♧♤خو که چی؟♤♧ : ♧♤فصل اول♤♧

نویسنده: abbasi7991


کیفم و انداختم رو دوشم و از نرده پله ها به پایین سر خوردم....
سمی همیشه مخالف کارم بود میگف میوفتی چلاق میشی شوهر گیرت نمیاد....
رومو کردم طرف سمی و تندگفتم:
_سمی من رفتم....
_هنوز که صبونه نخوردی....
_قراره برم کافی شاپ با هانی اونجا یه چیزی میخورم...الن ساعت هشته کلاسم ساعت نه شروع میشه.....
_مواظب خودت باش دخترم...
_باشه سمی بووسسسس بووسسسس
از خونه زدم بیرون،به تیپم نگاهی انداختم....
شلوار لی تنگ با مانتوی تا بالای زانو به رنگ صورتی چرک و یه شال مدل چروک مشکی....
یه ماسکم زده بودم به صورتم خوب بودم....مث همیشه پسر کششش....
امروز فقط یه کلاس داشتم،به سمت دویس شیش جیگرم راه افتادم.....از پشت بقلش کردم.....
_جیگر خودمی...یه بوس بده؟
(هااا؟چیه؟ نیگا داره؟ندید بدیدم خودتی....)
سمت کافی شاپ محلمون راه افتادم....بعد کلی گشتن یه جا پارک پیدا کردم.......به بدبختی پیاده شدم..... مانتوم گیر کرد به درو نخ کش شد......با غرغر سمت در اصلی کافی شاپ حرکت کردم.....
_هوووفففف.....چغد شلوغه!....
کلی گشتم هانی رو اون ته مها پیدا کردم.....
داشتم از میزی پر پسر رد میشدم با اون قیافه هاشون شبیه قورباغه نگا میکردن......
خواستم رد شم ازشون گفتم یه مرضی بریزم اینجوری دلم خنک نمیشه.....
به دفه بر گشتم....آروم اومدم سمت میز...همینجوری خیره به کفش اولین پسره جور مشکوک آوری با اخم و ریز بینی به کفشش خیره شدم....همینجوری هم میومدم جلو......
پسره خم شد ببینه کفشش چشه انغد بش نگا میکنم......
بادستم محکم زدم تو سرش....سرش رف تو بشقاب کیکش......دستش خرد به لیوان قهوش،همه ی قهوش ریخت رو لباساش......
پسرا زدن زیر خنده....
منم با لبخندی خبیث خیره به قیافه قرمز پسره،واسش چشمکی زدمو رفتم پیش هانی.....
۰
۰
۰
۰
_دمت گرم خیلی خوب حالشو گرفتی.....
_سلممم خوبم..تو خبی؟...
_باشه ببخشید خبی؟...
_مرسی....
یه دفه زوق زده گف:
_ووایییی خودمونیمااا!..واقعا کیف کردم!....
_اینارو وللش چه نقشه ای داری واس اون دوتا کله پوک؟
باخنده گف:
_یه نقشه عالییی?
۰
۰
۰
سوار ماشین شدم و سمت دانشگاه راه افتادم.....
تو راه به نقشه خبیثانه ی هانی فکر میکردم......خواستم یه پارک دوبل خوشمل بیام که گفتم وللش همو پارک معمولیَم بلد نیستم چه برسه به دوبل....
هزار بار عقب جلو کردم تا تونستم پارک کنم.....
_هووففف
از ماشین پیاده شدم.....ساعت ۸:۴۷ دیقه بود....سمت کلاس دویدم......
آخییییششَ هنو نیومده بودن.....هانی رو دیدم.....پیشش لم دادم رو صندلی.....
همین که منو دید تند گف:
_سریع باش هنو نیومدن.....
از اونجایی که صندلی جلویی ما میشستن کارمون راحت تر بود.......سریع دستشو کرد تو جیبشو چن تا پونس ریخت رو صندلیشون.....
پاشدیم اجرای نقشه بعدی......همه کارارو که کردیم واستادیم بیان......همین که کامیار وارد کلاس شد طناب و ول کردم..... سطل آشغال با همه آشغالایی که تنش چسبیده بود ریخت رو سرش......دستمو جلو دهنم گرفتم تا خندمو خفه کنم....دخترایی که تو کلاس بودن ریز ریز میخندیدن..... رو صندلی که پشت سرم بود نشستم که مثلا دارم با پشت سریم حرف میزنم.........یه ذره که گذشت آروم به عقب برگشتم....دیدم دقیقا عِین گراز وحشی بهم زل زده.....
زیر لب گف:
_دارم برات....
سوییچ و از سام گرفت و رفت بیرون.....سامم مث کش تنبون پشت سرش راه افتاد....
شونمو انداختم بالا و بیخیال پیش هانی نشستم.....
_سارا دیدی ریختشووو؟...
باخنده جواب دادم:
_آره حقش بود...
(بزار قیافشونو واست بگم بتونی تصورشون کنی)
سام قد تقریبا بلندی داره،صورت کشیده،چشمای مشکی،مدل موهاش از چپ و راست کوتاهه ولی از وسط از جلو به عقب بلنده....لبای معمولی و متناسب باصورتش و بینی قلمی و کوچیک..........کامیار هم قد سام موهای خرمایی رنگ،موهاشو مدل کاکلی زده بالا......صورت کشیده،بینی معمولی،لبای قلوه ای،با چشای عسلی.......
از حق نگذریم خوشگل بودن ولی مهم اخلاقه اخلاقققق! که هیچکدومشون ندارن......
هانی نیشگونی از بازوم گرفت:
_هوویییی به چی فک میکنی استاد اومد.....
همه سلام دادن ولی من ندادم......از شانس گند من همون استاد دماقویییی بود که هی گیر میداد......انغدم چاقالی بود با هر قدمش کل کلاس میلرزید.‌‌‌‌‌.....باچش غره نشس رو سندلیش ....
خواست کلاس و شروع کنه در زدن....
سام بود.....به هانی نگاه کردم...هردومون با لبخند ژیگول و حرص دراری زل زدیم بش....
_سلام.....
_سلام دیر اومدی آقای مهدیاری.....
_بله ببخشید دیگه تکرار نمیشه....
_دفه بعد اخراجی
_چش....
آخییییییی دلم واسش سوخت....
با اخم اومد بشینه رو صندلیش که یه دفه.......
سریع پاشد....
_استاد با حرص گف:
_چیزی شده آقای مهدیاری؟...
هانی میخواست بزنه زیر خنده که جلوی دهنشو گرفتم.....سرخ سرخ شده بود بچم!.....منم به شدت خندم گرفته بود.....
_نه مشکلی نیست....
با قیافه بنفش شده پونسارو از رو صندلیش برداشت و گذاشتشون رو میز و دوباره نشس رو صندلیش ...




دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.