لونا همیشه حس میکرد که چیزی در این دنیا اشتباه است—سایههایی که در گوشهی چشمش حرکت میکردند، پچپچههایی که دیگران نمیشنیدند، لحظاتی که انگار قبلاً تجربه کرده بود. اما وقتی در یکی از شبهای بیخوابی، پیامی مرموز روی صفحهی لپتاپش ظاهر شد، زندگیاش برای همیشه تغییر کرد:
"واقعیت تو یک شبیهسازی است. اگر حقیقت را میخواهی، دنبالم بیا."
با فشردن یک کلید، جهان اطرافش فروپاشید. او سقوط کرد—اما نه در دنیای واقعی، بلکه در یک واقعیت دیگر، شهری بیروح و دیجیتالی که قوانین فیزیک در آن متفاوت بود.
در میان نورهای سبز و دیوارهای شیشهای، مردی با چشمان سرد و بیاحساس به او نزدیک شد.