رمان سرنوشت رویا : پارت نهم

نویسنده: kianamohammadino84

یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و از حموم خارج شدم.که لباس چرک هام نبود! حتما زن عمو برده!

خب حالا چی بپوشم!!

پوف کلافه ای کشیدم و رفتم جلوی آیینه که تقه ای به در اتاق خورد.
 _بله!
 _رویا دخترم برات لباس اوردم.
 آخ خدا این زن چقدر با درک و فهمه

در جوابش گفتم:
 _مرسی زن عمو جون بیا داخل.
 زن عمو داخل اتاق شد و لباسارو گذاشت رو تخت و گفت:
 _بیا دخترم زود بپوش سرما نخور،سشوار هم داخل اون کشو هست. 
_ممنون.
سری تکون داد و بی صدا از اتاق خارج شد .

سریع لباسا رو پوشیدم و موهامم خشک کردم خاستم شال بپوشم که ای داد پوف همه لباسارو زن عمو برده که!

بیخیال بالاخره فقط آرشام نامحرمه که اونم محرم میشه امروز فردایی!

موهامو بالا سرم با کش بستم و رفتم پایین.

همه توی آشپزخونه بودن و داشتن صحبت میکردن که با ورود من سکوت حکم فرما شد.

یکم معذب شدم که آرشام گفت:
 _بیا رویا بشین صبحانه بخوریم.

سرمو تکون دادم و صندلی کنار ارشام و کشیدم عقب و نشستم.

صبحانه در کمال ارامش و سکوت خورده شد.

آرشام تک سرفه ای کرد و لباشو با زبونش تر کرد و گفت:

_میدونم خیلی سوال توی ذهنتونه! مخصوصا مامان!

میخوام تا خودم هستم و رویا و شماها هم هستین کل ماجرا رو بگم!

میدونید که رویا رو خیلی دوست دارم و خیلی وقته که میخوامش ولی به دلیل شرایطی نشد! 
 با گفتن جمله ی آخرش از خجالت سرمو پایین انداختم که دستای آرشام روی دستام قرار گرفت.

ادامه داد: 
_و رویا هم منو دوست داره و بنابراین مجبور شد با من به اینجا بیاد! و بدون اطلاع پدرش ازدواج کنه!

امیدوارم کل سوالاتتون حل شده باشه!
 زن عمو تو سکوت رفته بود و عمو هم که انگار از قبل از همه چی مطلع بود سکوت کرده بود و مشغول خوردن چاییش بود.



زن عمو دهن وا کرد و گفت: 
_خداروشکر که بالاخره داماد شدن پسرمو میبینم‌اونم با دختری که ازش مطمئنم.
 بعدم لبخند مهربونی زد که جوابشو با لبخندی دادم.

ارشام روبه من گفت:
 _اول از همه باید بریم خرید درسته!

آب دهنمو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم: 
_مامانم! 
آرشام که انگار به کل مامان یادش رفته بود دستمو گرفت و گفت:
 _اول بریم زن عمو رو بیارم اینجا. 
با شنیدن حرفش قند تو دلم اب شد و خوشحال سرمو تکون دادم که ارشام گفت:
 _برو لباساتو بپوش و زودی بیا که بریم.
 بدون هدر ثانیه ای به سمت اتاقم رفتم.
 زارت من که مانتو شلوار ندارم!!!

پوف کلافه دوباره خواستم برم پایین که در یهو باز شد و پریدم عقب که زن عمو با خوشرویی گفت:
 _حواس پرت.
 تک خنده ای کردم و مانتو شلوارو از دستش گرفتم که زن عمو نزدیکم شد و دستانو گرفت و گفت

_پسرمو به تو میسپارم باشه؟
 پسرشو به من میسپاره!
 پوف یکی باید مراقب من باشه!
 تازه نمیدونه پسرش برای من پول نوزول کرده.
 چهرمو کنترل کردم و با لبخند سرمو تکون دادم که زن عمو از اتاق خارج شد.

لباس هامو‌ پوشیدم و از اتاق خارج شدم.   
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.