فصل سوم: دروازهی حقیقتهوای اطراف سنگین بود.
ضربان قلب لونا در سینهاش میکوبید، انگار که کل وجودش به یک مدار الکتریکی متصل شده باشد. هنوز نمیتوانست باور کند که تنها چند دقیقه پیش، در اتاقش نشسته بود و حالا… در جهانی ایستاده بود که قوانینش را نمیفهمید.
مردی که روبهرویش ایستاده بود، چشمانی سرد و بیاحساس داشت. چهرهاش زاویهدار، حرکاتش دقیق، گویی که از هر حرکتش از قبل مطمئن باشد.
او قدمی به جلو آمد.
"تو کی هستی؟ اینجا کجاست؟" صدای لونا لرزش خفیفی داشت، اما عزمش را میشد در آن حس کرد.
"من کاسیل هستم. و تو اکنون در بخش بیرونی ماتریکس ایستادهای."
"ماتریکس؟ بخش بیرونی؟" مغزش نمیتوانست این اطلاعات را پردازش کند.
کاسیل دستش را آرام بلند کرد. فضای پشت سرش موجدار شد، مثل سطح آبی که سنگی در آن انداخته باشند. چیزی شبیه به یک پردهی دیجیتالی از هم گسست و منظرهای فراتر از تخیل لونا به نمایش درآمد:
شهری بیروح، ساخته از برجهای عظیم شیشهای که انتهایشان در تاریکی محو میشد. خیابانهایی که هیچ جنبوجوشی در آن نبود، فقط سایههایی که مثل اشباح در حال حرکت بودند. و آسمانی که دیگر آبی نبود—بلکه از خطوط درهمتنیدهی سبز و طلایی تشکیل شده بود، انگار که خود جهان از جنس کدهای برنامهنویسی باشد.
لونا بیاختیار قدمی به عقب برداشت. "این… یک شبیهسازی است؟ پس دنیای من چه بود؟"
"دنیای تو؟" کاسیل نیمنگاهی به او انداخت. "آن فقط یک پرده بود. یک زندان دیجیتالی که تو و میلیاردها نفر دیگر را در خواب نگه میدارد."
"یک زندان؟"
مغزش در برابر این حقیقت مقاومت میکرد. اگر تمام آنچه که میشناخت—خانوادهاش، دوستانش، خاطرات کودکیاش—فقط یک برنامهی از پیش تعیینشده بود… پس خودش چه بود؟
نفسش سنگین شد. دستانش را مشت کرد تا از لرزش آنها جلوگیری کند.
کاسیل جلوتر آمد، نگاهش حالا کمی نرمتر بود.
"من میدانم که سخت است. اما تو همیشه میدانستی، نه؟ همیشه یک صدای درونی به تو میگفت که چیزی درست نیست."
و این حقیقت داشت.
همیشه.
از کودکی، آن لحظات دژاووهای بیپایان، صداهای نامفهومی که دیگران نمیشنیدند، سایههایی که در گوشهی چشمش میدید اما هیچوقت نمیتوانست اثبات کند.
او همیشه حس کرده بود این دنیا یک نقص دارد.
حالا، انگار که تمام آن شکها و تردیدها در قالب یک حقیقت تلخ و وحشیانه در برابرش قرار گرفته بود.
کاسیل دستش را به سمت او دراز کرد.
"انتخاب با توست، لونا."
"میتوانی به دنیای قبلیات بازگردی. چشمانت را ببندی و وانمود کنی که این یک کابوس بیش نبوده. دوباره پشت میز کامپیوترت بنشینی و در میان کدهایی که هیچ معنایی ندارند، غرق شوی."
سکوتی سنگین بینشان برقرار شد.
"یا میتوانی حقیقت را دنبال کنی."
لونا به چشمانش خیره شد.
تمام عمرش در جستجوی پاسخ بود.
حالا که حقیقت اینقدر نزدیک بود… آیا جرئت داشت آن را بپذیرد؟