[مُضحکه ای دَر درندَشت.] _یِک 'هیچ' عَظیم بودم.کَسی که بُزرگتَرین ...
گمونم خیالاتی شدم، چشم های سرخی داشت و بدون دهن حرف میزد. ...
این داستان درباره ی یک پسر هست که همکلاس هاش اون رو مسخره ...
آیا از گزارش این داستان اطمینان دارید؟
برای "" باید وارد حساب کاربری خود شوید.