گذشته،حال یا آینده؟
خدمتکار ها گریه و زاری می کردند، بانوی آنها مرده بود و قبل از مرگش تنها یک وصیت کرده بود و آن این بود که ۱۲ ساعت بعد از مرگ خاک شود. همه از این وصیت عجیب بانوی جوان تعجب کرده بودند اما چاره ای جز اطاعت از آخرین دستور او نداشتند، آنها پس از گذشت چند ساعت از مرگ بانو اتاق را ترک کردند تا مهلت 12 ساعته تمام شود غافل از اینکه دیگر هیچ فرصتی برای خاک کردن او پیدا نمی کنند!
پس ازگذشت دوازده ساعت بدن بانو که تا چند لحظه پیش به
مانند کوهستانی برفی از سرما یخ زده بود و بی رنگ شده بود به طور شگفت انگیزی دوباره گرمای طبیعی خود را به دست آورد ،در همان زمان لب ها خشک و ترک خورده ی او کمی باز شد و نفسی گرم از بین آنها خارج شد و کم کم پلک هایش کنار رفتند و از پشت آنها چشمانی به رنگ زمرد نمایان شدند آن چشم ها آنقدر درخشان بودند که اگر کسی در حالت عادی با بانو روبه رو می شد قطعا محو آن چشم ها می شد اما در آن زمان با وجود چشمانی که مثل گذشته براق بودند و هیچ چیز عجیب و ترسناکی در مورد آنها وجود نداشت اگر کسی وارد اتاق می شد و آنها را در حالی که به او خیره شده بودند می دید قطعا از ترس پس می افتاد زیرا با کمی فکر می توانستی بفهمی فردی که روی تخت دراز کشیده و به او نگاه می کند ، همان کسی است که چند ساعت پیش مرده بود و بالای سر او عزاداری می کرد و حالا همان فردی که ارزنی روح درون بدنش نبود تا او را زنده نگه دارد به طرز فوق العاده ای از مرگ برخاسته بود و کاملا سالم بدون هیچ بیماری یا دردی که باعث ناراحتی او شود جلوی او ایستاده بود!
بانو که برای چند دقیقه ای گیج بود به خودش آمد و متوجه شد توی اتاقی تاریک که بیشتر شبیه یک گورستان بود و روی تختی که هیچ شباهتی به یک تخت عادی نداشت دراز کشیده است موهای قهوه ای رنگ خود را که جلوی دید چشمانش را گرفته بودند کنار زد و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد تا چیزی را که در جستجوی آن بود پیدا کند اما تنها چیزی که می دید پارچه هایی سفید بود که روی تمام وسایل کشیده شده بود بنابراین از
جای خود برخاست و تک تک پارچه ها را کنار زد اما تنها چیزی که زیر آنها پیدا کرد یک سری وسایل قدیمی بود که از مرده ها به جا مانده بودند و هیچکدام از آنها گنجی نبودند که بانو سال ها به دنبال آن بود او با نا امیدی از جستجو دست کشید و خود را آماده ی فرار کرد .
فرار از چه؟ ساده است فرار از مرگ و شروع کردن یک سفر و زندگی تازه تا زمانی که چیزی را که در جستجوی آن بود پیدا کند در واقع آن بانو دختر ساده ای بود که برای پیدا کردن گنجی ارزشمند به هر زمان و مکانی سفر می کرد دختری که بار ها مردن را با هویت های جعلی چشیده بود فقط و فقط برای یافتن گنج ارزشمندی که کلید در های قفل شده ی قلبش بود.
با اینکه بانو بلاخره وارد آن اتاق تاریک شده بود اما هیچ چیز پیدا نکرد، اتاقی که تنها زمانی اجازه ی ورود به آن را داشتی که دار فانی را وداع کرده باشی، اتاقی که تمام وسایل با ارزش مرده ها را در گوشه و کنار آن رها می کردند....
اتاقی که امید داشتم چیز باارزشی که سالها به دنبال آن هستم را درونش پیدا کنم اما با این همه گنجی که به خاطرش مجبور شدم بمیرم تا وارد این اتاق بشم آنجا نبود و حالا مجبور به راه انداختن برگ برندم در این دوران و فرار کردن از آن بودم در آن لحظات تک تک اتفاقاتی که در آنجا تجربه کرده بودم از جلوی چشم هایم می گذشت چشم هایم را بستم و در اعماق قلبم از تمام افرادی که با مرگی جعلی گول زده بودم معذرت خواستم و تک تک آنها را در گوشه ای از قلبم به خاطر سپردم.
سپس دست به کار شدم و با گفتن کلماتی که مانند وردی جادویی بودند برگ برنده ام را به کار انداختم بعد از زمزمه کردن کلمات جادویی گودالی با ذراتی ریز و نورانی که با فضای کلی سیاه رنگ آن تناقض داشت هم مانند سیاه چاله های عمیق و بی انتهای فضا روبه رو ام ظاهر شد.
_خیلی خب دیگه وقتش رسیده باید به همه چیز پایان بدم و برگردم خونه، <آمینوس،آتینوس،میرانوس> گودال روشن شو!
اما درست در لحظه ای که گودال را به کار انداختم ....
آه یک لحظه صبرکن! فراموش کرده بودم اینجا وسط داستانه! برای اینکه بفهمی من کی هستم و چرا اینجا و توی این موقعیت قرار دارم میخوام تو رو به اول داستان برگردونم به وقتی که هنوز درگیر هیچ اتفاقی نشده بودم یا حداقل آن زمان اینطوری فکر می کردم ، زمانی که گذر روز و شب برای من فقط یک روند تکراری و خسته کننده بود. در واقع شبانه روز برای من تو مدرسه رفتن ، آزار و اذیت توسط همکلاسی هایم ، دیدن ثریا و برگشت به خانه خلاصه می شد « زمان برام مثل شمعی بود که مدت ها قبل از تمام شدن آن خاموش شده بود و هیچ وقت قرار نبود به پایان برسد » این همان تصوری بود که همیشه به آن باور داشتم ولی تمامی این تفکرات درست تا قبل از آن اتفاق پا برجا بودند. اتفاق یا بهتر بگم حادثه هایی عجیب و شگفت انگیز که در روزی که تاریخ آن برای همیشه در زندگی ام ثبت شد و به کلی آن را تغییر داد اتفاق افتاد باعث شد برای من سفری هزار کیلومتری با
قدمی کوچک در آن روز شروع شود.