گودال زمان : گذشته، حال یا آینده؟ پارت۳

نویسنده: yeganehbanialiyan

وقتی به مدرسه رسیدم، آن دخترها مثل همیشه دم در کمین کرده بودند. به‌محض اینکه وارد شدم، زیرزیرکی نگاه کردن‌ها و خندیدن‌هایشان شروع شد. هر روز این وضعیت را تحمل می‌کردم، اما اوضاع آن‌قدرها هم بد نبود. بااینکه تنها بودم، اما هنوز یک دوست فوق‌العاده داشتم که همیشه به من امید می‌داد.
ثریا، مثل اسمش، ستاره‌ی درخشانی در زندگی تاریکم بود. کسی که نورش مرا زنده نگه می‌داشت. او همیشه هوایم را داشت و در برابر حرف‌های بقیه‌ی دخترها از من دفاع می‌کرد. می‌شد گفت او فرشته‌ای در جهنم زندگی‌ام بود که جلوی نابودی کاملش را می‌گرفت.
با دیدنم، مثل همیشه، به سمتم دوید و مرا با خوشحالی در آغوش کشید. مدتی که در بغل گرم و نرمش آرام شدم، خودم را کنار کشیدم و به او نگاه کردم. مثل همیشه بود؛ دختری با موهایی که بالای سرش گوجه کرده بود و چتری‌هایی که روی پیشانی‌اش افتاده بودند. رنگ قهوه‌ای موهایش، با چشمان عسلی‌اش همخوانی داشت. درست وقتی که می‌خواست به چشمانم خیره شود، نگاهم را دزدیدم. آهی کشید و گفت:
_ وای خدا، ببینش! چرا دوباره این‌طوری اخم کردی؟
_ بهت گفتم جلوی بقیه سمتم نیا، نگفتم؟
_ اون وقت می‌شه بفرمایید چرا؟
_ یک نگاه به اطرافت بنداز، اونا همین الآنشم تو رو به‌خاطر دوستی با من، دیوونه‌ی دوم خطاب می‌کنن. واقعاً از این چیزا خوشت میاد؟
_ معلومه که خوشم نمیاد، اما به حرفای دخترایی که دوست عزیزم رو اذیت می‌کنن، اهمیت نمی‌دم! یادته وقتی ازم پرسیدی چرا می‌خوام با تو دوست بشم، بهت چی گفتم؟
_ که چی؟
_ بهت گفتم شاید اونا نمی‌تونن ببینن که تو براشون چه دوست خوبی می‌شی. اون‌طور که باید، نشناختنت. برای همین گاهی بهت حرفای نامربوط می‌زنن. ولی من می‌تونم ببینم که تو، حتی یک ذره هم شبیه چیزی که اون دخترا توی ذهنشون ازت ساختن و برای بقیه تعریف می‌کنن، نیستی!
_ حتی اگه حق با تو باشه، اونا اینو نمی‌فهمن و به مسخره کردنم ادامه می‌دن. برای من مهم نیست چقدر مسخره‌ام کنن، ولی اگه تو به دوستی با من ادامه بدی، دیر یا زود تو رو هم اذیت می‌کنن!
_ بهت که گفتم من اصلاً به اونا اهمیت نمی‌دم. پس تو هم باید همین کار رو بکنی، باشه؟
_ اصلاً به چیزایی که گفتم گوش کردی؟
_ آره، شنیدم. بذار یک نصیحت بهت بکنم. هروقت حس کردی آدمایی هستن که فکر می‌کنن عجیبی یا ارزشی نداری، لازم نیست خودتو عوض کنی. تنها کاری که باید انجام بدی اینه که جاتو عوض کنی و بری پیش کسی که بهت اهمیت می‌ده. پس هروقت این حس رو داشتی، کافیه بیای پیش من. باشه؟
_ تو... واقعاً که دیوونه‌ای!
_ من... صبر کن، یعنی از حالا باید به تو هم محل نذارم؟
_ چی؟ برای چی؟
_ چون بهم گفتی دیوونه!
_ ای بابا، بی‌خیال! واقعاً حوصله ندارم باهات بحث کنم. کلاس داره شروع می‌شه، بهتره قبل از اینکه دیر بشه، بریم.
_ خیلی خب، این بار می‌بخشمت. بریم.
بعد از اینکه مدرسه تمام شد، از ثریا خداحافظی کردم و به سمت خانه‌ی مادربزرگم حرکت کردم. توی راه، کلی درباره‌ی خواب دیشب فکر کردم. عجیب بود که بعد از گذشت چند ساعت، هنوز یادم مانده بود. نمی‌دانستم چرا نمی‌توانم فراموشش کنم!
_ چرا اون خواب لعنتی این‌قدر روی مخمه؟ هر کاری می‌کنم، نمی‌تونم از فکرش بیرون بیام. همش احساس می‌کنم دیدنش اتفاقی نبوده و دلیلی داشته... من باید بی‌خیالش بشم... لطفاً!
اما هرچه بیشتر سعی می‌کردم فراموشش کنم، بیشتر فکرم را به خودش مشغول می‌کرد. توی همین حال و هوا بودم که به خانه‌ی مادربزرگم رسیدم و زنگ در را زدم.
_ کیه؟
_ منم، مامان‌جون! حنانه.
_ خوش اومدی، خوشگل مامان‌جون. بیا تو.
_ چشم.
در که باز شد، حیاط دلبازی که کاملاً حس و حال خانه‌ی مادربزرگ‌ها را می‌داد، از پشت آن پیدا شد. دور تا دور حیاط را گل‌های سرخ فرا گرفته بودند که بسیاری از آن‌ها را خودم کاشته بودم. وقتی از پله‌ها بالا رفتم، مامان‌جون را دیدم که روی مبل نشسته و در حال کلنجار رفتن با گوشی تازه‌ای بود که دایی برایش خریده بود.
_ چیزی شده، مامان‌جون؟
_ نه، فقط نمی‌دونم چرا دوباره روشن نمی‌شه!
_ خب باید این کلید رو فشار بدین.
_ آهااااا! مرسی، نوه‌ی گلم! اگه تو رو نداشتم، چیکار می‌کردم؟
_ خواهش می‌کنم، مامان‌جون. من دیگه می‌رم توی اتاق. اگه کاری داشتین، صدام کنین.
_ باشه.
چون تقریباً هفته‌ای یک‌بار به خانه‌ی مامان‌جون می‌آمدم، او اتاقی را که قبلاً برای مادرم بود، به من داده بود تا آن را با سلیقه‌ی خودم بچینم. رفتم داخل اتاق و روی تخت دراز کشیدم. دوباره به فکر فرو رفتم، اما این‌بار، به‌جز خواب، حرف‌های خواهرم هم فکرم را مشغول کرده بود.
_ چرا اون بهم گفت بهتره خونه نباشم؟ یعنی چی رو می‌خوان از من پنهون کنن؟ یعنی باید از مامان‌جون بپرسم؟ اگه بپرسم، بهم می‌گه؟
دوباره غرق فکر و خیال شده بودم که کم‌کم چشم‌هایم گرم شد و خوابم برد. اما... اما دوباره همان خواب عجیب، با همان فضا، به سراغم آمد. تنها یک فرق داشت: این بار کمی واضح‌تر از قبل بود. و عجیب‌تر از همه این بود که از همان لحظه‌ی اول، می‌دانستم که خواب است!
_ چرا من دوباره اینجام؟ اون دختر واقعاً منم؟ چرا مدام این حرکات و کلمات رو تکرار می‌کنه؟ دیگه کم‌کم دارم دیوونه می‌شم! من می‌خوام از این خواب لعنتی بیدار شم!
آن دختر همچنان حرکات و کلماتش را تکرار می‌کرد. من سعی می‌کردم نگاهم را از او بدزدم و راهی پیدا کنم که از این خواب خلاص شوم. همین‌طور با خودم کلنجار می‌رفتم که ناگهان، چیزی گرم و لطیف را روی شانه‌ام احساس کردم. بلافاصله، صدایی آشنا در گوشم پیچید.
_ واقعاً فکر می‌کنی اگه از خواب بیدار بشی، خیلی بهتره؟
با شنیدن آن صدا، بدنم از وحشت خشک شد. آرام و با ترس به عقب برگشتم. دختری را دیدم با موهای قهوه‌ای و چشمانی سبز که با نگرانی به من خیره شده بود. انگار بار سنگینی را به دوش می‌کشید. اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، این بود که او، به طرز عجیبی، شبیه من بود!
دستم از ترس می‌لرزید. چند قدم به عقب برداشتم و از او فاصله گرفتم. با اینکه می‌دانستم این فقط یک خواب است، اما هنوز هم وحشتناک به نظر می‌رسید.
چشم‌هایم را بستم. فقط می‌خواستم از این کابوس بیدار شوم.
دختر که متوجه ترس من شده بود، کمی جلوتر آمد. دوباره دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
_ چرا چشمات رو بستی؟ یعنی دیدن خودت این‌قدر ترسناکه؟ واقعاً؟
_ تو... تو کی هستی؟
_ اوه! همین الآن بهت گفتم. من همون کسی‌ام که فکرش رو می‌کنی. من... خود تو هستم!
_ نه! این... این غیرممکنه! این فقط یک خوابه... یک خواب... یک خواب... آره، خواب...
_ چی شده؟ چرا این‌قدر ترسیدی؟ مگه این خود تو نبودی که همیشه از این همه یکنواختی خسته شده بودی؟ خب، راه‌حلش دقیقاً جلوی چشماته. فقط کافیه کمی به خواب‌هات توجه کنی. اون‌وقت... می‌تونی به اون گودال برسی و... شاید بتونی همه‌چیز رو تغییر بدی.
او این جمله‌ی آخر را زیر لب زمزمه کرد، طوری که انگار فقط خودش باید می‌شنید. اما حتی اگر بلند هم می‌گفت، باز هم جواب من تغییری نمی‌کرد.
_ نه! من چیزی نمی‌خوام! لطفاً دست از سرم بردار!
_ اما تو...
_ لطفاً برووووو!
قبل از اینکه حرفش را تمام کند، با فریادی بلند، دوباره چشمانم را بستم. و وقتی آن‌ها را باز کردم، مادربزرگم را دیدم که با نگرانی به من خیره شده بود.
احتمال می‌دادم که با اینکه توی خواب داد زده بودم، صدایم آن‌قدر بلند بوده که او را به اتاقم بکشاند.
وقتی بیدار شدم، هق‌هق‌کنان او را در آغوش گرفتم.
_ چی شده حنانه؟ کابوس دیدی؟
_ آره مامان‌جون! خیلی بد بود! خیلی!
_ اشکالی نداره، اشکالی نداره. گریه نکن. مثل همیشه فقط یک خواب بود.
_ این بار از همیشه بدتر بود، من...
_ باشه، باشه، چیزی نیست. آروم باش. من اینجام.
وقتی کمی آرام شدم، مامان‌جون از اتاق بیرون رفت و دوباره مرا با افکار پایان‌ناپذیرم تنها گذاشت.
_ این خواب از قبلی خیلی بدتر بود! اینکه می‌دونستم توی خوابم، حتی ترسناک‌ترش کرده بود. حس می‌کنم اگه ادامه پیدا کنه، واقعاً دیوونه می‌شم!
وقتی نزدیک عصر شد، از مامان‌جون خداحافظی کردم و به سمت خانه حرکت کردم. در مسیر، فقط و فقط به رسیدن به خانه و پرسیدن ماجرا از خواهرم فکر می‌کردم. البته، در واقع، داشتم سعی می‌کردم دیگر به آن خواب لعنتی فکر نکنم.
وقتی به خانه رسیدم، مادرم را دیدم که مثل ابر بهار، اشک می‌ریخت.
از دیدن این صحنه، نزدیک بود سکته کنم!
خواهرم، وقتی مرا دید، با سرعت به سمتم دوید.
_ چرا بی‌خبر اومدی خونه؟ مگه بهت نگفتم هر وقت خواستی بیای، خبر بدی؟
_ منو ول کن! مامان چرا داره این‌طوری گریه می‌کنه؟ دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟!
_ مامان؟
_ آره، مامان!
_ خب... خب، منم نمی‌دونم.
_ چطور ممکنه ندونی چرا گریه می‌کنه؟!
_ گفتم که نمی‌دونم، حنانه!
_ باشه! پس می‌رم از خودش می‌پرسم!
_ صبر کن، حنانه! نرو!
اما علیرغم فریادهای خواهرم، که سعی داشت مرا از رفتن به سمت مادرم منع کند، به‌سرعت خودم را به او رساندم و بغلش کردم.
_ مامان؟ چی شده؟ چرا داری گریه می‌کنی؟
_ اونا می‌خوان شما دوتا رو پس بگیرن! حالا من چیکار کنم؟ لطفاً بهم بگو حالا باید چیکار کنم، حنانه؟!
_ کی می‌خواد ما رو پس بگیره، مامان؟!
اما قبل از اینکه مادرم حرفی بزند، خواهرم آمد، دستم را گرفت و مرا به داخل اتاق کشید.
در را محکم بست، و با جدیت و عصبانیت، به من خیره شد.
_ چرا نذاشتی مامان حرفش رو بزنه؟
_ حنانه! چرا ما رو درک نمی‌کنی؟ نمی‌تونی یکم صبر کنی تا خودمون بهت بگیم؟!
_ ولی این موضوع به من مربوطه! چرا باید برای فهمیدنش صبر کنم؟!
_ لطفاً... فقط به ما یکم وقت بده. قول می‌دم همه‌چیز رو بهت بگیم!
_ ولی من...
_ خواهش می‌کنم!
بعد از گفتن این حرف، خواهرم با استرسی که کاملاً واضح بود سعی دارد پنهانش کند، از اتاق بیرون رفت.
و من را با ذهنی آشفته و هزاران سؤال بی‌جواب، تنها گذاشت.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.