شب، برف سنگینی در کوهستانهای تبریز میبارید و صدای زمزمه باد، سکوت را در هم میشکست. داریوش با یاران وفادارش در امتداد مسیر باریکی از سنگلاخها قدم میزد. سرمای سخت، نفسها را در هوا مهآلود میکرد. ناگهان، صدای وحشتناکی در دل شب پیچید و چیزی شبیه به شعلههای آتش به سمتشان پرتاب شد. گلولههای آتشین در نزدیکیشان فرود آمد و برف را آب کرد.
**داریوش (با صدایی بلند):**
"پنهان شوید! دفاع را آماده کنید!"
یارانش شمشیرها را کشیدند و سپرهایشان را بالا آوردند. داریوش نگاهی تیز به اطراف انداخت و بر فراز کوه، دو نفر را دید که مشغول پرتاب توپهای آتشین بودند. او به آرامی دستور داد:
**داریوش:**
"اینجا نمیمانیم. شما از پایین مسیر را نگه دارید، من به بالای کوه میروم."
با گامهایی سریع اما بیصدا، داریوش خود را به بالای کوه رساند. در میان برف و باد، با مهارتی که از سالها تمرین به دست آورده بود، دو مهاجم را از پای درآورد. صدای شمشیرش در سکوت کوهستان پیچید، و لحظهای بعد، شعلهها خاموش شدند.
---
### رسیدن به خانه و پیام نوید:
وقتی به خانه بازگشت، چهرهاش همچنان جدی و افکارش درگیر بود. اما چیزی روی میز چوبی اتاقش جلب توجه کرد؛ نامهای با مهر و موم شخصی. داریوش آن را باز کرد و متن را خواند:
**متن پیام نوید:**
"به داریوش،
زمان آن رسیده که درباره آینده این سرزمین گفتوگو کنیم. عصر فردا، شرابخانهٔ تهران. جرئت داری، بیا.
- نوید"
داریوش پیام را به آرامی روی میز گذاشت. چهرهاش لحظهای در هم کشیده شد، اما هیچ واکنشی نشان نداد. در ذهنش برنامهای برای این ملاقات طراحی میکرد.
---
### دیدار با نازنین:
آن شب، خواب به چشمانش نیامد. در تاریکی شب، به هوای قدم زدن از کاخ خارج شد. در خیابانهای خلوت و زیر نور چراغهای کمسو، نسیمی سرد میوزید. در حاشیه کوچهای، ناگهان دختری زیبا با موهای بلند مشکی و چشمانی نافذ در حال قدم زدن بود. نگاهش او را متوقف کرد.
**داریوش (با لحنی آرام):**
"بانوی جوان، در این ساعت از شب، تنها؟ خطرناک است."
دختر با لبخندی ملایم برگشت و گفت:
**نازنین:**
"گاهی خطر هم زیبایی خودش را دارد. اما شما کیستید که اینطور نگرانید؟"
داریوش برای لحظهای مردد شد. چیزی در نگاه او وجود داشت که داریوش را به خود جذب کرد.
**داریوش:**
"من کسی هستم که کمتر از چیزی میترسد. نامت چیست؟"
**نازنین:**
"نازنین. و شما؟"
**داریوش (با خندهای محو):**
"داریوش. خوشحالم که تنها نیستم در این شب سرد."
---
### گفتوگو با کیمیا:
داریوش نازنین را به خانه آورد و چند روز بعد، موضوع ازدواجش را با مادرش، کیمیا، درمیان گذاشت. کیمیا که حالا زنی ۵۰ ساله و باتجربه شده بود، چشمانش از شنیدن این خبر برق زد.
**کیمیا:**
"داریوش، همیشه آرزو داشتم روزی تو را در لباس دامادی ببینم. نازنین کیست؟ از کجا او را پیدا کردی؟"
**داریوش:**
"نازنین، زنی مهربان و نجیب است. فکر میکنم او کسی باشد که میتوانم در کنارش آرامش پیدا کنم."
کیمیا لبخندی زد و گفت:
**کیمیا:**
"پس منتظر چه هستی؟ زودتر این کار را بکن. زندگی بدون عشق بیمعنی است."
---
### پریناز شک میکند:
پریناز که به هوش و ذکاوت پدرش، کیانوش، شباهت داشت، به رفتار و گفتار نازنین مشکوک شده بود. او بارها به برادرش اشاره کرد:
**پریناز:**
"داریوش، نمیدانم چرا، اما دلم به این ماجرا رضا نمیدهد. نازنین بیش از حد خوب است. شاید چیزی پنهان کرده باشد."
اما داریوش که حالا عاشق نازنین شده بود، حرفهای پریناز را نادیده گرفت.
---
### ملاقات با نوید در شرابخانه:
عصر همان روز، داریوش، با ردایی تیره و قدمهایی محکم، وارد شرابخانه شد. بوی تند شراب و دود فضا را پر کرده بود. نوید با چهرهای مغرور و لبخندی مرموز در گوشهای نشسته بود. او از پشت میز بلند شد و بهظاهر دوستانه گفت:
**نوید:**
"بالاخره آمدی، شاهزادهٔ انتقام."
**داریوش (با لحنی سرد):**
"تو مرا اینجا خواستی. حالا بگو چه در سر داری."
نوید لیوانش را بلند کرد و گفت:
**نوید:**
"فقط یک پیشنهاد. ایران تاجی دارد که جایگاهش خالی است. ولی ما هر دو میدانیم فقط یک نفر میتواند آن را داشته باشد."
**داریوش:**
"ایران نیازی به دو شاه ندارد، نوید."
**نوید (با خندهای تلخ):**
"دقیقاً به همین دلیل است که باید مشخص کنیم کدام یک از ما شایستهتر است. اما... بازی به همین سادگی نیست. شاید بخواهی نگاهی به اطرافت بندازی. دشمنانت کم نیستند، داریوش."
داریوش با چهرهای سرد به او نگاه کرد و گفت:
**داریوش:**
"من به بازی تو اهمیتی نمیدهم، نوید. اگر تاج باید مال کسی باشد، فقط من شایستهاش هستم."
نوید لبخندی مرموز زد و گفت:
**نوید:**
"پس بازی تازه شروع شده، داریوش. آماده باش."
---
این آغاز یک بازی خطرناک و پیچیده بود؛ داستانی که عشق، خیانت و جاهطلبی در آن به اوج خود میرسید. سرنوشت داریوش چگونه خواهد بود؟ آیا او میتواند نقشههای دشمنانش را شکست دهد یا خودش قربانی این بازی خواهد شد؟