عشق خاموش ویلیام

نویسنده: parmis_farahani2006

فصل اول: نگاهی از دور
در پادشاهی اِلدرین، قصر سلطنتی همچون نگینی درخشان بر بلندای تپه‌ای سرسبز قرار داشت. برج‌های سفیدرنگ آن، در زیر نور آفتاب می‌درخشیدند و پرچم‌های سلطنتی با نشان خاندان پادشاهی در نسیم ملایم به اهتزاز درمی‌آمدند.
در میان دیوارهای بلند این قصر، دختری می‌زیست که روشنی‌بخش دل‌های مردم بود: شاهدخت اِلای. او همچون طلوع خورشید، زیبا و بی‌همتا بود. گیسوان طلایی‌اش، همچون نهرهایی از نور، بر شانه‌هایش جاری بود و چشمان آبی رنگش، به عمق آسمان در سپیده‌دم می‌مانست. صدای او همچون نغمه‌ی پرندگانی بود که سحرگاهان در باغ‌های سلطنتی می‌خواندند.
اما در سایه‌های این قصر باشکوه، در میان صدها مردی که زره‌های آهنین بر تن داشتند و با شمشیرهای براقشان از خاندان سلطنتی محافظت می‌کردند، ویلیام زندگی می‌کرد. او فقط یک سرباز ساده بود؛ یکی از آنان که در هیاهوی تاج و تخت، هرگز دیده نمی‌شدند.
اما ویلیام، بیش از آنکه یک سرباز باشد، مردی بود با قلبی که نمی‌توانست عشق را انکار کند.
او هر روز اِلای را می‌دید—در باغ‌های سلطنتی، هنگامی که در میان گل‌های سرخ و یاس‌های سفید قدم می‌زد، زمانی که با لبخندی ملایم با پرندگان سخن می‌گفت، و لحظاتی که کنار حوض سنگی می‌نشست و ماهی‌های قرمز را تماشا می‌کرد.
هر نگاه، هر لبخند، و حتی هر سایه‌ای که بر زمین می‌افتاد، او را بیشتر و بیشتر به اسارت این عشق خاموش می‌کشاند. اما او می‌دانست که هرگز نمی‌تواند به این عشق اعتراف کند. چه حقی داشت که حتی به عشق اِلای بیندیشد؟ او فقط یک نگهبان بود، نه شاهزاده‌ای با لباس‌های ابریشمی، نه اشراف‌زاده‌ای با قدرت و ثروت.
اما دل، زبان منطق را نمی‌فهمید.
هر شب، هنگامی که شیفت نگهبانی‌اش پایان می‌یافت، در مسیر بازگشت، لحظه‌ای مکث می‌کرد و به پنجره‌ی اتاق اِلای می‌نگریست. نوری کم‌سو از شمع، سایه‌ای ظریف از او را بر دیوار می‌افکند. همین کافی بود که ویلیام برای لحظاتی احساس کند به او نزدیک است، هرچند در حقیقت، فاصله‌ای به اندازه‌ی دنیا میانشان بود.
و با این وجود، ویلیام راضی بود. زیرا اگر نمی‌توانست قلب شاهدخت را داشته باشد، دست‌کم می‌توانست او را از دور ببیند و در سکوت، برای خوشبختی‌اش دعا کند.
اما تقدیر، همیشه به میل عاشقان رقم نمی‌خورد...
---
فصل دوم: راز فاش می‌شود
ماه‌ها گذشت. و هر روز، اِلای بیشتر و بیشتر متوجه حضور ویلیام شد.
او همیشه آنجا بود—نه آنقدر نزدیک که گفت‌وگویی آغاز شود، اما نه آنقدر دور که نادیده گرفته شود. نگاه‌هایش همیشه کوتاه و پنهانی بود، اما پر از احساسی عمیق که اِلای نمی‌توانست آن را نادیده بگیرد.
یک روز، هنگامی که شاهدخت در میان بوته‌های رز سفید قدم می‌زد، ناگهان ایستاد و سرش را بلند کرد.
چشمانش با چشمان ویلیام تلاقی یافتند.
ویلیام که انتظار چنین چیزی را نداشت، لحظه‌ای جا خورد و خواست نگاهش را بدزدد، اما دیگر دیر شده بود.
اِلای آرام به سمتش قدم برداشت، و با لحنی نرم اما نافذ گفت:
«ویلیام، چرا همیشه از دور نگاهم می‌کنی؟»
ویلیام احساس کرد قلبش در سینه‌اش می‌تپد. هیچ پاسخی نداشت. اگر عشقش را انکار می‌کرد، دروغ می‌گفت، و اگر آن را ابراز می‌کرد، از حد خود فراتر رفته بود.
لحظه‌ای سکوت برقرار شد، و در آن سکوت، هزاران حرف ناگفته میانشان رد و بدل شد.
اما اِلای تنها لبخندی زد، لبخندی که میان دلسوزی و کنجکاوی معلق بود. سپس، بی‌آنکه منتظر پاسخی باشد، به راهش ادامه داد.
اما آن لحظه، برای همیشه در قلب ویلیام حک شد.
زیرا او دیگر نمی‌توانست خود را فریب دهد.
اِلای فهمیده بود.
---
فصل سوم: ورود شاهزاده
روزهای بعد، سکوت سنگینی بر دل ویلیام نشست. او هر شب، همان نگاه‌های پنهانی را از دور به شاهدخت می‌انداخت، اما دیگر طعمشان فرق کرده بود—تلخ و سنگین شده بودند.
و در میان همین روزهای مبهم، خبری در قصر پیچید:
شاهزاده ادوارد، وارث تاج و تخت پادشاهی همسایه، به اِلدرین خواهد آمد.
هدفش مشخص بود: خواستگاری از اِلای.
این ازدواج، فراتر از یک پیوند عاشقانه بود. اتحاد دو قلمرو، آرامشی پایدار را به همراه داشت.
ویلیام در شب جشن ورود شاهزاده، در میان نگهبانان ایستاده بود. او از گوشه‌ای، شاهد همه چیز بود.
اِلای در لباس ابریشمی آبی، همچون ماه درخشان بود. اما چیزی که قلب ویلیام را به لرزه درآورد، لحظه‌ای بود که نگاه شاهدخت با نگاه شاهزاده تلاقی یافت.
چیزی در چشمان اِلای درخشید. چیزی که ویلیام را به وحشت انداخت.
او شیفته‌ی شاهزاده شده بود.
از آن شب به بعد، اِلای و ادوارد هر روز با هم وقت می‌گذراندند. آن‌ها در باغ قدم می‌زدند، می‌خندیدند، و از آینده‌ای که خواهند ساخت، سخن می‌گفتند.
ویلیام هر شب، از کنار پنجره‌ی اِلای عبور می‌کرد، و می‌دید که نور شمع هنوز روشن است. اما این بار، سایه‌ی ادوارد نیز در کنار سایه‌ی شاهدخت افتاده بود.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.