عشق خاموش ویلیام

نویسنده: parmis_farahani2006

فصل هشتم: زخم‌هایی که هرگز التیام نمی‌یابند
پس از آن روز، اِلای دیگر هرگز مانند قبل نبود. هرچند لبخند می‌زد، هرچند نقش خود را به عنوان ملکه‌ای مهربان و خردمند به خوبی ایفا می‌کرد، اما درونش چیزی شکسته بود. اندوهی خاموش، مانند سایه‌ای همیشه همراهش بود.
او دیگر نمی‌توانست به باغ سلطنتی قدم بگذارد بدون آنکه احساس کند کسی در کنارش ایستاده، اما نادیده گرفته شده است. او نمی‌توانست از کنار نگهبانان قصر بگذرد بدون آنکه در چشمانشان به دنبال ویلیام بگردد—هرچند می‌دانست که او دیگر هرگز آنجا نخواهد بود.
هر شب، در سکوت اتاقش، وقتی همه‌ی قصر در خواب بود، کنار پنجره می‌نشست و به آسمان خیره می‌شد. به یاد شب‌هایی که ویلیام در تاریکی، از دور او را تماشا می‌کرد.
او حالا می‌دانست.
اما دانستن چه فایده‌ای داشت، وقتی دیگر چیزی قابل تغییر نبود؟
---
فصل نهم: رازی که در باد محو شد
سال‌ها گذشت. اِلای به خوبی پادشاهی کرد، فرزندانش را بزرگ کرد، و نامش در تاریخ به عنوان ملکه‌ای مهربان و خردمند ثبت شد. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که در دلش، داستانی ناگفته و عشقی دفن‌شده وجود داشت.
در واپسین روزهای عمرش، یک شب، او از بستر برخاست و به سختی، با پاهایی لرزان، به سوی باغ سلطنتی رفت. دیگر هیچ‌کس به آنجا قدم نمی‌گذاشت. درخت بید، هنوز در همان‌جا ایستاده بود، اما شاخه‌هایش خمیده‌تر شده و برگ‌هایش کم‌پشت‌تر شده بودند.
اِلای نفس عمیقی کشید، به تنه‌ی درخت تکیه داد و چشمانش را بست.
«ویلیام…»
نامش را زمزمه کرد، برای اولین بار، و آخرین بار.
لحظه‌ای بعد، نسیمی آرام وزید.
احساس کرد چیزی گرم روی گونه‌اش لغزید—شاید قطره‌ای اشک، شاید لمس دست کسی که هرگز به او نرسید.
چند روز بعد، خادمان جسد بی‌جان ملکه را در باغ یافتند، در حالی که آرام و بی‌صدا، کنار درخت بید آرمیده بود.
---
فصل دهم: افسانه‌ای در میان درختان
پس از مرگ اِلای، درخت بید دیگر سبز نشد. برگ‌هایش یکی‌یکی ریختند، و در نهایت، تنها تنه‌ای خشکیده از آن باقی ماند. مردم قصه‌های مختلفی در مورد آن درخت می‌گفتند—برخی می‌گفتند که روح یک سرباز در آنجا آرام گرفته است، و برخی دیگر باور داشتند که ملکه هر شب به آنجا می‌رفت تا با رازی که هرگز گفته نشد، وداع کند.
اما در حقیقت، هیچ‌کس هرگز ندانست که ملکه چه رازی را در قلبش حمل می‌کرد، و هیچ‌کس هرگز نفهمید که نام آخرین مردی که در سکوت برایش گریست، چه بود.
فقط باد می‌دانست.
و فقط درخت بید، زمزمه‌های عشق خاموشی را که هیچ‌گاه شنیده نشد، در حافظه‌ی خود حفظ کرده بود.

پایان

دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.