---
### فصل اول: بازی تاج و تخت
ده سال از انتقام خونین داریوش گذشته بود. او حالا مردی ۲۸ ساله، پرقدرت و بیرحم شده بود. چشمان سبزش به نمادی از خشونت و جاهطلبی تبدیل شده بود، و هر کسی که در مسیرش میایستاد، با سرنوشت شومی مواجه میشد. داریوش دیگر آن پسر عدالتخواه و معصوم نبود؛ او حالا تنها یک هدف داشت: **تاج و تخت ایران.**
---
### صحنه ۱: اتحاد میان بهمنیار و نوید
بهمنیار، پسر آتوسا و اردشیر، با چشمانی که نفرت از آن میدرخشید، در تالار کاخی که حالا متعلق به نوید بود، نشسته بود. نوید، پسری با موهای مشکی و لبخندی آرام اما خطرناک، در گوشهای ایستاده بود و انگشتانش را روی میز میزد.
**نوید:**
"داریوش فکر میکنه که همه چیز تموم شده. اما نمیدونه که بازی تازه شروع شده."
**بهمنیار:**
"اون فقط تاج و تخت رو میخواد. اما من… من خون خانوادهام رو میخوام. داریوش باید مثل پدر و مادرم بمیره. ولی این بار… با نقشهای پیچیده."
**نوید (با خندهای سرد):**
"خوبه. اما این مرد، شمشیرزن و جنگجوی بزرگیه. فقط یه چیز میتونه حواسش رو پرت کنه… و اون هم عشقه. یه زن زیبا که بتونه فریبش بده."
بهمنیار سرش را تکان داد.
**بهمنیار:**
"یکی رو میشناسی؟"
**نوید:**
"معلومه. زنی که زیباییش حتی سنگ رو هم به گریه میاندازه. اسمش نازنین هست. داریوش، حتی خودش هم نمیفهمه که چطور به زانو درمیاد."
آن دو با لبخندهای تاریک و نگاهی پر از طمع به هم خیره شدند. نقشهای خطرناک در حال شکلگیری بود.
---
### صحنه ۲: گفتوگوی داریوش و پریناز
در تالار بزرگ قلعهاش، داریوش بر تختی طلایی نشسته بود. پریناز، که حالا زنی زیبا و باوقار شده بود، مقابل برادرش ایستاده بود. او به وضوح نگران بود و صدایش پر از اعتراض بود.
**پریناز:**
"داریوش، نمیفهمم چرا نمیتونی متوقف بشی. دیگه کافی نیست؟! چرا اینقدر قدرت میخوای؟ چرا تاج و تخت؟"
داریوش که چشمانش مانند آتش میدرخشید، از جایگاهش بلند شد و به سمت خواهرش آمد.
**داریوش (با صدای سرد):**
"پریناز، تو هیچوقت نمیفهمی. ما همیشه قربانی بودیم. کیانوش برای عدالت مرد، ولی من نمیذارم مثل اون باشم. این دنیا جای ضعیفها نیست."
پریناز که اشک در چشمانش جمع شده بود، گفت:
**پریناز:**
"این چیزی نیست که پدر و مادرمون برای ما میخواستن. داریوش، تو داری به چیزی تبدیل میشی که همیشه باهاش میجنگیدی. خودت نمیفهمی؟"
داریوش بهوضوح از این حرفها عصبانی شد. به طرف پریناز برگشت و گفت:
**داریوش:**
"پریناز، اگه نمیخوای با من باشی، پس در این مسیر جایی برای تو نیست. یادت باشه، من هیچوقت نمیبازم."
پریناز با چشمانی اشکآلود به او نگاه کرد، سپس بدون هیچ حرفی از تالار خارج شد. داریوش به پنجره خیره شد و به سرزمینی که میخواست فتح کند، نگاه کرد.
---
داستان حالا میان سه نیروی قدرتمند پیش میرود: **داریوش، بهمنیاری که در دلش انتقام شعله میکشد، و نویدی که تشنهٔ قدرت است.** بازی قدرت شروع شده و عشق و خیانت در دل این نقشهها موج میزند. ماجرا در چه سمتی پیش خواهد رفت؟ زمان همه چیز را آشکار خواهد کرد.