(عشق و تنفر) 

سگ های ولگرد بانگو (عاشق شدن) :  (عشق و تنفر) 

نویسنده: jisoo2024

داستان از جایی شروع میشه که آتسوشی چان در حال قدم زدن یکی از مامور های مافیای بندر یعنی آکوتاگاوا سنپای رو میبینه. 

آتسوشی: اه.چرا امروز باید اینجوری باشه دازای خیلی رو مخمی.... 
و همینجوری داشت با خودش حرف میزد که یکدفعه... 

آکوتاگاوا: هی. جلو پاتو نگاه کن! ها؟ چی جینگو (ببرینه)!!
تو اینجا چیکار میکنی؟؟ 

آتسوشی: چی؟ تو آکوتاگاوا هستی؟. و یکدفعه سرخ شد و مهو چهره ی آکوتاگاوا شد. 

آکوتاگاوا: تو آتسوشی از آژانس هستی؟ درسته؟ اره من آکوتاگاوا هستم. تو از کجا منو میشناسی؟؟ 
با آرامی داشت حرف میزد که آتسوشی.... 

آتسوشی: پس که اینطور، مثل اینکه باید بجنگیم!! من نمیخواستم با تو بجنگم اما مجبورم!. 

یکدفعه دازای پیداش میشه و... 

دازای: اوه. پس بلاخره پیدات شد آکوتاگاوا، میبینم که با عضو جدید آژانس آشنا شدی!!
باخنده داشت به آکوتاگاوا نگاه میکرد. 

آکوتاگاوا: دازای سان!! چی؟ عضو جدید آژانس؟! 
آکوتاگاوا داشت به آتسوشی نگاه میکرد که یکدفعه هم سرخ شد و هم عصبانی شد و حمله کرد..... 






ادامه پارت بعد پارت بعد رو معلوم نیست کی بزارم. 

دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.