فصل ششم: شکارچیان سایهلونا دوید.
هوا سنگین بود، انگار که فضا در حال متراکم شدن باشد، مثل یک تونل که درون خودش فرو میریزد. صدای قدمهایشان روی سطحی که نمیدید، طنینانداز بود. اما صدای دیگری هم بود، پشت سرشان، نزدیکتر از آنچه که باید میبود.
"سریعتر!"
کاسیل فریاد زد، اما لونا دیگر نمیتوانست. ریههایش میسوختند، عضلاتش فریاد میزدند. اما آنها نزدیکتر میشدند.
و بعد، صدایی دیگر.
وزوزی الکترونیکی، شبیه به فرکانسی که از درون سیمهای لخت میگریزد.
آنها داشتند ظاهر میشدند.
لونا نیمنگاهی به پشت سرش انداخت، و برای لحظهای، آرزو کرد که این کار را نکرده بود.
موجوداتی در تاریکی شکل میگرفتند—نه انسان، نه ماشین، نه سایه، بلکه چیزی میان همهی اینها.
بدنهایشان کشیده و پیچخورده بود، انگار که درون لایههای واقعیت گیر افتاده باشند. چشمهایشان دو شکاف قرمز، خطوطی از نور که هیچ احساسی را منعکس نمیکردند، فقط خالی بودند.
آنها تعقیبشان نمیکردند. آنها در همهجا بودند.
"نایست! نگاه نکن!"
کاسیل دوباره فریاد زد، و لونا حس کرد که دنیا در حال تَرَک خوردن است.
او سرش را برگرداند، قلبش با هر ضربهی شدید به سینهاش میکوبید، اما مغزش به سختی میتوانست آنچه را که میدید، درک کند.
شکارچیان داشتند درون واقعیت فرو میرفتند.
دیوارهای جهان مانند یک پردهی ضخیم، با هر حرکت آنها موج برمیداشت. فضای اطراف لونا و کاسیل مانند یک شیشهی ترکخورده، شکاف برمیداشت. گویی که این دنیا، فقط یک پوستهی نازک روی چیزی بسیار عمیقتر بود.
لونا حس کرد که چشمانش دارند میسوزند. انگار که چیزی نامرئی، در ذهنش چنگ انداخته باشد.
"نایست! آنها به تو نگاه نکنند!"
او چشمانش را بست.
و بعد، سقوط آغاز شد.
---
لونا در تاریکی شناور بود.
یا شاید هم سقوط میکرد؟
او نمیتوانست مرز بین بالا و پایین را تشخیص دهد. نمیتوانست بفهمد که آیا هنوز درون بدنش است یا نه.
صدایی در سرش زمزمه کرد. نه یک صدا، بلکه هزاران صدا. همهی آنها زمزمه میکردند، کلماتی که او نمیتوانست بفهمد، اما میدانست که واقعیاند.
و بعد، نور.
او سقوط نکرده بود. او کشیده شده بود.
به جلو پرت شد، انگار که از میان شکاف در فضا رد شده باشد. چشمهایش را باز کرد و با آخرین چیزی که انتظارش را داشت، روبهرو شد.
یک شهر.
اما نه شهری که او میشناخت.
آسمان شکسته بود.
ساختمانها به جای اینکه از سنگ و فولاد ساخته شده باشند، از جنس نور بودند، درخشان و بیوزن. خیابانها موج میخوردند، مانند رودخانههایی از اطلاعات خام. هیچ انسانی دیده نمیشد، فقط سایههایی که در فواصل دور حرکت میکردند.
اما چیزی که بیش از همه توجهش را جلب کرد، برج عظیمی در مرکز شهر بود.
برجی که به نظر میرسید پاسخ همهی سؤالهایش را در خود دارد.
کاسیل کنار او افتاد، نفسنفسزنان و با صورتی پر از خستگی. اما چشمانش روی برج قفل شده بود.
"به آخرین شهر بیدارشدگان خوش آمدی، لونا."
"جایی که همه چیز آغاز شد. و جایی که باید تصمیم بگیری—میخواهی در تاریکی بمانی، یا حقیقت را بپذیری؟"