پژواک مرگ : قسمت اول: فصل اول:« آغاز گذشته»

نویسنده: M_Sadat

رُهام در راهروی میانبر به حیاط قصر در کنار حوض کوچکی که در مرکز دایره‌ای آن قرار داشت ایستاده بود . فصل پاییز همه چیز را دلگیر کرده بود شاخه‌های خواب‌آلود درختان که دیگر نای تحمل برگ‌های زرد و قرمز رنگ پاییز را نداشتند از پنجرهٔ راهرو مشخص بود.
رهام از پنجره به حیاطِ پر شده از برگ‌های پاییزی خیره شده بود. با اینکه پاییز طراوت و شادابی حیاط را گرفته بود اما هنوز زیبایی ‌و شکوه آن به چشم می‌خورد.
ناگهان برگ‌های نارنجی رنگ و خشک شده درخت عظیمی که همراه‌ِ‌ سوزِ سرد گهگاهی پاییز به پایین لغزیدند و همراه باد به چند متر آن طرف تر رهسپار شدند رشتهٔ افکار رهام را بر هم پاشید.
 چشم از طبیعت پاییز حیاط بر گرفت و دست به غلاف شمشیرش برد. دودل بود و شکاک، نگاهی به اطراف کرد. راهرو خالی بود و تنها گنجشک کوچکی در آن می‌جنبید و از این سوی سقف نیم کره ای راهرو به آن سوی آن پرواز می‌کرد گویی به دنبال لانه اش در میان بوته های پیچ خورده دور ستون های راهرو میگشت.
راهرو مانند همیشه ساکت و آرام بود هیچکس گذری به آن مسیر قدیمی نداشت. آن راهرو هم مانند خیلی چیز‌های دیگر در سرزمین سالِسکی از یاد رفته بود.
رهام از پرواز مستانه و عجیب و غریب گنجشک چشم برگرفت و غلاف شمشیر پر نقش و نگاری که با دقت روی آن طرح گل و بوته و نماد سرزمین سالِسکی حکاکی شده بود نگاه کرد.
دستهٔ فلزی شمشیر را محکم‌تر از قبل در دست گرفت و در حرکتی سریع شمشیر را با قدرت از غلاف بیرون کشید. به آرامی سطح صیقلی و بُرَّندهٔ شمشیر را لمس کرد. حس آرام بخشی بر جانش نشست و لبخندی عمیق بر صورتش نقش بست گویا شمشیر مُهر تاییدی بر افکاری که در این مدت در سر داشت نهاده بود.
مسرورانه به نوشتهٔ روی شمشیر که با خط خوش و زیبای رَتوشتَر بزرگ روی آن حکاکی شده بود نگاه کرد.
«درود بر ایزد یکتا، نگهبان سرزمین سالسکی»
 دور تا دور دستهٔ شمشیر مجسمه های فلزی کوچکی از جمشید_ رَشنواد _ تیرداد_ راتین و رَتوشتَر که دست در دست یکدیگر داشتند کنده کاری شده بود و دستهٔ شمشیر را شکل داده بود.
درهمان لحظه رهام رد نگاهی را از پشت سرش احساس کرد به سرعت برگشت و شمشیر را زیر گلوی مرد ژنده پوش روبه رویش گذاشت، با چشمانی از حدقه بیرون آمده و با نفسی تند از مرد پرسید:«تو دیگه کی هستی؟!چطور اومدی اینجا؟»
مرد با چهره ای آرام به شمشیر نگاه کرد و با دست آن را آهسته به کنار حول داد:«من از اول همین جا بودم، اتفاقا داشتم دنبال این گردنبند می‌گشتم که دیدم شمشیر قدیمی رتوشتر دست تو هست». سپس گردنبند قدیمی و زیبایی که در دست داشت را به رهام نشان داد.
رهام ابروهایش را در هم کشید و با چشمانی تنگ شده به مرد نگاه کرد. هرچه فکر کرد این مرد را به یاد نیاورد، آخرین باری که راهرو را دیده بود هیچکس در آن پرسه نمیزد به جز گنجشک دیوانه‌ای که در ابتدا حرکتش مزحکانه به نظر میرسید.
سپس با تعجب و من من کنان که معلوم بود از چیزی که می‌خواست بگوید مطمئن نبود، پرسید:«تو... تو، همون گنجشک عجیب و غریب هستی؟!»
 مرد لبخندی زد و با پلک‌هایی که بر هم گذاشت جواب رهام را داد.
رهام با دهانی باز سر تا پای مرد را ورانداز کرد و گفت:«چطور چنین چیزی ممکنه؟! تو کی هستی؟!»
مرد گردنبند را در جیب بزرگ ردایش سُر داد و همان‌طور که در جیبش سرک می‌کشید تا چیزی پیدا کند گفت:«اسمم تُندر سِپهلو هست ولی تو میتونی منو تندر صدا بزنی».
سپس کلید عجیب و غریبی را از جیبش دراورد و ذوق زده روبه روی رهام گرفت:«بالاخره پیداش کردم، دنبالم بیا پسر جون».
 لبخند پهنی روی صورتش جا خشک کرده بود و خوشحال به سمت تالار مهمان قصر که حالا به ویرانه‌ای سوت و کور تبدیل شده بود حرکت کرد. رهام شمشیر را در غلاف کرد و به دنبال مرد راه افتد اما هنوز سردر نیاورده بود که آن مرد از کجا سر و کله‌اش پیدا شده بود. یا اینکه او اصلا که بود؟
تندر سپهلو با قدم هایی تند راهرو را طی می کرد و با ردای بلندش که کف راهرو می‌کشید گرد و خاک مسیر را هوا می‌کرد. او مدام زیر لب حرف‌های جسته گریخته ای را زمزمه می کرد:«باید گردنبند رو بذارم.....نه، نه، بعیده فیریشا جعبه رو بزاره توی اتاقش......پس..... آره همین کار و میکنم».
رهام متعجب پا به پای تندر به سمت تالار قدیمی حرکت می کرد. تندر آنقدر سریع حرف میزد و قدم بر می داشت که رهام کلافه شده بود برای همین سر جایش ایستاد و فریاد زد:«وایسا؟»
تندر که گویا با صدای داد رهام به دنیای اطرافش برگشته بود، لحظه ای متعجب به اطراف نگاه کرد و زمانی که رهام را دید، انگار تازه به یاد اورد که اینجا چه کار میکند:«تو برای چی دنبال من راه افتادی؟»
+«خودت گفتی دنبالت بیام!»
_«ععع جدی من گفتم؟ پس چرا یادم نمیاد؟.....بیخیال اصلا مهم نیس، وقت زیادی نداریم باید هرچه زود تر بریم سر وقت جعبهٔ جواهرات توی اتاق فریشتا».
سپس رویش را به سمت ادامه ی مسیر برگرداند. اما رهام به سرعت دستش را گرفت و به سمت خودش کشید سپس با عصبانیت گفت:«چرا نمیگی کی هستی؟ تالار مهمان قصر سال هاست که ازبین رفته. بعد از مرگ پادشاه همه چیز توی سالسکی عوض شده......»
ناگهان صدای جیر جیر کرکنندهٔ چنگناله‌ها و بلافاصله صدای جیغ حیواناتی که در حیاط قصر روانه شده بودند طنین انداز شد و رهام را از ادامه‌ی حرفش باز داشت. رهام از شدت هیاهویی که در حیاط قصر رخ داد دستانش را روی گوش هایش گرفت.
چنگاله‌ها پرندگان وحشی و درنده‌ای بودند که همراه نوای کریحشان رعب و وحشت را از کیلومتر‌ها فاصله در دل هر موجود زنده ای، زنده می‌کردند. شنیده شدن صدای چنگاله‌ها حاکی از شکست بود، حاکی از ناامیدی تنها امید مردم فالکی.
 تندر همانطور که از شنیدن صدای چنگاله‌ها شکه شده بود، اما به خوبی معنی این نوای پیروز مندانه پرندگان وحشی را می‌ندانست، شنیدن صدای رعب انگیز چنگاله‌ها به معنی شکست لشکر سپید و قتل عام هزاران نفر از مردان و نیروهای نظامی فالکی بود

پس از چند دقیقه صدا خاموش شد و همه چیز به حالت عادی برگشت. تندر سریع تر از قبل به سمت تالار حرکت کرد، رهام به سرعت خودش را به تندر رساند:« چه اتفاقی افتاد؟ اونها صدای چنگناله‌ها بود؟»
تندر همانطور که با اخم و چهره ای جدی و مصمم به روبه رویش خیره بود جواب داد: خودت می‌فهمی!

ادامه دارد........
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.