آیا زنده ام ؟ : آیا زنده ام ؟
2
18
1
1
همه جا را سکوت فرا گرفته بود ، نسیم خنکی گونه هایم را لمس میکرد ، در میان گندم زاری دراز کشیده بودم ؛ خوشه های گندم همراه با باد به رقص در می آمدند ؛ آرامش خاصی داشتم چیز را به یاد نمی آوردم نمیدانستم چگونه سر از اینجا در آوردم برایم اهمیتی هم نداشت و فقط داشتم لذت میبردم...
دیگر دردی احساس نمیکردم ، حس نفرت و ترسی نداشتم و وجودم سراسر عشق فرا گرفته بود ... آنقدر در این حس غرق شده بودم که حتی به خود زحمت بلند شدن از جایم و جست و جوی اینکه کجا هستم را هم نمیدادم
که ناگهان صدایی سکوت این منظره را شکست و گفت :
+ منتظر چی هستی ؟ بلند شو ! ملائکه منتظرت هستند .
با آن صدا به خودم آمدم و با خود گفتم :
_ صدای چیست ؟
و بلند شدم و دور و بر را چشم انداختم ، هیچ چیز نبود جز یک جیرجیرک ؛ آن را با دست گرفتم و بلند کردم و در اینجا بیشترین شگفتی را دیدم ، آن صدا از جیرجیرک بود و این بار در چشمانم نگاه کرد و دوباره حرفش را تکرار کرد
اینجا بود که یادم آمدم ......
_ خدای من ! نکند مرده ام ؟ چه مرگ زیبایی .....
آخرین چیزی که یادم بود ؛ صدای تیراندازی بود . یادم است در جبهه جنگ بودم تیری به سمتم پرتاب شد آیا به من اصابت کرده است و من مرده ام یا نه در خیال به سر میبرم ؟
《باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن
این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن 》
▪︎مولانا ▪︎
.......................................................
پایان .