بعد از 2 ساعت شیکو از خواب بیدار میشه
و میگه: خب دیگه من خوابامو رفتم راه بیفتیم بریم
من و رابین بلند میشیم
و شیکو را دنبال میکنیم
همین طور که داشتیم ادامه میدادیم
من صدایی میشنیدم
حس میکردم یکی داره ما را تعقیب میکنه
به رابین گفتم:
داداش گلم تو صدایی نمیشنویی؟!
گفت:
چرا اتفاقا یه صدای خس خس میاد انگار یکی پشت این بوته ها یا درختا قایم شده!!!
من:
بهتره به شیکو بگیم
رابین: باشه
من:
شیکو راستش میخواستیم یه چیزی بگیم
شیکو:
چی ؟!
رابین:
ما حس میکنیم یکی داره دنبالمون میاد
شیکو:
درسته
فینی بیا بیرون
چرا اینجوری میای!!!!
# فینی یه موجوود کوچولو و موچولو که رنگش ؟آبی بیرنگ هست و
خیلی بانمکه اصن از نگاه کردنش سیر نمیشی ولی سخنگو نیستش.
فینی میاد بیرون و میره بغل شیکو!!
در ادامه راه ما به یک رود میرسیم
که آن طرف رود پشت آن آبشار غار درخشان هست
و ما نمیتونستیم به همین راحتیا بریم تو آب تا به آن طرف رود برسیم که
باید یه راه حل پیدا میکردیم
که رابین گفت:
شنا بلدی شیکو ؟
شیکو:
نه من بلد نیستم راستش از آب میترسم
رابین:
آهان که این طور
که فینی میزنه به پام و بهم اشاره میکنه
و میبینم حق با فینی هست
این گیاهایی که مثل طناب هستند
میتونیم بریم ان طرف
میپرسین چطور ؟!
خب رابین شیکو را به خودش بست منم فینی را را بخودم بستم
و ما شنا کردیم و دستم را به کف غار گرفتم و خودمو کشیدم بالا و دست رابین هم گرفتم و کمکش کردم که بیاد بالا
غار با غار هایی که تو واقعیت هست فرق میکرد
چون نورانی بود و یه قصر کوچولو هم توش بود که خیلی زیبا بود
که شیکو گفت:
نباید هیچ چیزی از غار یا هین قصر رو به رو چیزی برداریم و گرنه نمیتونیم بریم آن طرف غار
من با خودم گفتم که این مرحله خیلی آسونه
که یه چیز عجیب دیدم دو تا ترازو.....
که شیکو گفت:
طلا هاایی که تو قصر را باید کف این دو ترازو بزاریم
تا در باز بشه
ما هم وارد قصر شدیم و مجبور شدیم ههرچی طلا هست را بزریم کف ترازو که
در باز بشه
که در باز شد
دیدیم که اسب های بالدار در حال پرواز هس
که دیدم شیکو یهو دوباره بیهوش شد...
و ما هم از غار بیرون اومدیم و شیکو را گذاشتیم روی زمین که بخوابه
و منو رابین وفینی کوچولو خوابیدیم چون ذیگه شب شده بود ولی ماه توی آسمان خیلی می درخشید
# پارازیت : هنوز تموم شده (سارا)