صبح بیدار شدم و پسری را بالا سرم دیدم که نقاشی هایم رو در دست گرفته بود و نگاه میکرد...
نقاشی های قشنگی کشیدی
– عام... شما؟
یه رهگذر
چه جالب ، حیف که من علاقه ای به معاشرت نداشتم... نقاشیم رو از دستش میگیرم و فرو میکنم توی کیفم
–ممنون بابت نظرتون... ولی حیف که من باید برم
بلند میشم و به سمت محل کارم راه می افتم صداشو از پشت سرم میشنیدم که صدایم میزد... اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم... حقیقتا علاقه ای نداشتم که با پسری که من را درحال خواب روی نمیکت پارک دیده هم صحبت بشم... وقتی به محل کارم میرسم صحنه ی وحشتنکای میبینم... همه اش سوخته و آتش گرفته! صدای آتش نشانی اطرافم را احاطه کرده بود...