پرنسسی که نفرین شد : دیگه واقعا وقتشه اما... فصل ۱ قسمت ۳

نویسنده: number_one

من : صبح بخیر بچه ها
تنتا : صبح بخیر خانم بلیک
نیکا : نگو که نکنه دوباره سفر بیفته عقب تنتا
تنتا : نه نه تو خیالت راحت باشه نیکا ، خانم بلیک بهتره راه بیفتیم
من : باشه . رابر ، لیندا همه اماده باشین اونجا ممکنه خطرناک باشه پس حواستونو جمع کنین باید تغییر چهره و تغییر اسم بدیم من اسمم آناستازیا هست رابر تو رو نیمشناختنت بخاطر همین اسمت همونه اوکی
رابر : اوکی
من : لیندا تو آنجو اسم مورد علاقته پس همین خوبه
لیندا : ممنون قراره الیزابت منو به این اسم بشناسه
من : میدونید که باید بهم احترام بزارید ما افراد های خیلی بالایی هستیم و نباید بفهمن که ماییم
تنتا : من تو این کار عالیم اخ جون
دایی کرتوا : خانم بلیک خانم بلیککککک
من : صدات نمیادد
دایی کرتوا : همه لباسامو برداشتم بریم فقط اسم من چیه اسم من
من : تنتا نظر تو چیه؟
تنتا : لویی خوبه؟
من : عالیی ، نظر خودت چیه
دایی : خیلی خوبه اما خودم نظر دیگه ای داشتم
من : خب دیر شد بریم
فکر کنم آشنایی دایی کرتوا رو جا انداختم اون یه مرد هندیه و بعد از سفر به هند ما اون گفت که می خواد به کشورمون بیاد به خاطر همین داستان به قلعه برگشتیم تا با دایی کرتوا بیشتر اشنا شیم این طوری شد که اون هم عضو بچه ها شد 
بریم به انگلیس 
خب بعد از مدتی راه افتادیمو رسیدیم اما اجازه ی ورود نداریم الان هم باید بریم مجوز تقلبی بسازیم رابر تو این کار معرکس
من : رابر الان بهت نیاز داریم تو باید یه دونه  مجوز تقلبی بسازی البته برای همه نه یدونه
رابر : عمرا حرفشم نزن من دیگه این کارو گذاشتم کنار
من : اما فقط تو این کارو بلدی بهت یه استک سکه طلا میدم 
(استک یعنی ۶۴ تا از هر چیزی که بگی مثلا غذا یا طلا)
خلاصه قبول کرد اما کردش دو استک ، رابره دیگه
حداقل چهار روز طول کشید تا برای همه بسازه اما حرفه ای کار کرد هیچکس نفهمید 
بلاخره گذاشتن وارد شیم.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.