♧♤خو که چی؟♤♧ : ♧♤فصل چهارم♤♧

نویسنده: abbasi7991

تعادلشو از دست دادو افتاد زمین.
_آخخخ
_یا خدا چی شدی دختر؟من چغد گفتم نکن یه وقت بلایی سرت میاد؟

حس بدی داشتم...
کلافه شده بودم..
رو به سمیه خانم گفتم
_من میرم تو ماشین ، شما کمکش کنین بیاد تا اونجا..
از خونه بیرون زدم...نمیدونم چرا تصمیم گرفتم بهش کمک کنم؟... به دختر جیغ جیغویی که ازش بدم میاد؟...و بار دیگه یک سوال و تو ذهنم تکرار کردم(بدم میاد؟)
(سارا)
درد خیلی بدی بود و هی بیشتر میشد..
کام:من میرم تو ماشین،شما کمکش کنین بیاد تا اونجا..
روشو گردوند و از خونه بیرون زد..
باورم نمیشه بخواد بهم کمک کنه!
سمی:_نگا با خودت چیکار کردی دختر؟فک کنم شکسته...
(دختر تیکه کلام سمیه خانمه تو هر جمله ای که بهم میگه یه دختر توش به کار میبره)
با کمکش بلند شدم و از خونه بیرون رفتم.
یه جفت دمپایی اضافه ای که ته جاکفشی گذاشته بودیمش و ختی واسه بابامم گشاد بود و پوشیدم تا پام زیاد اذیت نشه.
اگه منو میدیدید خندتون میگرفت.خیلی بیریخت شده بودم.
در لگنشو باز کردم و با کمک سمی نشستم.
سمی هم نشست پیشم...تو راه فقط سکوت بود...اما گاهیراوقات هق هق های من سکوت و میشکست،درد پام برام برام غیر قابل تحمل شده بود.
نگام به نگاهه اخمالو کامیار تو آینه افتاد..سریع نگامو ازش گرفتم.واسه من اخم میکنه!...زورش اومده ببره منو بیمارستان..
بعد یه ربع که واسم یک ماه گذشت رسیدیم...
سمی پیاده شد تا کمکم کنه پیاده شم.
قبل اینکه پیاده شم رومو کردم طرف کام.
_ دیگه لازم نیس بیشتر از این زحمت بکشی میتونی بری..
زیر لب جوری که سمی نفهمه گفت:_من دوست نداشتم و ندارم بت کمک کنم ولی به خواطر سمیه خانم که مجبور نشه تنهایی یه دختر بچه نق نقو رو از اینور بیمارستان بکشونه اونور بیمارستان تصمیم گرفتم برسونمت..
من!؟ من یه دختر بچه نق نقو اممم؟
اخمام رفت توهم چغد آخه آدم میتونه  پست باشه..
با اکراه از ماشینش پیاده شدم،رومو کردم طرفش..
با جیغ گفتم:
_اولاً با یه خانم متشخص و محترم درست حرف بزن دوماً دختر بچه نق نقو خودتی و سوماً کسی مجبورت نکرده با این لگنت  منو برسونی...
مشتم و محکم کوبیدم به ماشینش، و بی توجه به قیافش که هر لحضه سرخ تر میشد تیر آخرم به هدف زدم:
_و حالام راتو بکش برو!......هرییی!...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.