قسمت 1

یک لیوان آب

نویسنده: _Sadat_

یک لیوان آب: 
قبل از خواند این متن توصیه میشود یک لیوان آب روبه رویتان بگذارید.

به نظر من ترس ها لازمهٔ زندگی هستند یعنی نمیشود که نباشند اما نکتهٔ مهم این است که بتوانیم هرچیزی را که در لیوانمان هست سر بکشیم.

همهٔ ما انسان ها از چیزی می‌ترسیم مثلا من از سوسک میترسم .

درجایی خواندم که نوشته بود سوسک ها از زمان دایناسور‌ها تا به حال زنده‌اند و قدمت آنها حتی از خود دایناسور ها نیز بیشتر است با خودم فکر کردم:«اگر من در زمان دایناسور ها زندگی میکردم با دمپایی سوراخ‌دار حماممان میرفتم در غار تاریک و ترسناک قلمرو سوسک ها و با سوسک اعظم مذاکره میکردم و گزینه هایم را روی میز مذاکره میگذاشتم و میگفتم:من شما را به علت ایجادترس و دلهره به مدت ۲۳۵ میلیون سال برای میلیاردها انسان به مرگ محکوم میکنم شما باید هرچه سریع تر ادامه نسل خود را متوقف کنید. اما از آنجایی که سوسک ها هیچگاه اهل مذاکره نیستند،و سوسک اعظم این مذاکره را توهینی به خود میدانست دستور حمله به من را صادر کرد و لشکری از سوسک ها در حالت حمله قرار گرفتند و آرام آرام پشت سر سوسک اعظم به سمت من نزدیک شدند،اما من در همان زمان همچون جنگجویی دلاور با یک حرکت دمپایی سوراخ‌دار حمام را بر سر سوسک اعظم فرود آوردم و او جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد سلاح شیمیایی ام یعنی همان اسپری حشره کش را که تا به حال رو نکرده بودم از جیبم در آوردم و همهٔ سوسک ها را کشتم و با افتخار از غار تاریک و پر از جنازه سوسک ها بیرون آمدم، و به پاس تقدیر و احترام میلیون ها نفر که مرا تشویق می‌کردند و اسمم را یلدای قهرمان فریاد می‌زدند دمپایی سوراخ‌دار واسپری حشره کش را که با آن سوسک ها را ازبین برده بودم بالای سرم گرفتم .من همان قهرمانی بودم که توانسته بود یکی از ترس های نسل بشریت را ازبین ببرد و دودمان آن موجود موزی را برای همیشه منقرض و از صفحه روزگار محو کند.»

همانطور که در فکر قهرمانی و تشویق بودم مامانم یکی از دمپایی های سوراخ‌‌دار حمام را به طرفم پرت کرد و گفت:دخترهٔ خیره سر مگه کری نمی‌شنوی دارم دوساعته صدات میزنم بیا سر این میز رو بگیر فردا یک عالمه مهمون داریم هیچ کاری هم نکردیم پاشو دیگه .

با داد و بیداد های مامان از جایم بلند شدم تا خانه را برای پس فردا که مامان به اشتباه گفته بود. فردا آماده کنم.

بالاخره هرجور بود با قرها و داد و بیداد هایی که مامان سر همهٔ ما یعنی من،بابا و حمید کشیده بود خانه مطابق میل مامان برای پس فردا آماده شده بود و بعد از یک روز سخت و پرکار مامان اذن خوابیدن را داد .

صبح با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم ،اولش فکر کردم شاید مامان دوباره دارد به بابام و حمید دستور میدهد.اما وقتی بیشتر توجه کردم دیدم انگار این صدا، به صدا عمه زهره بیشتر شباهت دارد تا صدای مامان .از جایم بلند شدم آهسته در را کمی باز کردم از لای در دیدم همهٔ فامیل آمده اند، به ساعت نگاه کردم ساعت یک ظهر بود. سریع لباس هایم را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم با خودم فکر میکردم اگر مامان من را ببیند امانم نمی‌دهد و با قر زدن هایش، که چرا تا الان خوابم برده است دیوانه ام میکند اما به طرز حیرت آوری وقتی مامان من را دید صورتم را بوسید و گفت :یلدا جون اون شیرینی هارو تعارف کن . چشمانم داشت از حدقه در می آمد. باورم نمیشد که این خانمی که روبه روی من ایستاده همان مادر جدی و مقتدر همیشگی است که بر سر هر پنج دقیقه خواب اضافی من دنیا را به آخر میرساند. ظرف شیرینی ها را برداشتم و در حین تعارف کردن با همه سلام و احول‌پرسی کردم و از آنجایی که من همیشه در خانواده تنها بودم و همه باهم حرف میزند برای اینکه سر خودم را گرم کنم کنترل را برداشتم تا تکرار فیلم مورد علاقه ام را ببینم اما ای کاش هیچ وقت آن فیلم را نمی‌دیدم. یکی از شخصیت های فیلم که فوتبالیست بود بعد از یک بازی سخت و طاقت فرسا به حمام رفت وقتی دوش را باز کرد سوسک های زیادی از دوش روی سر و بدنش سُر می‌خوردند و او موهای خود را در میان سوسک ها می‌شست،سپس یک مشت از سوسک ها را داخل دهانش ریخت و آنها را در دهانش چرخی داد و بعد سوسک های دست و پا شکسته را از دهانش بیرون ریخت.

نگاهی به مهمان ها انداختم آنها غرق حرف زدن بودند ،انگار اصلا صحنهٔ حال بهم زنی را ندیده بودند، کانال را عوض کردم شبکه مسند اقیانوسی را نشان میداد، اما اقیانوس مملوء از سوسک بود سریع کانال دیگری را زدم، شبکه سه مردی را نشان میداد که گویا از غرق شدن نجات پیداکرده بود و شخص دیگری با فشارهایی که بر قفسهٔ سینهٔ او وارد میکرد قصد داشت او را به هوش بیاورد اما صحنهٔ وحشتناک جایی بود که با هر فشار سوسک های بزرگ و قهوه‌ای رنگ از دهان مرد بیرون می آمدند و روی ماسه های کنار دریا ناپدید میشدند.با دیدن این صحنه ها به این نتیجه رسیدم که تلویزیون را خاموش کنم،در همین موقع دیدم که برادرم با سنتی شربتی دارد به سمت مهمان ها می‌آید وقتی که حمید نزدیک تر شد دیدم لیوان ها پر از سوسک های سیاه هستند برادرم سینی را به طرف عمویم گرفت او هم با اشتیاق لیوان را برداشت و به سمت دهانش برد که جیغ زدم: عمو اونو نخورید،پر سوسکه؟ با این حرف همه چند لحظه سکوت کردند و بعد زدند زیر خنده،مادرم چشم قره ای به معنای اینکه آبرو ریزی نکن بهم رفت و بعد عمه زهره با حالتی تمسخرانه گفت: عمه جون ترس از سوسک ها دیگه داره خطرناک میشه داری بزرگ میشی زشته از سوسک بترسی روانشناس خوب سراغ دارم می‌تونه کمکت کنه. و بعد از این حرف لیوان سوسکی که در دست داشت را تا نصفِ سر کشید و سوسک های کوچک و بزرگ در دهانش وُل می‌خوردند و او آنها را قورت میداد.

سریع به سمت آشپز‌خانه رفتم دیدم مامان ظرف های کثیف را با سوسک‌هایی که از شیر آب سرازیر میشدند،می‌شست همینکه خواستم از آشپزخانه خارج شوم بابا که پشت سرم بود صدایم کرد‌ و گفت:یلدا اون حوله رو بیار تا من صورتمو خشک کنم وقتی برگشتم تا حوله را به بابا بدهم ،دیدم که سوسک های کوچکی از مژه هایش روی پیراهنش می افتند، واو سعی می‌کرد که بچه سوسک های کوچک را از دور چشمانش دور کند.

با دیدن این صحنه دیگر طاقت نیاوردم فقط دلم میخواست به جایی بروم که هیچکس نباشد و بتوانم نفس بکشم برای همین به سرعت به سمت حیاط رفتم،هوا ابری بود و همین که من به حیاط رسیدم رعد و برق شدیدی اتفاق افتاد و بلافاصله بعد از رعد و برق باران گرفت چشمانم را بستم و رفتم زیر باران خیسی ای روی گونه ام احساس کردم یکی، دوتا، سه تا و به مرور زمان بیشتر میشد نسیم بهاری ای می‌وزید واین باران شدید را برای من، که آن صحنه های وحشتناک را دیده بودم دلچسب میکرد سعی کردم هرچه دیده بودم را فراموش کنم به نظرم حق با عمه زهره بود واقعا ترس از سوسک ها داشت خطرناک میشد همانطور که چشمانم را بسته بودم و از باران لذت میبرم مامان صدایم کرد چشمانم را باز کردم و دیدم سوسک های کوچکی روی صورتم راه میروند وسُر میخوردند،جیغی کشیدم و به صورتم سیلی میزدم ترسیده بودم و نمی‌دانستم چرا به جایی آب و مایعات دسته ای از سوسک ها را می‌دیدم اما چرا فقط من آنطور میدم چرا هیچکس باران سوسک ها را از آسمان نمی‌دید. با خودم فکر کردم یا من دیوونه شده ام یا بقیه اعضا خانواده اما هرچه که تحمل چنین وضعیتی اصلا قابل تصور نبود. دوباره رعد و برق دیگری زد از دفع قبل هم بد تر بود بارش سوسک ها هم بیشتر شد،در یک چشم بهم زدن زمین پر از سوسک شد دیگر مغزم دست خودم نبود مثل دیوانه ها جیغ می‌کشیدم، در ورودی سالن به طرز عجیبی قفل شده بود و هیچکس صدای جیغ مرا نمی‌شنید ترس تمام وجودم را گرفته بود تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که از خانه خارج شوم. سریع به طرف در خانه دویدم در حین دویدن سوسک های زیادی زیر پایم له می‌شدند. حالم داشت بهم میخورد کنار در یک کیسه نایلون سیاه بود آن را برداشتم لیوان مورد علاقه ام که همیشه در آن آب میخورم در آن کیسه بود همه چیز عجیب و غریب بود چرا لیوان من باید کنار در باشد؟در این فکر بودم که دوباره رعد و برق دیگری شد سریع لیوان را گذاشتم داخل جیبم و کیسه نایلون را روی سرم گرفتم و از خانه بیرون آمدم موج عظیمی از سوسک ها به سمت کوچه ما می آمدند،ازطرف دیگر کوچه به سمت خیابان اصلی دویدم از آسمان سوسک های بزرگ و سنگینی روی سرم می افتادند و دل و روده‌هایشان روی نایلون می‌ریخت همانطور که میدویدم به پشت سرم نگاه کردم انگار سوسک ها دنبال من کرده بودند و سیل‌شان هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد؛ سعی کردم سریع تر از قبل بدوم به خیابان رسیدم موج بزرگ‌تری از از سوسک ها از سمت چپ به سویم می‌آمدند به سمت راست دویدم ماشین های زیادی در سوسک‌ها درحال غرق شدن بودند. تنهٔ درخت های کوچک به خاطر سیل سوسک ها کنده شده بود و روی آنها شناور بود.

آسمان ازبارش شدید سوسک‌ها سیاه به نظر میرسید.

از هر کوچه و پس کوچه ای موجی از سوسک سرازیر میشد و به مسیر اصلی راه پیدا می‌کرد پشت سر من سیلی از سوسک قرار داشت که با کوچکترین درنگ ممکن بود در آنها غرق شوم.

نفسم یاری ام نمیکرد و همچنان می‌دیدم ولی سرعتم کمتر شده بوده، من در کوکی آسم خفیفی داشتم و این وضع آسمم را تشدید کرده بود به همین خاطر مدام در طول راه سرفه میکردم.گلویم خشک شده ‌بود و مسافت زیادی را دویده بودم، آرزو داشتم تمام اینها خواب باشد یا حداقل کسی پیدا میشد و من را از این وضع نجات میداد. بعد از همه ٔ این دویدن ها از دور یک پل عابر پیاده را دیدم تعداد زیادی از مردم به پا آن پناه برده بودند و من نیز سعی کردم هر طور میتوانم خودم را به پل عابر پیاده برسانم با زحمت نصف پله ها را طی کردم اما دیگر نفسم بالا نمی‌آمد تعدادی ازخانم ها زمانی که حال من را دیدند کمکم کردند و من را به بالای پل رساندند. مردم بر سر اینکه روی پل عابر پیاده جایشان شود، دعوایشان شده بود. در میان هیاهو روی پل دوستم الناز را دیدم. الناز با دیدن من سریع خودش را به من رساند و گفت: سلام یلدا خوبی؟ نفس نفس زنان جواب دادم:نـ.نـ. نه.

الناز وقتی دید حال خوبی ندارم گفت: لیوانت رو بده تا قرص آسمت رو بدم، و در همان لحظه یک پارچ از کوله پشتی اش بیرون آورد با تعجب به پارچی که در دست الناز بود نگاه کردم چنین چیزی غیر ممکن بود الناز چطور یک پارچ پر از آب را در کیفش گذاشته بود؟ اصلا قرص های من پیش الناز چه کار میکرد؟ الناز از کجا می‌دانست من لیوانم را با خودم آورده ام؟صدای الناز که گویی چند بار اسمم را صدا زده بود شنیدم که گفت: کجایی میگم لیوانت رو بده زود باش.

لیوان را از جیبم در آوردم و الناز پارچی را که من فکر میکردم پر از آب است در لیوان سرازیر کرد و دسته ای از سوسک ها در لیوانم بالا و پایین می‌رفتند با دیدن سوسک های در لیوان بغض گلویم را گرفت سرم را به نشانه ٔ اینکه نمی‌خورم تکان دادن و با هر زحمتی بود گفتم من سوسک نمی‌خورم که ناگهان دیدم از چشمم سوسک های کوچکی روی شلوارم می‌افتند به صورتم سیلی میزدم و تعداد سوسک های آویزان به چشمم بیشتر میشد. الناز با تعجب نگاهم کرد و گفت: یلدا داری چیکار می‌کنی بیا این قرص رو بخور وگرنه از نفس تنگی خفه میشی. و قرص را داخل دهانم گذاشت...

من داشتم از تنگی نفس،از ترس و از خشکی گلو میمردم و تنها راه زنده ماندم خوردن یک لیوان سوسک بود الناز لیوان را به طرف من گرفت و من برای نمردن یک لیوان سوسک را سر کشیدم وقتی لیوان را سر کشیدم خیسی ای روی صورتم احساس کردم و انگار صدای مامان را شنیدم که من را صدا میزد و یک دفعه از تخت بلند شدم.مامان،بابا و حمید بالای تخت من بودند و با تعجب داشتند من را نگاه می‌کردند،دیدم یک لیوان در دست مامان هست خوب به لیوان را زدم آب بود، آب ِ آب تازه متوجه شدم که خواب دیده ام مامان با تعجب پرسید: خوبی؟

سرم را به نشانه تایید تکان دادم و بعد از اینکه مامان و بابا و حمید از اتاق بیرون رفتند رفتم تا دست و صورتم را بشوییم شیر آب را باز کردم آب خنکی رو دستانم سرازیر شد دقیقا همان آبی که روی پل دلم میخواست بخورم. مشتی از آب را به صورتم ریختم و بعد قهقهه زدم.

به مامان و بابا حق میدهم که فکر کنند دخترشان دیوانه شده است اما من واقعا خوش حالم چراکه بالاخره توانستم به قول آن کتاب غورباقه ام را قورت بدهم، ببخشید اصلاح میکنم من توانستم سوسکم را قورت بدهم.

حالا که فکر میکنم میبینم سوسک ها هم می‌تواند خوشمزه باشند. حالا از شما میخواهم لیوان آبی که روبه رویتان هست را سر بکشید امیدوارم خوشمزه باشد.
دیدگاه کاربران  
0/2000