لونا:فراتر از پرده‌ی واقعیت

نویسنده: parmis_farahani2006

فصل اول: صداهای خاموش

لونا از کودکی حس می‌کرد چیزی در این دنیا اشتباه است. لحظاتی را تجربه می‌کرد که انگار قبلاً دیده بود، سایه‌هایی که در گوشه‌ی چشمش حرکت می‌کردند، پچ‌پچه‌هایی که دیگران نمی‌شنیدند. هر بار که درباره‌ی این حس‌های عجیب صحبت می‌کرد، والدینش با لبخندی محو پاسخ می‌دادند:"تو فقط زیادی خیال‌پردازی می‌کنی، عزیزم."اما لونا می‌دانست که این چیزی بیش از خیال است.او ۲۲ ساله بود، دانشجوی برنامه‌نویسی، غرق در دنیای کدها و الگوریتم‌ها. شب‌ها را در تاریکی، فقط با نور لرزان صفحه‌ی لپ‌تاپ، میان هزارتوی اینترنت سپری می‌کرد. اما آن شب… همه‌چیز تغییر کرد.۳:۰۰ صبح.نور نئونی چراغ خیابان از میان پرده‌های نیمه‌باز، روی دیوار تابیده بود. سکوتی سنگین حکمفرما بود، فقط صدای تایپ کردنش و تیک‌تاک ساعت.و بعد، تصویر مانیتور لرزید.نویز الکترونیکی، مثل تلویزیونی که روی کانال اشتباه باشد.ابروهایش درهم رفت. مشکل اینترنت بود؟و بعد…یک پیام روی صفحه ظاهر شد:"بیدار شو، لونا."قلبش در سینه کوبید. انگشتانش بی‌اختیار از روی کیبورد بلند شدند."یک شوخی است؟ هک شدم؟"اما پیام، پیش از آنکه فرصتی برای واکنش داشته باشد، ناپدید شد.و دوباره برگشت."آن‌ها تو را می‌بینند. تو نباید اینجا باشی."صفحه‌ی لپ‌تاپ شروع به چشمک زدن کرد. صدای بوق‌های نامفهوم از اسپیکر بلند شد. نورهای اتاق کم و زیاد شدند.لونا ترسیده بود.دستش را به سمت تاچ‌پد برد. اما نشانگر ماوس قفل شده بود.و بعد...برق خانه قطع شد.اما عجیب بود. لپ‌تاپ هنوز روشن بود.از صفحه‌ی آن، نوری سبزرنگ بیرون می‌تابید. کدهایی که با سرعتی غیرقابل تصور حرکت می‌کردند. اعداد و حروفی که انگار زنده بودند.و سپس، میان آشوب اعداد، یک جمله پدیدار شد:"واقعیت تو یک شبیه‌سازی است. اگر حقیقت را می‌خواهی، دنبالم بیا."نفس لونا در سینه‌اش حبس شد. احساسش میان ترس و کنجکاوی در نوسان بود."اگر این واقعیت نیست… پس چه چیزی حقیقت دارد؟"و قبل از آنکه بیشتر فکر کند، انگشتانش روی کیبورد قرار گرفتند.یک کلید فشرده شد.Enter.و جهان برای همیشه تغییر کرد.

---

فصل دوم: شکاف در واقعیت

همه‌چیز فروپاشید.دیوارهای اتاق به لرزه افتادند. انگار زلزله‌ای در جریان بود، اما نه زلزله‌ای معمولی—اشیا محو و ظاهر می‌شدند، مثل یک سیستم در حال کرش کردن.و بعد...زمین ناپدید شد.لونا سقوط کرد.او جیغ کشید، اما صدایش در میان فضایی بی‌انتها از نورهای سبز و خطوط درهم‌تنیده گم شد. انگار که درون یک برنامه‌ی کامپیوتری پرتاب شده باشد.و ناگهان… سقوط متوقف شد.لونا در یک شهر غریب ایستاده بود.شهری که شبیه دنیای خودش بود، اما بی‌روح، خالی، ساخته‌شده از دیوارهای شیشه‌ای و نورهای شناور.هوا بوی الکتریسیته می‌داد.در آسمان، اشکال هندسی عظیمی در حرکت بودند، گویی قوانین فیزیک تغییر کرده بود.و درست روبه‌رویش…مردی ایستاده بود.چهره‌ای سرد، چشمانی سیاه و بی‌احساس، لباسی رسمی و تاریک.او یک قدم به جلو آمد."به ماتریکس خوش آمدی، لونا."

دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.