تاج و تخت ۲ : تهدید ها باید نابود شوند

نویسنده: ghaffarisamiyar

شب سردی بود و باد زمستانی از میان درختان کاخ می‌وزید. چراغ‌های تالار بزرگ روشن بودند و سایه‌های بلندشان روی دیوارهای سنگی می‌رقصیدند. داریوش، با ردایی سیاه و چهره‌ای بی‌احساس، در انتهای میز شام نشسته بود. میز با ظروف طلایی و غذاهای مجلل تزئین شده بود، اما فضای تالار سرد و سنگین بود. او منتظر نوید بود، مردی که حالا به‌عنوان بزرگ‌ترین تهدید برای تاج و تختش شناخته می‌شد.
نوید، با لباسی فاخر اما چهره‌ای محتاط، وارد تالار شد. نگاهش به داریوش افتاد که با خونسردی به او خیره شده بود. نوید لبخندی مصنوعی زد و گفت:  
**نوید:**  
"داریوش، دعوتت غیرمنتظره بود. اما خب، نمی‌شه دعوت شاه آینده رو رد کرد."  
داریوش با صدایی آرام اما سرد پاسخ داد:  
**داریوش:**  
"نوید، بنشین. امشب می‌خواهم با تو دربارهٔ چیزهای مهمی صحبت کنم."  
نوید با تردید نشست. خدمتکاران شراب و غذا آوردند و سکوتی سنگین میانشان حاکم شد. داریوش به‌آرامی شروع به خوردن کرد، اما نگاهش همچنان به نوید بود.  
**نوید (با خنده‌ای عصبی):**  
"داریوش، این سکوتت همیشه آدم رو معذب می‌کنه. بگو، چه چیزی در ذهن داری؟"  
داریوش قاشقش را روی میز گذاشت و به‌آرامی گفت:  
**داریوش:**  
"نوید، تو همیشه مردی بودی که نقشه‌های زیادی در سر داشتی. اما می‌دانی، نقشه‌ها همیشه به نتیجه نمی‌رسند."  
نوید که حالا کمی نگران شده بود، گفت:  
**نوید:**  
"داریوش، منظورت چیه؟ من فقط به فکر آینده این سرزمینم."  
داریوش لبخندی سرد زد و گفت:  
**داریوش:**  
"آینده؟ بله، آینده. اما آینده‌ای که تو در آن جایی نداری."  
ناگهان، داریوش دستش را بلند کرد و چیزی را روی میز گذاشت. سر بریدهٔ نازنین. خون خشک‌شده روی موهای بلندش هنوز دیده می‌شد. نوید با وحشت از جا پرید و صندلی‌اش به زمین افتاد.  
**نوید (با صدای لرزان):**  
"داریوش! این... این چیه؟ تو دیوونه شدی؟ چرا؟"  
داریوش، بدون هیچ تغییری در حالت چهره‌اش، به خوردن ادامه داد و گفت:  
**داریوش:**  
"نازنین خائن بود. او برای تو و بهمنیار کار می‌کرد. فکر کردی نمی‌فهمم؟"  
نوید که حالا عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود، گفت:  
**نوید:**  
"داریوش، گوش کن. این یک سوءتفاهمه. من هیچ نقشه‌ای علیه تو نداشتم."  
داریوش قاشقش را کنار گذاشت و به‌آرامی از جایش بلند شد. نگاهش به نوید خیره بود، نگاهی که هیچ احساسی در آن دیده نمی‌شد.  
**داریوش:**  
"نوید، تو فکر می‌کنی من احمقم؟ فکر می‌کنی نمی‌دانم که تو و بهمنیار پشت همهٔ این نقشه‌ها هستید؟"  
نوید که حالا به‌وضوح ترسیده بود، به سمت در حرکت کرد و گفت:  
**نوید:**  
"داریوش، من باید بروم. این بحث را بعداً ادامه می‌دهیم."  
اما قبل از اینکه بتواند قدمی بردارد، داریوش شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و با یک حرکت سریع، ضربه‌ای به سر نوید زد. خون روی دیوارهای تالار پاشید و نوید بی‌جان روی زمین افتاد. داریوش، بدون هیچ احساسی، شمشیرش را پاک کرد و به سمت صندلی‌اش برگشت.  
---
### ورود پریناز:
صدای فریاد خدمتکاران و برخورد شمشیر، پریناز را به تالار کشاند. او با چهره‌ای وحشت‌زده وارد شد و جسد نوید را روی زمین دید. داریوش، با خونسردی، روی صندلی نشسته بود و به غذایش ادامه می‌داد.  
**پریناز (با صدای بلند):**  
"داریوش! این چیه؟ تو چی کار کردی؟"  
داریوش، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:  
**داریوش:**  
"او یک تهدید بود. تهدیدها باید از بین بروند."  
پریناز به سمت او رفت و با لحنی پر از خشم گفت:  
**پریناز:**  
"داریوش، تو دیگه کی هستی؟ این آدمی که جلوی من نشسته، برادرم نیست. تو به یک هیولا تبدیل شدی!"  
داریوش به‌آرامی به او نگاه کرد و گفت:  
**داریوش:**  
"پریناز، این دنیا جای ضعیف‌ها نیست. اگر می‌خواهی زنده بمانی، باید قوی باشی. و من قوی‌ترینم."  
پریناز که اشک در چشمانش جمع شده بود، گفت:  
**پریناز:**  
"داریوش، قدرت تو را نابود می‌کند. این راهی که می‌روی، به سقوط ختم می‌شود."  
داریوش، با لبخندی سرد، گفت:  
**داریوش:**  
"سقوط؟ پریناز، من هرگز سقوط نمی‌کنم. هر کسی که در مسیرم باشد، نابود خواهد شد."  
---
داریوش حالا مردی شده بود که هیچ احساسی در وجودش باقی نمانده بود. قتل و جنایت برای او به عادتی روزمره تبدیل شده بود. اما آیا این مسیر او را به تاج و تخت می‌رساند، یا به پرتگاهی که دیگر راه بازگشتی از آن نبود؟ زمان همه‌چیز را نشان می‌داد.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.