کاخ بزرگ و سرد داریوش، که زمانی پر از زندگی و شور بود، حالا به مکانی تاریک و خالی تبدیل شده بود. صدای قدمهای کیمیا و پریناز در تالارهای خالی طنینانداز بود. هر دو چمدانهایشان را بسته بودند. کیمیا، با چهرهای غمگین و چشمانی پر از اشک، به اطراف نگاه کرد.
**کیمیا (با صدایی لرزان):**
"این خانه دیگر خانهٔ من نیست. پسرم به کسی تبدیل شده که نمیشناسم. داریوش دیگر پسر من نیست."
پریناز، که همیشه آرام و منطقی بود، به مادرش نزدیک شد و گفت:
**پریناز:**
"مادر، ما نمیتوانیم اینجا بمانیم. داریوش راهی را انتخاب کرده که هیچ بازگشتی ندارد. اگر بمانیم، فقط شاهد سقوط او خواهیم بود."
کیمیا سری تکان داد و با صدایی آرام گفت:
**کیمیا:**
"اما او هنوز پسر من است، پریناز. چطور میتوانم او را ترک کنم؟"
پریناز دست مادرش را گرفت و گفت:
**پریناز:**
"گاهی ترک کردن، تنها راه نجات است. بیا برویم."
آن دو، در سکوتی سنگین، کاخ را ترک کردند. داریوش، که از بالکن بلند کاخ به دوردستها خیره شده بود، حتی متوجه رفتنشان نشد. او در دنیای خودش غرق شده بود؛ دنیایی که پر از خون و قدرت بود.
---
### غروب انتقام
غروب بود. آسمان به رنگ سرخ درآمده بود، گویی طبیعت خود را برای یک تراژدی آماده کرده بود. داریوش، با ردایی سیاه، در بالکن کاخش ایستاده بود. سیگاری در دست داشت و به جنگلهای دوردست خیره شده بود. باد سردی میوزید و سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود.
ناگهان، در میان درختان، سایهای پدیدار شد. مردی با قامتی بلند و ابهتی بزرگ، با زرهی درخشان و شمشیری در دست، به سمت کاخ حرکت میکرد. داریوش چشمانش را تنگ کرد و به دقت نگاه کرد. او را شناخت. **بهمنیار** بود.
بهمنیار، با صدایی بلند که در سکوت جنگل طنین انداخت، گفت:
**بهمنیار:**
"داریوش! من آمدهام تا انتقام خون پدر و مادرم را بگیرم. امروز، پایان توست!"
داریوش، با خونسردی همیشگیاش، سیگارش را خاموش کرد و بهآرامی از بالکن پایین آمد. او به حیاط کاخ رفت و مقابل بهمنیار ایستاد.
**داریوش (با صدایی آرام اما محکم):**
"بهمنیار، تو فکر میکنی میتوانی مرا شکست دهی؟ من کسی هستم که هیچکس نمیتواند جلویش بایستد."
**بهمنیار:**
"تو فقط یک قاتلی، داریوش. قاتلی که فکر میکند میتواند با خونریزی به تاج و تخت برسد. اما امروز، این تویی که سقوط خواهی کرد."
---
### مبارزهٔ سرنوشتساز
بهمنیار شمشیرش را بلند کرد و به سمت داریوش حمله کرد. داریوش، با مهارتی که از سالها جنگ و تمرین به دست آورده بود، ضربه را دفع کرد. صدای برخورد شمشیرها در حیاط کاخ پیچید. هر دو مرد با تمام قدرتشان میجنگیدند.
بهمنیار ضربهای به پهلوی داریوش زد. خون از زخم جاری شد، اما داریوش عقبنشینی نکرد. او با تمام توانش به سمت بهمنیار حمله کرد و ضربهای به شانهٔ او وارد کرد. بهمنیار لحظهای عقب رفت، اما دوباره به سمت داریوش یورش برد.
در نهایت، بهمنیار با یک حرکت سریع و دقیق، شمشیرش را در شکم داریوش فرو کرد. داریوش چشمانش را باز کرد و به بهمنیار خیره شد. لحظهای سکوت همهجا را فرا گرفت. داریوش، با صدایی آرام و پر از درد، گفت:
**داریوش:**
"پس اینگونه پایان مییابد... نسل اسفندیار، همیشه محکوم به شکست است."
او به زمین افتاد. خونش حیاط کاخ را رنگین کرد. بهمنیار، با چشمانی پر از اشک و نفرت، به جسد داریوش نگاه کرد.
---
### پایان تراژدی
خبر مرگ داریوش بهسرعت در سراسر ایران پیچید. مردم، که زمانی او را بهعنوان پسر کیانوش میشناختند، حالا از او بهعنوان مردی یاد میکردند که قدرت، او را نابود کرد.
کیمیا و پریناز، وقتی خبر را شنیدند، در سکوت گریستند. کیمیا، با صدایی آرام، گفت:
**کیمیا:**
"او پسر من بود، اما راهی را انتخاب کرد که هیچ بازگشتی نداشت. شاید این سرنوشت ماست؛ سرنوشتی که از اسفندیار آغاز شد و حالا به داریوش ختم میشود."
پریناز، که همیشه قوی بود، این بار نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. او به مادرش نگاه کرد و گفت:
**پریناز:**
"مادر، شاید این پایان باشد. اما امیدوارم روزی، کسی از نسل ما برخیزد که این طلسم را بشکند."
---
### پایان
کاخ داریوش، که زمانی پر از زندگی و قدرت بود، حالا خالی و متروک شده بود. باد سردی از میان تالارهای خالی میوزید و صدای زوزهاش، گویی نوای مرگ را میخواند. این پایان قصهای بود که با عشق آغاز شد، اما با خون و انتقام به پایان رسید. قصهای که نشان داد قدرت، اگر بدون عشق و عدالت باشد، چیزی جز نابودی به همراه ندارد.