لونا:فراتر از پرده‌ی واقعیت

نویسنده: parmis_farahani2006

فصل پنجم: آن سوی حقیقت
جهان شکافته بود.
دیگر نه سقفی وجود داشت، نه دیواری، نه حتی زمین. لونا در فضای خالی ایستاده بود، میان امواجی که رنگ نداشتند، در فضایی که هم وجود داشت و هم نداشت. هر قدمش مانند شکستن یک قانون نانوشته بود، هر حرکتش، لرزشی در پارچه‌ی واقعیت ایجاد می‌کرد.
"به خانه خوش آمدی، لونا."
صدای کاسیل از هر طرف می‌آمد، از بالا، از پایین، از درون خودش. نفسش بند آمده بود، بدنش می‌لرزید.
"اینجا... کجاست؟" صدایش شکسته بود، انگار که دیگر خودش را نمی‌شناخت.
چشمان کاسیل درخشی عجیب داشت. نوری که شبیه انعکاس واقعیت روی سطحی شکسته بود. "اینجا جایی است که حقیقت آغاز می‌شود. جایی که دیگر راه برگشتی نداری."
حقیقت؟ پس تمام زندگی‌اش چه بود؟ خاطراتش، لحظاتی که عاشق شده بود، ترس‌هایی که در نیمه‌شب قلبش را می‌فشردند؟ یک توهم؟ یک برنامه‌ی نوشته‌شده در زبانی که هرگز یاد نگرفته بود؟
قبل از اینکه بتواند بیشتر فکر کند، سایه‌ای در تاریکی حرکت کرد.
یک حضور. نه، یک تهدید.
بووووم!
ضربه‌ای در فضا پیچید، مثل قلبی که برای لحظه‌ای از تپش بازایستاده باشد. هوای اطراف سنگین شد، انگار که فضا دیگر نمی‌توانست وجودشان را تحمل کند. انرژی‌ای نامرئی در اطرافشان جریان داشت، سرد، گزنده، خطرناک.
چهره‌ی کاسیل تغییر کرد. دیگر بی‌احساس نبود. اخم کرد. تیز و برنده، مثل شمشیری که از غلاف بیرون کشیده شده باشد.
"ما وقت نداریم. آن‌ها اینجا هستند."
"آن‌ها"؟
قبل از اینکه بتواند بپرسد، چشمانش به درخششی در دوردست افتاد. نه، نه در دوردست—در همه‌جا.
چشمک‌های قرمز. ده‌ها، صدها، شاید هزاران چشم که در تاریکی باز شدند.
دیوارهای این جهان، ناگهان زنده شدند.
نورها روی سطح‌های نامرئی سوسو زدند. نمادهایی که مثل کدهای درهم‌تنیده‌ی یک سیستم عظیم و ناشناخته روی هم سقوط می‌کردند، می‌چرخیدند، تغییر شکل می‌دادند. هر نماد، انگار که بخشی از چیزی زنده بود، چیزی که او را تماشا می‌کرد.
و بعد...
صدای قدم‌ها.
سنگین. منظم. فلزی.
قدم‌هایی که انگار از عمق جهان بالا می‌آمدند، از درون تاریکی، از پشت پرده‌ای که حالا دیگر شکافته شده بود.
لونا توان حرکت نداشت. قلبش با هر قدم آن‌ها محکم‌تر به قفسه‌ی سینه‌اش کوبیده می‌شد. نمی‌توانست بگوید که این‌ها انسان‌اند یا ماشین. یا شاید چیزی بین این دو.
کاسیل حرکت کرد. دستش را محکم گرفت. انگشتانش گرم بودند، برخلاف تمام آنچه در اطرافشان بود—واقعی. زنده.
"بدون سؤال بیا. بدو."
نفس در گلوی لونا گیر کرد. اما سوالات مهم نبودند. ترس مهم نبود.
فقط زنده ماندن.
او دوید.
قدم‌هایش پژواکی در فضا ایجاد کرد، مانند صدای کسی که در یک دنیای خالی می‌دود. اما این فضا خالی نبود. این فضا پر از نگاه‌هایی بود که حالا دیگر مخفی نمی‌شدند.
و درست پشت سرشان، آن‌ها حرکت کردند.
شکارچیان، از تاریکی بیرون آمده بودند.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.