تاج و تخت ۲ : آشکار شدن
0
5
0
6
غروب تلخی بود، آسمان خونرنگ به نظر میرسید و باد سردی که از میان شاخههای خشک جنگل میوزید، صدای زوزهمانندی داشت. داریوش، در بالکن بلند کاخش ایستاده بود. سیگارش نیمهتمام بود، اما او به چیزی جز منظره روبهرو فکر نمیکرد. دود از دهانش بیرون میآمد و نگاه نافذش به جنگل تاریک دوخته شده بود. همهچیز به نظر آرام میآمد، اما ذهنش پر از شک و درگیری بود.
ناگهان، در میان شاخههای جنگل، حرکتی دید. سه سایه. نگاه تیزش آنها را دنبال کرد. یکی از آنها به وضوح نازنین بود. قلبش فرو ریخت، اما هیچچیز نگفت. تصمیم گرفت خودش بفهمد چه خبر است. به آرامی از بالکن پایین آمد و بدون اینکه کسی متوجه شود، در سایهٔ درختان به سمت جنگل حرکت کرد.
---
### گفتوگوی نوید، بهمنیار و نازنین:
نوید و بهمنیار کنار آتش کوچکی که روشن کرده بودند ایستاده بودند. چهرهشان به روشنی نور آتش پیدا بود. نازنین روبهروی آنها ایستاده بود، با چهرهای که دیگر اثری از آن مهربانی ظاهری نداشت. داریوش، که حالا پشت یک درخت پنهان شده بود، با دقت هر کلمه را میشنید.
**نوید (با لبخندی شیطانی):**
"نازنین، خوب کار کردی. داریوش حالا کاملاً توی مشت ماست. او هیچ چیز نمیفهمد. مردی که عاشق شود، دیگر چیزی نمیبیند."
**بهمنیار (با خشم):**
"ولی این کافی نیست، نوید. من میخوام او نابود بشه. مثل پدر و مادر من. او باید درد رو حس کنه. تاج و تخت برای من و توست، نه داریوش."
نازنین سری تکان داد و گفت:
**نازنین:**
"همهچیز تحت کنترله. داریوش به من اعتماد کامل داره. هر چیزی که بخواید، میتونم ازش بیرون بکشم. نقشه بعدی چیه؟"
نوید به آرامی به آتش خیره شد و گفت:
**نوید:**
"باید او را مجبور کنیم به جنگی وارد بشه که هیچ راهی برای پیروزی نداره. نابودی او حتمیه. اما قبل از اون، اطلاعات تاجگذاری و برنامههای نظامیش رو کامل برامون بیار."
داریوش که تا این لحظه همهچیز را شنیده بود، دستانش را مشت کرد. قلبش پر از خشم و تلخی شد. عشقش به نازنین، که تا همین لحظه تمام وجودش را گرفته بود، حالا به نفرتی سرد و عمیق تبدیل شده بود.
---
### رودررویی داریوش و نازنین:
وقتی نازنین به کاخ برگشت، داریوش در حیاط منتظرش بود. ایستاده، دستانش را در جیبهایش فرو برده و به او خیره شده بود. نگاهش آمیختهای از خشم و آرامش عجیب داشت. نازنین که او را دید، کمی مکث کرد و سپس به سمتش رفت.
**نازنین (با لبخندی مصنوعی):**
"داریوش، تو اینجا منتظر بودی؟ چرا به داخل نیومدی؟"
داریوش لبخند محوی زد و گفت:
**داریوش:**
"منتظر بودم. باید چیزی رو میفهمیدم، و حالا که فهمیدم، خیلی خوشحالم."
نازنین لحظهای گیج شد و پرسید:
**نازنین:**
"چی فهمیدی؟ داریوش، چی شده؟"
داریوش قدمی به جلو برداشت، نگاهش را به چشمان نازنین دوخت و با خندهای سرد گفت:
**داریوش:**
"فهمیدم که تو فقط یک جاسوسی. تمام این مدت، تو داشتی برای دشمنانم خبرچینی میکردی. نوید و بهمنیار... نقشههاشون. همه رو شنیدم."
نازنین که رنگ چهرهاش پریده بود، سعی کرد خود را آرام نشان دهد و گفت:
**نازنین:**
"داریوش، تو اشتباه میکنی. به من اعتماد کن، من هیچ کاری نکردم."
داریوش خندید، اما این خندهای نبود که از شادی برآید؛ بلکه خندهای بود که از عمق نفرت و تحقیر میآمد.
**داریوش:**
"اعتماد؟ به تو؟ نه، نازنین، این بازی تموم شده."
---
### لحظهٔ خشم:
داریوش شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. نازنین با وحشت یک قدم به عقب رفت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، داریوش با یک حرکت، شمشیر را در شکم او فرو برد. نازنین چشمانش باز مانده بود و نمیتوانست چیزی بگوید. خون از دهانش جاری شد و به آرامی به زمین افتاد.
صدای قدمهای کیمیا و پریناز از پلهها شنیده شد. آن دو، که با عجله به سمت حیاط آمده بودند، منظرهای دیدند که قلبشان را لرزاند. کیمیا دستش را بر دهانش گذاشت و با صدایی لرزان گفت:
**کیمیا:**
"داریوش! چی کار کردی؟"
پریناز که همیشه آرام و بافکر بود، جلو آمد و با لحنی محکم گفت:
**پریناز:**
"داریوش، این چیه؟ چرا؟"
اما داریوش، کاملاً خونسرد، شمشیر خونیاش را در غلاف گذاشت و به آرامی گفت:
**داریوش:**
"او خائن بود. عشق من به او، فقط یک نقاب بود. حالا که او رفته، راه من برای رسیدن به تاج، روشنتر از همیشهست."
کیمیا به سمت جسد نازنین دوید و با گریه گفت:
**کیمیا:**
"پسرم، تو رو چی به اینجا رسونده؟ چرا باید اینقدر سنگدل بشی؟"
داریوش به آسمان خیره شد و گفت:
**داریوش:**
"مادر، این دنیا جای افراد ضعیف نیست. حالا دیگر مانعی ندارم. و هیچکس، حتی نوید و بهمنیار، نمیتوانند جلوی من بایستند."
پریناز، با نگاهی پر از تأمل به برادرش خیره شد و فهمید که این مرد دیگر همان برادری که میشناخت، نیست. داریوش از لبهٔ پرتگاه فاصله گرفته بود، اما به چه قیمتی؟ هر قدمی که برمیداشت، او را به مردی تاریکتر و بیرحمتر تبدیل میکرد. این پایان عشق و آغاز سلطه بود. بازی قدرت، حالا جدیتر از همیشه شده بود.