خونه مادربزرگم بودم،
خونه ای که بوی خدا میده و از آرامش خاصش، حس میکنی راستی راستی پاتوق فرشته هاست..?
آقاجون مثل همیشه با تسبیح پونصدتایی چوبیش، در حال ذکر گفتن بود..
صدای زمزمه آرامش بخش ذکر
«أَمَّنْ یجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَیکشِفُ السُّوءَ» مثل شُر شُر آب گوشم رو نوازش میداد...?
بی بی جون با صدای مهربونش بهم گفت:
مریم، یه چای بخور، همونجور که رو تختش نشسته بود نیم خیز شد و گفت بلند شم خودم برات بریزم...
با لبخند و صدای کشیده گفتم:
- چشممم بی بی جوون، خودم الان میریزم?
کنار سماوری که در حال قُل قُل کردن بود و معمولا فرصت نفس کشیدن نداره، نشستم.. یه چای واسه خودم و یه چای کمرنگ هم واسه بی بی تو استکان دسته دار ریختم..
عطر و بوی خوش چای هلی تازه دم
تو فضا پیچید..?
واسه آقاجون هم یه چای تو لیوان مخصوص خودش ریختم..
چایی که تو ماگ سرامیکی سفید رنگ، ریخته بودم رو دادم به آقاجون..
یه پیرمرد قد بلند کت و شلواری که معمولا یه کلاه بافتنی مشکی روی سرش جا خوش کرده..
با یه لبخند دوست داشتنی☺️ چای رو دو دستی و با احتیاط ازم گرفت، با این حال لرزش دستاش یه موج تو لیوان ایجاد کرده بود!.. آقا جون با دیدن این صحنه لبخندش پررنگ تر شد?
از اون بابابزرگای دوست داشتنی و خنده رو? که تا یه گوش شنوا پیدا میکنه، هزار و یک حرف و قصه داره، برای تعریف کردن? گاهی وقتا هم قصه هاش تکراریه، اما از بس بامزه تعریف میکنه ارزش بارها شنیدن هم داره?
آخرین هورت چای رو بالا کشیدم که زنگ خونه به صدا در اومد، رفتم به سمت آیفون که در رو باز کنم..
بی بی گفت:
مریم کیه؟
زیر لب آروم گفتم:
- نمیدونم بی بی
یهو تو دلم یه حس شوق و اشتیاق به وجود اومد? میدونستم هر چی هست بی دلیل نیست که یهو این حس عجیب اومد سراغم...
یه لحظه انگار زمان ایستاد و همه چی برام کمرنگ شد، حتی حضور بی بی و آقا رو فراموش کردم!.. تنها چیزی که اون لحظه برام مهم بود، اینکه ببینم کی وارد خونه میشه..
پرده رو کنار زدم و از پشت پنجره به بیرون چشم دوختم? زمستون بود، شیشه ها بخار زده بود، داخل حیاط واضح دیده نمیشد، از دور دیدم یه روحانی با عبای قهوه ای و عمامه سفید وارد خونه شد..
با دستم بخار شیشه رو پاک کردم، دقیق تر که نگاه کردم دیدم محمد هست...
تعجب کردم!? محمد اینجا چیکار میکنه!! وارد اتاق شد، اومد سمت من، لبخند ملیحی روی صورتش نقش بسته بود، دستش یه لباس صورتی بود که خیلی مرتب تا شده بود... تمام حواسم رفت سمت اون لباس صورتی، مثل برگ گل لطیف و زیبا بود.?
محمد بدون هیچ حرفی دو دستی لباس رو سمت من گرفت تا ازش بگیرم.. یه حسی بهم میگفت این لباس متبرک هست و ارزش معنوی زیادی داره..? از خودم پرسیدم من وضو دارم میخام به این لباس دست بزنم؟ با کمی مکث دستامو بردم جلو و زیر لب بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و لباس رو دو دستی از محمد گرفتم..
نمیدونستم مناسبت این هدیه چیه، یه پیرهن صورتی با یه رنگ ملیح و پارچه گلدوزی شده خیلی زیبا...?
من فقط محو تماشای پیراهن بودم، انگار در اون لحظه چیزی زیباتر از اون پیراهن وجود نداشت که ارزش دیدن داشته باشه، رنگ رویایی و دلنشین پیراهن و از طرفی، نور و معنویت اون، منو مجذوب خودش کرده بود، ارزشمندترین ترین هدیه ای بود که تو عمرم گرفتم?
با خودم گفتم شاید محمد رفته مکه و به عنوان سوغاتی این پیراهن رو برای من آورده..☺️ منتظر بودم محمد حرفی بزنه اما سکوت کرده بود، انگار خود همین پیراهن با زبان بی زبانی حرف های زیادی برای گفتن داشت...
مثل همیشه سوالای زیادی تو ذهنم قطار شده بود که از محمد بپرسم اما سکوت رو ترجیح دادم.. همون طور که این فکرا تو ذهنم میچرخید، نگاهم به پیرهن دوخته شده بود و ناخودآگاه سوره حمد رو به پیراهن خوندم...
?بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم?
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ.
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.
اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.
صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ
غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ.
مطمئن بودم این پیرهن یه لباس معمولی نیست و خیلی خاصه...?
رفتم تو اتاق کناری و پیراهن رو پوشیدم. وای خدای من عین برگ گل لطیف بود? دقیقا هم اندازه م بود.. خیلی عجیب بود با پوشیدن پیراهن یه حس آرامشی پیدا کرده بودم، انگار تو آسمونا بودم.. شایدم این لباس پرِ پروازی بود که منو برده بود تو آسمونا!?
غرق آرامش و این حال و هوای خوش بودم که صدای اذان بلند شد...