شب عروسی داریوش و نازنین شبی بود که هرگز از یاد مهمانان نخواهد رفت. کاخ با باغهای سرسبز و تالارهایی بزرگ با لوسترهایی خیرهکننده که از سقفهای بلند آویزان بودند، به فضایی افسانهای تبدیل شده بود. هوای خنک شبانه، رایحه گلهای یاس پراکنده در حیاط را پر کرده بود و صدای آرام چشمههای آب در پسزمینه به گوش میرسید.
در تالار عروسی، مهمانان با لباسهای فاخر جمع شده بودند. فرشهای قرمز، میزهایی با شمعدانهای طلایی و ظروفی زیبا که پر از میوه و شراب بودند، فضای جشن را کامل میکرد. نازنین، با لباسی سپید که با مرواریدهای کوچک و طلایی مزین شده بود، مانند پریای در میان جمع میدرخشید. چشمان زیبایش که بهظاهر پر از عشق بود، بر همهٔ حاضران تأثیر میگذاشت. داریوش، با ردای تیره و تاجی نقرهای که بر سر داشت، همچون پادشاهی در میان جمع دیده میشد. نگاهش به نازنین ثابت مانده بود؛ گویی چیزی جز او را نمیدید.
**پریناز** که با لباس آبیرنگ و ظاهری آرام در گوشهای نشسته بود، با نگاهی دقیق، همه چیز را زیر نظر داشت. او هنوز به نازنین اعتماد نداشت. چهرهاش نگران و ذهنش پر از شک بود. در همین حال، نوید و بهمنیار، که از راه دور عروسی را نظاره میکردند، با نگاهی مرموز و شیطانی به یکدیگر خیره شدند.
**نوید (با لبخندی سرد):**
"ببین چگونه او را به دام انداختیم. حالا زمان ماست."
---
### سالگرد مرگ کیانوش
چند ماه پس از عروسی، سالگرد مرگ کیانوش فرا رسید. روستای ابریشم، که آرامگاه او در آن قرار داشت، در سکوتی سفیدپوش از برف بود. گنبد آرامگاه، که با سنگهای سفید براق ساخته شده بود، درخشش خاصی در زیر نور ملایم خورشید زمستانی داشت. مردم روستا و دوستداران کیانوش، شمع به دست، در صفی طولانی به سمت آرامگاه حرکت میکردند. صدای اندوهآلود نوحهها و زمزمههای آرام، فضای روستا را پر کرده بود.
داریوش که حالا مردی از جنس قدرت شده بود، با ردایی سیاه و چهرهای سرد، در کنار آرامگاه ایستاده بود. او به سنگ قبر پدرش نگاه کرد و زمزمه کرد:
**داریوش (با صدای آهسته):**
"پدر، تو انتقام گرفتی، اما راه من هنوز تمام نشده. این تاج و تخت، چیزی است که باید به من برسد."
وقتی مراسم به پایان رسید، داریوش به کاخ خود بازگشت، اما حضور در آرامگاه چیزی در دلش روشن کرده بود. شاید بخشی از انسانیت گمشدهاش برای لحظهای کوتاه در آنجا بیدار شده بود.
---
### مراسم تاجگذاری داریوش
سرانجام، روز بزرگ فرا رسید: **تاجگذاری داریوش به عنوان پادشاه ایران.** تالار مرکزی کاخ بزرگ، با گنبدی طلایی و ستونهای مرمر سفید، برای این مراسم باشکوه آماده شده بود. فرشهای دستباف و پرچمهای رنگارنگ که نماد سرزمینهای مختلف بودند، از دیوارها آویزان شده بودند. صدها شمع در جاشمعیهای طلایی سوخته و تالار را با نوری ملایم و باشکوه پر کرده بودند.
داریوش، با ردایی سلطنتی از جنس ابریشم سیاه که با طرحهای طلایی تزئین شده بود، در مرکز تالار ایستاده بود. پیش روی او تخت پادشاهی قرار داشت؛ تختی ساختهشده از طلا و زمرد که شکوه خاصی داشت. جمعیت حاضر، از اشرافزادگان تا فرماندهان نظامی، همه بیحرکت ایستاده بودند و منتظر شروع مراسم بودند.
کاهن بزرگ، با کتابی کهن در دست، جلو آمد. صدای او که متنهای مقدس را میخواند، در سکوت تالار طنین انداخت.
**کاهن بزرگ:**
"امروز، شاهد تاجگذاری مردی هستیم که راه سختی پیمود تا اینجا برسد. داریوش، فرزند کیانوش، آیا قسم میخوری که به این سرزمین خدمت کنی و عدالت را برقرار سازی؟"
داریوش، با چشمانی مصمم و صدایی محکم، پاسخ داد:
**داریوش:**
"من قسم میخورم که از تاج و تخت این سرزمین دفاع کنم و دشمنان را نابود سازم."
کاهن تاجی ساختهشده از طلا و یاقوت قرمز را روی سر او گذاشت و جمعیت با صدای بلند فریاد زدند:
"زنده باد پادشاه داریوش!"
اما در میان این شور و هیجان، تهدیدهای پنهان سایه افکنده بودند. نوید، با نگاهی سرد و مرموز، در میان جمع ایستاده بود. چشمانش به داریوش دوخته شده بود و لبخندی کمرنگ بر لب داشت. او منتظر لحظهای بود تا نقشهٔ خود را عملی کند.
---
داریوش حالا بر تاج و تخت ایران نشسته بود، اما دشمنانی که در سایه کمین کرده بودند، آماده بودند تا او را سرنگون کنند. بازی قدرت به اوج خود رسیده بود و سرنوشت کشور در دستان مردی بود که خشم و جاهطلبی او را هدایت میکرد. راه پیش رو پر از خطر و خیانت بود. این فقط آغاز یک نبرد خونین بود.