هوا سنگین بود، سرشار از سکوتی که درونش صدای دردناک مردم ایران پیچیده بود. فقر و گرسنگی در هر گوشه کشور دیده میشد. مردانی که زمانی ستونهای خانههای خود بودند، حالا ناتوان از تأمین غذا برای خانوادههایشان، با چهرههایی شکسته و خسته در کوچهها پرسه میزدند. زنان با نگاههایی پر از اندوه، کودکان گرسنهشان را در آغوش میفشردند. مردم ایران، که همیشه شجاع و سربلند بودند، اکنون به زانو درآمده بودند؛ و همه اینها نتیجه حکومت کیکاووس و سودابه بود.
سودابه، با حیلهگریهایش، همه چیز را در اختیار اردشیر گذاشته بود؛ وزیری که هر روز مردم را بیش از پیش در فقر فرو میبرد و ثروتشان را برای ساخت کاخهای مجلل و خرید اسبهای گرانقیمتش صرف میکرد.
---
### دریافت نامه کیمیا
کیانوش، که به دلیل ظلم و فساد در کشور خسته و پر از خشم بود، در خانهاش نشسته بود و به آینده میاندیشید. ناگهان در خانه کوبیده شد. نامهای توسط پیکی از تیسفون برای او آورده شد. وقتی مهر نامه را شکست، خطوطی از عشق و غم را از جانب کیمیا خواند:
**"کیانوش عزیز،
قلبم هنوز با هر لحظه به یادت میتپد. اما این نامه را با دلی پر از اضطراب و ناامیدی برایت مینویسم. پدرم، کیکاووس، تصمیم گرفته که مرا به عقد اردشیر، وزیرش، درآورد. او مردی خودخواه و بیرحم است که تنها به قدرت و مقام اهمیت میدهد. هیچچیزی از عشق و مهربانی در وجودش نیست.
کیانوش، نمیتوانم زندگیام را با کسی غیر از تو تصور کنم. تو تنها کسی هستی که در این دنیا عشق واقعی را به من نشان دادهای. خواهش میکنم، بازگرد و این سرنوشت تاریک را تغییر بده. تنها تو میتوانی من را از این تقدیر نجات دهی.
منتظر تو،
کیمیا"**
---
کیانوش به نامه خیره شد. کلماتی که خوانده بود مثل خنجری به قلبش فرو رفتند. اما غرورش، همان چیزی که همیشه او را سربلند نگاه داشته بود، نمیگذاشت به کاخ بازگردد. او به خودش گفت:
**"اگر برگردم، چه تغییری میتوانم ایجاد کنم؟ باید خودم راهی پیدا کنم تا این بیعدالتیها را از بین ببرم. نمیتوانم به درباری که عامل این همه بدبختی است، تکیه کنم."**
---
### روز خواستگاری
در همان روزها، خواستگاری کیمیا توسط اردشیر در کاخ آغاز شد. تالار باشکوهی که همیشه محل جشنها و مراسمهای درباری بود، این بار شاهد مراسمی بود که قلب کیمیا را شکست. سودابه با لباسی فاخر در کنار کیکاووس نشسته بود و با لبخندی رضایتمندانه به اردشیر و خانوادهاش نگاه میکرد.
کیمیا، با لباسی زیبا اما ساده، وارد شد. چشمانش پر از غم و دلی پر از نارضایتی داشت. اردشیر با نگاهی خودخواهانه و مغرور به او نزدیک شد و گفت:
**اردشیر:**
"بانو کیمیا، زیبایی شما شایسته یک ملکه است. این اتحاد، هم برای دربار و هم برای کشور، افتخار بزرگی خواهد بود."
کیمیا با لحنی سرد و نگاه مستقیم به چشمهای اردشیر گفت:
**کیمیا:**
"افتخار؟ شما به عشق و اختیار هیچ اهمیتی نمیدهید. همه چیز برای شما قدرت و ثروت است."
سودابه با لبخندی مصنوعی در صحبت کیمیا دخالت کرد:
**سودابه:**
"کیمیا! این رفتار در شأن یک شاهزاده نیست. اردشیر، مردی قدرتمند و شایسته است. این ازدواج یک فرصت بزرگ است."
کیکاووس، که همیشه تحت تأثیر سودابه بود، با لحنی قاطع گفت:
**کیکاووس:**
"این تصمیم گرفته شده. این اتحاد به نفع همه ماست. باید وظیفه خودت رو انجام بدی، کیمیا."
---
### کیانوش و آغاز جنگ
در همین حال، کیانوش، با قلبی پر از خشم و غم، به تهران رفت تا به ارتش خود برسد. او که همیشه مردی شجاع و با اراده بود، این بار نمیتوانست تمرکزش را حفظ کند. سربازانش که به او وفادار بودند، متوجه ناراحتیاش شده بودند.
همزمان، خبر خیانت سودابه به کشور منتشر شد. روسها که از فساد دربار آگاه بودند، نامهای به کیکاووس فرستادند:
---
### نامه روسها به کیکاووس:
"به شاهنشاه کیکاووس،
ما، امپراتوری روس، به شما پیشنهاد میدهیم که برای حفظ صلح در منطقه، مناطق نیشابور تا ری را به ما واگذار کنید و به حکومتی دستنشانده تبدیل شوید. اگر این پیشنهاد را رد کنید، آماده حمله نظامی بزرگ ما باشید. آینده سرزمین شما به انتخاب شما بستگی دارد.
فرمانده کل ارتش امپراتوری روس."
---
کیکاووس که از این تهدید آشفته شده بود، اما هنوز ذرهای از غرور شاهانهاش را حفظ کرده بود، پاسخ داد:
"ما، کیکاووس، شاهنشاه ایران، هرگز اجازه نخواهیم داد که خاک مقدس این سرزمین به دست بیگانگان بیفتد. اگر جنگ تنها راه شماست، آماده نبرد باشید. ایران، حتی در سختترین روزها، تسلیم نخواهد شد."
---
### آغاز جنگ
جنگ میان ایران و روس آغاز شد. این نبرد، نه تنها سرنوشت یک سرزمین، بلکه سرنوشت شخصیتهایی که در میانه این ماجرا قرار داشتند را نیز تحت تأثیر قرار میداد. کیانوش، با ارتشی که به او وفادار بودند، به خط مقدم پیوست. او با قلبی شکسته اما ارادهای آهنین، آماده بود تا برای سرزمینش بجنگد و شاید، آیندهای بهتر برای ایران رقم بزند.
این داستان تازه آغاز شده بود، داستانی که عشق، خیانت، شجاعت و مبارزه را در هم آمیخته بود.