ... حالا اینکه سرش به جایی خورده ... تقصیر من نیست زیادی چموش بود این بلا سرش اومد ... .
_-- می کم حالا تا داماد گرم عروسی شه ما یک ذره برا خودمون حال نکنیم ... .
اصغر - مغز خر خوردی یا واقعا هولی ... احمق ما باید دختر رو دست نخورده تو خونش امشب بعد عروسیش تحویل بدیم ... بعد می گه حال کنیم ... .
-__ و داماد هم قول همسَرِ ...
آخه کدوم دامادی شب عروسیش با یکی دیگه می خوابه ... تازه ! ... امشب تو این محله فقط یک عروسی به پا هست که اونم عروسی قربان و ...
نه !!!
نه نمی شه !!!
اصلا به فکر شما هم رسید که می تونه ...
_-- هول خودتونید ... نه من ... شما هولید که هوس ناموس مردم رو به دلتون صابون زدید ... .
باید عجله کنم هر چی دیر تر بشه سختر می شه کمک کرد ... شاید کسی بهشون اضافه بشه ... 
 نزدیک در می شم و از لای در که بازه به حیاط نگاهی می اندازم ... حیاط آن چنان بزرگی نیست ولی سخت می شه سه تا مرد گنده رو که وسط حیاط رو پر گردن .... یه کاری با هاشون کرد تا بشه اون دختر خانم پهن شده روی صندلی گوشه حیاط رو نجات داد ... ( نویسنده : کمکم کنید الان چطوری نجاتش بده ... آخه سه نفر به یک نفر مگه می شه .
 اصغر _ بسه ... محمود تو برو تو خونه یک بطری عرق تو کمد هست با سه تا استکان بیار ... تا این دختره بیهوش افتاده حال کنیم ... .
آروم به در حیاط ضربه ای می زنم تا بتونم حداقلا یکی شون رو از حیاط بکشم بیرون ... کار خاصی از دستم بر نمی یومد اما سربازی یک چیز هایی یادمون داده ... که بتونیم جون ناموس مردم رو نجات بدیم ...
اصغر - کیه ... مجتبی تو مراقب دختره باش ببینم کی کار داره ... .
همی که نزدیک به در میشه تو سایه دیوار قایم می شم ... و منتظر خروجش از در ... 
دقیقا زمانی که از در خارج میشه و در رو پشت سرش چفت می زاره ... به اطراف نگاه می اندازه من هم از فرصت استفاده می کنم و با دست چپم مچ راستش رو می گیرم و به سمت خودم می کشم و وقتی هنوز کیجه و حواسش نیست با دست راستم سرش رو محکم به دیوار سمت چپم می کوبم ... که اصابت سرش با دیوار انقدر ناجور و محکم بود که همون اول کاری می افته زمین و کمی خون دور و اطراف سرش رو می گیره ...
سریع به سمت در می رم و اون رو باز می کنم تا نفر بعدی رو یه جوری ناکار کنم ... 
اما ! ... چشمتون روز بد نبینه ... 
دیدم یک دختر ریزه میزه که لای چادر مشگی مهوه شده بود یک تیکه چوب کلفتی رو در دست ها ی کوچیکش داشت رو محکم به سر اون مجتبی بخت بر گشته کوبید ... و اون بیچاره دقیقا جولوی من ضربه خورد و به زمین افتاد ... و من نمی دونم چجوری به این جماعت بی حواس دزدی سپردن ... 
و اما محمودی که مثل دختر های ترسیده بطری و سینی لیوان ها از دستش افتاد جلوی پاش و با صدای بدی شگست ... خودش رو خیس کرد و به سمت داخل خونه دوید ... 
دختر - چِرو بِت زَدِه شُدی ... . ( چرا بهت زده شدی . ) ( نویسنده : کم و بیش از لهجه ی شیرازی استفاده کردم ، چون شخصیت یک دختر شیرازی است . (: )
دختر خانم با حرص می که ...
دختر - چِرو اُلُلَک وایسی بِرو بِر مو نِگا کُنی ... یِ دُزی ساد بو عامو ... . ( چرا شبیه مترسک وایسادی من رو خیره نگاه می کنی ... یک دزدی ساده بود دیگه . )
سهراب - هااع ... .
نمی دونم اما از تعجب زیاد دهنم باز بود و حرفی برای گفتن نداشتم ... 
...
...
خب این قسمت شاد کنند بود یا نه ؟ :)
... ادامه دارد ...
نظر ها تون در باره ی این قسمت رو هم بگین ...  (:
خب کاربران عزیز ... :)
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.