فصل چهارم: شکستن زنجیرهالونا به دستان کاسیل خیره شد. انگشتانی کشیده، بیحرکت، و در عین حال سرشار از اطمینان. لحظهای بود که حس میکرد همیشه در انتظارش بوده، لحظهای که در ناخودآگاهش میدانست بالاخره روزی از راه میرسد. اما حالا که این لحظه مقابلش قرار گرفته بود، سنگینی آن را با تمام وجود احساس میکرد.
قلبش در سینهاش میکوبید. یک سؤال ذهنش را درگیر کرده بود: "اگر دستش را بگیرم، چه چیزی در انتظارم خواهد بود؟"
نگاهش را به اطراف دوخت. ساختمانهای شیشهای در انعکاس نورهای سبز و طلایی پیچوتاب میخوردند، خیابانها مانند موجی مواج تغییر شکل میدادند، و سایههایی که همیشه در حاشیهی دیدش بودند، حالا آشکارا در حال تماشا بودند. جهان اطرافش دیگر پایدار نبود، مثل یک شیشهی ترکخورده که هر لحظه امکان داشت خرد شود.
کاسیل نگاه نافذش را به او دوخت و گفت: "حقیقت."
لونا سرش را کمی کج کرد. "و بهای حقیقت؟"
کاسیل به آرامی لبخند زد، اما در عمق چشمانش هیچ گرمایی نبود. "همهچیز."
کلمهی "همهچیز" در ذهنش تکرار شد. خانهای که در آن بزرگ شده بود. والدینی که هرگز حرفهایش را جدی نمیگرفتند. دوستانی که به نظر میرسید همیشه چیزی را پنهان میکنند. حتی تمام لحظاتی که زندگیاش را ساخته بودند—آیا همهی آنها فقط قطعاتی از یک توهم بودند؟
درونش تضاد عجیبی موج میزد. بخشی از وجودش میخواست فرار کند، به اتاق کوچک و امنش برگردد، به دنیایی که میشناخت، حتی اگر تمامش دروغ بود. اما بخش دیگری از او، آن بخش سرکشی که همیشه به دنبال حقیقت میگشت، زمزمه کرد: "این همان چیزی است که همیشه میخواستی."
او نفس عمیقی کشید و دستش را به سمت کاسیل دراز کرد.
لحظهای که انگشتانشان با هم تماس پیدا کردند، همهچیز فروپاشید.
دیوارهای شیشهای شهر در هم شکستند و به هزاران تکهی درخشان تقسیم شدند، خیابانها شروع به ناپدید شدن کردند، نورهای سبز و طلایی اطرافش با سرعت دیوانهواری به حرکت درآمدند. صدای فریادهایی که هرگز به گوشش نرسیده بودند، حالا در فضا طنین انداختند—انگار که هزاران نفر همزمان از خواب بیدار شده باشند.
سقوط.
او حس کرد که درون یک خلأ بیانتها پرتاب شده است. اما این سقوط با تمام سقوطهایی که تا به حال تجربه کرده بود، فرق داشت. سقوطی نبود که او را به پایین بکشد، بلکه به سمت بالا، به سوی چیزی عظیمتر و ناشناختهتر میبرد.
چشمانش را بست. نورها از زیر پلکهایش هم قابل دیدن بودند. فشار شدیدی بر ذهنش حس میکرد، انگار که حجم عظیمی از اطلاعات به درونش تزریق میشد. تصاویر پشت سر هم به ذهنش هجوم آوردند—رمزها، کدها، چهرههایی که نمیشناخت، دنیاهایی که هرگز ندیده بود.
یک جمله در ذهنش طنین انداخت:
"به دنیای واقعی خوش آمدی."
لونا نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد.
او دیگر در شهر شیشهای نبود.
او در دنیای واقعی بود.