شماره پرواز (256) به مقصد ایران 

بار غم : شماره پرواز (256) به مقصد ایران 

نویسنده: hoseinzf1996

اعصاب برای آدم نمیمونه ... 
همینجور دارم تو مغزم با خودم کلنجار روانی میرم ... چون هر چی تو کولم دست میچرخونم سوییچ ماشینم رو پیدا نمی کنم ..
بهترین را اینه کولم رو بریزم زمین و کلید رو توی اون همه وسیله مهم پیدا کنم .. 
اما اینجوری نمیشه !
محکم آرنجم رو میزنم به شیشه در سمت صندلی شاگرد ماشین بوگاتی ویرون و مشکی 8 میلون دلاریم ... و تمام شیشه های خورد و خاکشیر شده میریزه رو صندلی شاگرد ... چیه تعجب کردین ... الان میگین این دیگه چه روانیه ... ولی من روانی نیستم بلگه درست ترین کار همین بود چون من اصلا دلم نمیخواد که ساعت رولکس و عطر بولگاری فالکار گرون قیمتم با افتادن روی زمین ضربه بخورن ؟
( بوگاتی ویرون
یک خودروی اسپورت موتور وسط است. این خودرو طراحی و تولید شده در آلمان توسط گروه فولکس واگن و سرهم‌بندی شده در مولشایم فرانسه ، توسط شرکت خودروسازی فرانسوی بوگاتی است. بوگاتی ویرون با سرعت ۴۱۸ کیلومتر درساعت ، زمانی سریع‌ترین خودروی جهان بوده است. این را هم باید بدانید که این خودرو دست ساز است و ساخت یک موتور ویرون به صورت دستی یک هفته طول می کشد. )
( بولگاری فالکار
 اگر می‌خواهید یکی از گران‌ترین ادکلن های مردانه جهان را داشته باشید و به روایح شرقی چوبی علاقه‌مند هستید، به شما پیشنهاد می‌کنیم که بولگاری فالکار، محصول سال 2019 ایتالیا، را تست کنید. ژاک کاوالیه، عطرساز این عطر مردانه گران قیمت، بولگاری فالکار را به‌عنوان نمادی از زیبایی، شکوه، عظمت و آزادی خلق کرد تا بتواند نظر آقایان لوکس‌پسند و شیک‌پوش را به خود جلب کند. این ادکلن مردانه با قیمت بالا، حاصل تنها دو ترکیب شیک و لوکس همچون مشک و روایح چوبی است. ماندگاری و پخش بوی بسیار بالای بولگاری فالکار باعث شده است که این عطر به عطرامضای بسیاری از آقایان جوان یا حتی میانسال تبدیل شود. بعد از افشاندن این ادکلن مردانه روی پوست یا حتی لباستان، با خط بوی بسیار شگفت‌انگیزی که از خود بر جای می‌گذارید، تقریبا می‌توانید نظر تمامی اطرافیان را به خود جلب کنید. مهمانی‌های مجلل در فضاهای باز یا روزهای پاییزی و زمستانی، بهترین زمان و مکان برای استفاده از این عطر مردانه جادویی هستند. )
کولم رو رو صندلی شاگرد پر خورده شیشه خالی میکنم و بین یک سری وسیله مهم سوییچ ماشینم که بهش یک آویز چرم بوفالو مشکی وصله را میبینم ، برمیدارم و کولم رو که تو دست چپم گرفته بودم روی وسایل صندلی شاگرد میندازم . 
دکمه باز کردن قفل در و صندوق روی ریموت رو میزنم و به سمت چمدان تومی همسفرم میرم و داخل صندوق بوگاتی ویرونم جا میدم . در صندق رو میبندم به سمت در راننده میرم ، بعد باز کردن در راننده سوار میشم در رو میبندم و از پارگینگ چند طبقه فرودگاه خارج میشم ... من همیشه توی هر کدوم از کیف هام و جعبه داشبرت ماشین هام یک دونه عطر و ساعت میزارم تا تو هر موقعیتی که نیاز بوداز عطر استفاده کنم و یا ساعتم رو عوض کتم ... 
( چمدان تومی (Tumi)
تومی یکی از بهترین چمدانهای مسافرتی می باشد. تومی یک برند چمدان مشهور است که به خاطر محصولات گران‌قیمتش که با کیفیت استثنایی، دوام و ویژگی‌های نوآورانه ساخته شده‌اند، شناخته می‌شود. استفاده از مواد مرغوب و درجه یک، مقاومت بالا در برابر ضربه و صدمات بیرونی، ویژگی های خلاقانه، قفل های مورد تایید TSA، ساماندهی و مرتب سازی لوازم از جمله مهم ترین ویژگی های چمدان تومی است. )
" شخصیت روایتی می کند :
ما خانواده کاملا از دوران قدیم ، زمان پدر بزرگ بابام بنیان گذار پیشرفت و آینده خوانوادمون ، خوانواده هدف داری بودیم .
پدر بزرگ بابام در سال 1308 زمان حکمرانی رضا قلدر 30 سال سن داشت با یک زن و چهار تا بچه که شامل سه پسر و یک دختر بودن در روستا زندگی می کرد . و تنها هدفش این بوده که تمام وَقتِ خود را برای ساختن آینده فرزندانش بگذاره ... پَس برای همین ...
... این روایت ادامه داره ... "
باید به خونه خودم برای استراحت پس از شش ساعت پروارز طولانی میرفتم ... شیش ساعت از فرانسه به ایران ... حوصله این که مادرم بفهمه به ایران اومدم و یه مهمونی خیلی بزرگ پر از آدم هایی که نمیشناسم برام ترتیب بده رو ندارم ... خب سخته بخوای با کلی آدم که حتی نمیشناسی شون سلام علیک کنی و به هر گی که دیدی بگی ممنون که به مهمونی ما اومدین و از این جور تارف و حرف های کلیشه ای ... مثلا بعد چند سال به ایران برگشتم ، باید تمام لذتی که میتونم رو قبل از اینگه مادرم بفهمه ایرانم بِچِشَم ...
اما قبلش باید تو یک فرصت مناسب برای تمیز کردن ماشینم و تعمیر شیشه به گارواش و تعمیرگاه برم ...
ایران بدون حضورش برام خفه است و خیلی دلم میخواد که الان کنارم می بود و براش آهنگ مورد علاقه اش رو میذاشتم و براش هم خوانی می کردم ... اونم از ته دل لبخند میزد و مثل هردفعه می گفت : « جون مَن ... این آهنگ رو برای من خوندن و تو هم داری با هم خوانیت حرفم رو تایید میکنی ... » 
خب ... واقعا فرق داشت لبخند لباش و یه جاذبه خاصی داشت ... 
صورت ماهش چیزی در برابر ماه کم نداشت ... و نمیدونم چطوری ولی هیچوقت نمیتونستم در برابر خواسته هایی که می خواد جواب نه بدم یا به زمان دیگه ای موکولش کنم ...  
شاید فکر کنید درمورد شخصی در خارج حرف میزنم ... اما نه من درمورد کسی حرف میزنم که نبودنش و حس کردن جای خالیش در حال و هوای پر از خاطره این شهر و کشور باعث شد برای تحصیل به فرانسه یک کشور خیلی دور از ایران برم ...  
دستگاه موزیک رو روشن میکنم و صدای آهنگ رو باز میکنم ... که راه باز شدن سد اشکام میشه ... 
برای ناصر _ مرتضی پاشایی 
دِل دنـیا رو تـو خون کَـردی _ کِه ایـنجـوری تـو رَفتـی 
 تَموم دِلـخوشـی هام و تـو با رَفتَـنِـت گِرفتـی 
 تکرار دوباره سه مصرع ( 2 ) 
 مِثل حِس یِه عِشق ... 
... 
دیگه نمیتونستم جلوی ریزش اشگام رو بگیرم برای همین آهنگ بعدی رو پخش زدم ... حواسم و به خیابون دادم ... 
اما انگار دنیا امروز روی آهنگ های مرتضی پاشایی پلی لیستش گیر کرده بود ... و میخواست اشک های یه مرد رو دَم مشکِش نگه داره ... ( این جمله گرفته شده از ضرب المثل اَشکِش هَمیشِه دَمِه مَشکِشِه است .
ستایش _ مرتضی پاشایی 
تَصَوُر مـی کُنَم پیـشَـم نِشَستـــی _ چِقَدر خوبِـه ... چِقدر خوبِـه کِـه هَستـی
... 
میدونید چندین ساله کسی نمیدونه اون کجاست ... زنده است یا مُردِه ... 
و همه چی از اون سفر کذایی که من ازش خواسته بودم با بچه های دانشگاهشون به قشم نره و اون گفت که اتفاقی نمی افته شروع شد ... و چند روز بعد رفتنش مسعولین سفر و دانشگاه زنگ زدن و گفتن دو روزه خبری ازش ندارن و پلیس هم نتونسته ردی ازش پیدا کنه ... و احتمال مفقودی میدن ... همه ی خاندان به هم ریخت و حتی تا دوسال بعدش دادگاه و دادگاه کشی بزرگ و رسانه ای بین خانواده و دانشگاهش بود بعد اینگه دوسال از گمشدَنِش گذشت دیگه دادگاهی برگزار نشد اما پروند رو خانواده اش باز نگه داشتن ...  
دیر فهمیدم اما به کسی که ناز داره میگن نازلار ... نازلار من ناز داشت همیشه برام ... اما آدم خجالتی نبود ... ولی در کنار من لبخند هاش جاذبه خواستی داشت ... و همیشه وقتی پشت فرمون که بودم و به سمت جایی میرفتیم جاذبه لبخند هاش کار دستم میداد ... و بِلاشَک ماشین رو به یک مکانی ، جِسمی می کوبیدم ...  
اگه از خدا خواسته ای داشته باشید حتما آینده خوب و خوشی برای خودتون می خواید اما من پیدا شدن یا برگشتن نازلارَم رو میخوام ... چون فقط اون هست که میدونه من چقدر به وجودش وابسته بودم ...
میگن عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمان ها بستن ... پس چرا ! ... چرا ! من نمیتونستم خواسته داشتنش رو داشته باشم ... چرا باید سکوت میکردم و نظاره کر خواستگار های زیادی که از طرف پسران خاندان تو همون پانزده سالگی داشت می بودم ... خب من هم دلم نازلار رو میخواست اما چرا من نمیتونستم یکی از کسایی باشم که میخوادش ... 
 معلومه ... خانواده من رو مثل یک برادر براش می دیدن اما من می دونستم ... خوب هم میدونستم ... که نگاه اون هیچوقت نسبت به من برادرانه نبود و من مثل یک تکیه گاه ... کوهی پشت سرش برا قوی بودن و رسیدن به هر چیزی که نیاز داشت بودم ... رازهایی که نیاز هست یک دختر اون ها رو با مادرش در میون بزاره و درد و دل کنه رو به من می گفت ... و در دلش رو برای من باز میکرد و از اتفاق هایی که در طول روز براش اتفاق می افتاد و به من می گفت ... هیچوقت نشد مکانی ، جایی من رو نبینه و اولین کاری که نکنه پریدن تو بغل من نباشه ... همیشه حس می کردم اون با اینگه شانزده سال سن داره ولی بچه است ... همون بچه کوچولویی که شش سالم بود برای اولین بارش توی بغل من گذاشتن و گفتن ببین چقدر مثل زمان به دنیا اومدن تو زیبا لبخند می زنه ... البته هر چند من فقط شش سال داشتم اما از همون شش سالگی دلم خواست که برای من باشه با نازی که دنیای چشماش داشت ... 
یه بار یادم میاد بابا بهم گفت وقتی که قابله فکر کرد تو برادرشی و نازلار رو بغلت گذاشت تو غرق در نگاهش شده بودی ولی در عرض یک لحظه با نازلار رفتی پیش زن عموت و تند گفتی میشه من اسمش رو بزارم بعد بدون اینگه منتظر جواب زن عمو باشی گفتی نازلار و دویدی پیش عموت و گفتی عمو نازلار - مَن - به دنیا اومده ... و این وسطه فقط پدرم بود که تنها میدونست من به نازلار حس خواهری ندارم ... با اینگه همیشه به من و نازلار صفت خواهر و برادر می دادن من ... 
ماشین رو کنار خیابون نگه می دارم ... شیشه رو پایین میدم ... از هوا نفسی می کشم و به فکر این می افتم که کاش سیگاری بودم و تو این موقعیت سیگاری روشن میکردم تا به سیس ماشینم گنار خیابون نگه داشتم بیاد ... 
 اما نازلار مَن مرد دودی دوست نداشت ... اون جون مَن ...
وقتی اون دوست نداره ... منم دوست ندارم ... 
" به یاد اوردن یک خاطِرِه : 
نازلار - پسر عمووو ... جون مَن ... . دوبار لبخنده لب هایی که فرق داره روی لب هاش می شینه... 
... _  بله ... جون به خواه تو ... . 
نازلار - میشه هیچوقت سیگاری نشی ... . نگاهم رو از رانندگی می گیرم و بهش خیره میشم و عطر وجودش رو تا ته ریه هام نفس می کشم ... اون از من خواسته ای کرده و من با جون و دل خواستش رو می پذیرم ... مگه میشه نازلارَم از من خواسته ای داشته باشه او من بهش نه بگم ... 
... _ باشه نازلارَم ... هر چی تو بخوای ... . و با ذوق جواب می ده ...
نازلار - ممنون ... منون جون مَن ... . 
... حالا که خواسته ات رو با جون و دل قبول کردم میشه ... دلیله خواسته ات رو هم بگی ... . 
نازلار - جون مَن ... چون من سیگار و مرد سیگاری دوست ندارم ... . با لبخند موزیانه ای خیره اش میشم و ... 
... _ مرد سیگاری دوست نداری یا ... . 
نازلار - خُــب ... واقعیتش دوست ندارم جون مَن سیگاری باشه و سیگار دستش بگیره ... . و با تمام عمق نگاهم لبخند لب هاش و ثبت و ضبط می کنم ... "  
" شعره 
دوباره ...
دوباره دیدنت برام رویا شده ؟! 
 دوباره نبودنت برام درد آور شده ؟! 
 دوباره جایی دیگه بودن تو برام کابوس شده ؟! 
 دوباره بی تو بودن برام عذاب آور شده ؟! 
 دوباره فکر کردن به تو قلبم را تیکه پاره می کنه ؟1 
 دوباره و دوباره ...
( شعر یکی از دوستانم که در فصل یک صفحه دارد ) "
آره دوباره دیدنت برام رویا شده ...
دوباره بی تو بودن برام غذاب آور شده ... 
پایان این قسمت : 1403/11/13
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.