فصل ششم: باری بر شانهی زمانروزها گذشت، اما اندیشهی ویلیام از ذهن اِلای بیرون نرفت. خاطراتی که زمانی بیاهمیت به نظر میرسیدند، اکنون همچون سایهای سنگین، همراهش بودند. او دیگر نمیتوانست تصویر آن سرباز آرام را از یاد ببرد—سربازی که همیشه در سکوت در کنارش بود، اما هرگز کلمهای نگفت.
چرا هرگز از او نپرسیده بود؟
چرا هیچگاه ندانسته بود که آن نگاههای پنهانی چه معنایی داشتند؟
یک روز، اِلای تصمیم گرفت حقیقت را بداند.
از خدمتکاران قدیمی قصر دربارهی ویلیام پرسید، اما تنها پاسخهایی کوتاه و مبهم شنید. بیشتر آنها حتی نامش را به یاد نداشتند. تنها یک پیرمرد، که سالها به عنوان مسئول نگهبانان سلطنتی خدمت کرده بود، درنگی کرد و گفت:
«ویلیام؟ او مرد خوبی بود. ساکت، محترم... همیشه به وظیفهاش عمل میکرد. اما ناگهان، یک شب، خودش را کنار درخت بید کشت. هیچکس نفهمید چرا.»
اِلای احساس کرد دنیا دور سرش میچرخد.
ویلیام خودکشی کرده بود؟
او فکر کرده بود که ویلیام فقط سربازی بوده که سرنوشتش را پذیرفته و در سکوت از زندگیاش خارج شده، اما حالا حقیقتی تلختر پیش رویش بود.
ناگهان تمام لحظاتی که با او برخورد کرده بود، معنا پیدا کردند—نگاههایش، مکثهای کوتاهش، سکوتهای سنگینش.
ویلیام عاشق او بود.
و او، بدون آنکه حتی متوجه شود، قلبش را شکسته بود.
---
فصل هفتم: زیارتگاه عشق فراموششده
اِلای دیگر آرام و قرار نداشت. شبها، کابوسهای مبهمی از چهرهی ویلیام میدید، چهرهای که همیشه در تاریکی محو میشد، چهرهای که گویی چیزی برای گفتن داشت، اما هیچگاه زبان باز نمیکرد.
یک روز، بیآنکه به کسی چیزی بگوید، به باغ سلطنتی رفت. همان جایی که ویلیام آخرین نفسهایش را کشیده بود.
درخت بید، همچنان استوار و باشکوه، بر زمین سایه افکنده بود. باد در میان شاخههایش میپیچید، گویی زمزمهای از گذشته را با خود میآورد.
اِلای آرام قدم برداشت، دستش را بر تنهی درخت گذاشت و چشمانش را بست.
«متأسفم، ویلیام.»
کلماتش در باد گم شد.
«کاش آن روز، وقتی از من پرسیدی چرا نگاهت میکنم، پاسخت را میدادم.»
او هرگز فرصت پیدا نکرده بود تا بفهمد که ویلیام چگونه مردی بود، چه رویاهایی داشت، یا در آن لحظات آخر، چه در دلش میگذشت.
اما حالا دیگر خیلی دیر شده بود.
برخی عشقها، هرگز شنیده نمیشوند. برخی داستانها، هیچگاه گفته نمیشوند. و برخی قلبها، برای همیشه در سکوت میشکنند.
در آن لحظه، نسیمی وزید. شاخههای درخت بید لرزیدند.
و اِلای، برای اولین بار، حس کرد که شاید ویلیام هنوز آنجا بود—نه در دنیا، بلکه در سایههای خاطراتی که برای همیشه در گوشهای از قلبش باقی خواهند ماند.