رمان سرنوشت رویا : پارت دهم

نویسنده: kianamohammadino84

از پله ها دو تا دوتا پایین میرفتم که رسیدم به سالن که آرشام رو مبل منتظر بود.
بالای سرش ایستادم و گفتم:
 _آرشام من آمادم! 
سرشو بالا اورد و کل هیکلمو برانداز کرد و لبخندی زد و بلند شد و به سمت در خروجی رفت.
از عمو و زن عمو خداحافظی کردم و دنبال ارشام رفتم.
سوار ماشین شدیم که با شوق به خیابونا نگاه میکردم که هرچی سریعتر برسیم خونه و مامانو ببینم.
جلوی در خونه ماشین ایستاد که سریع در و باز کردم و پرواز کردن سمت خونه.
 چند تقه ای به در زدم اما کسی جواب نداد!
دوباره زدم! ای بابا کلافه سمت آرشام برگشتم که پشتم ایستاده بود و گفتم: 
_چرا در و باز نمیکنن!؟
 آرشام یکم به در خیره شد و گفت:
_شاید باهم رفتن!
 _چی؟کی؟کجا؟!
 _بابات از من پول گرفت که گورشو گم کنه برای همیشه!
 _چی؟؟ اینو الان باید بدونم!
_ببخشید فراموش کردم اینو بگم!
_وااای الان مامان بردن!؟ 
کلافه به در خیره شدم که افسانه خانم همسایه دیوار به دیوارمون صدام زد
 _رویا دخترم.
 خوشحال برگشتم سمتش حتما خبری از مامانم داره! 
_سلام افسانه خانم خوب هستین!خبری دارین از مامانم!
 _والا دخترم دیشب صدای جر و بحث میومد از خونتون و شکستن وسایلا بعدم که داداشت و بابای بی غیرتت با یدونه ساک رفتن؛مگه تو خونه نبودی؟
بدون توجه به فضولیش با نگرانی پرسیدم:
 _مامانم چی؟؟
 _اونو ندیدم.
دلشوره ی عجیبی داشتم،نمیدونستم چیکار کنم!ناخودآگاه به ذهنم رسید که کلید خونه رو دارم اونم توی جیب لباسام همیشه.
اه لعنتی لباسام خونه ی زن عموعه!
با حالت زاری برگشتم سمت ارشام و گفتم:
_ارشام میشه لطفا بری خونه و کلیدامو بیاری توی جیب لباس چرک هام بود!
 _باشه سوار شو بریم.
 بعدم به ماشین اشاره کرد
 _نه من اینجام تازه افسانه خانمم هست تو برو زود بیا.
 _نمیشه رویا تنهات نمیزارم بجنب
_آرشام لطفا برو و زود بیا خواهش میکنم .
ناچار سرشو تکون داد و رفت سمت ماشبنشو و توی کسری از ثانیه صدای از جا کنده شدن لاستیک هاش به گوش رسید.
به دروازه خیره شدم. خدایا اتفاق بدی نیوفتاده باشه لطفا!!!

کلافه منتظر آرشام بودم که با ایستادن ماشینی سرمو بالا اوردم.
یه ماشین خیلی شیک و گرون بود و چون من از اینجور ماشینا ندیده بودم اسمشو نمیدونستم!
دو تا مرد غول پیکر از ماشین پیاده شدن که ترسی ناخوآگاه به جونم افتاد.
عه افسانه خانم کجاست!؟لعنتی!یکم جمع و جور وایستادم که یکی از اون غول ها جلوم وایسادن و گفت:
 _سلام خانم والایی!؟
 با تته پته گفتم:
 _بله بفرمایید؟
 _اقای دکتر داخل ماشین منتظر شما هستن!
 با چشمای گشاد شده نگاهشون کردم و با خودم گفتم اقای دکتر!؟ اون دیگه کیه!؟ متعجب برگشتم سمتشون که یه پارچه ی سفید گذاشتن روی دهنم و کم کم چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.