وارد شدیم و حالا می خوایم که با ملکه کشورشون صحبت کنیم سربازایی که جلوی در وایسادن اسم یکی شون ژوبیبنه
یه لحظه وایسا ببینم می تونیم بریم تو .
من : من و تنتا وارد میشیم تا ببینیم چه خبره شما همین جا وایسین .
رابر : بله پرنسس بلیک .
لیندا : بله پرنسس .
دایی : بله پرنسس .
نیکا : بله پرنسس .
ژوبین : لطفا فقط دو نفر وارد شه .
من : باشه من و تنتا فقط وارد میشیم .
ژوبین : شما کی هستین
من : اسم من آنستازیا هست و اسم ایشون تنتا اینی که کنارمه رابر و اون ته هست هم لیندا کنار لیندا هم لویی هست . حالا اجازه ی ورود رو داریم ؟
ژوبین : بله .
من : یه لحظه الان میایم . رابر چرا گفتی پرنسس بلیک ؟ لو رفتیم .
رابر : ببخشید ببخشید .
من : بریم بسه .
من : سلام بر ملکه ی بزرگ انگلیس .
تنتا : سلام بر ملکه ی بزرگ انگلیس .
الیزابت : سلام می تونم اسمتون رو بپرسم ؟
من : بله من ...
ژوبین : خانم اناستازیا بلیک و تنتا .
الیزابت : بله چه اسم قشنگی ولی فامیلی تون برام اشناس . لطفا بهشون یه خونه بدین .
ژوبین : چشم ملکه .
من : خیلی ممنون ملکه ی بزرگ .
من : وای تنتا وای وای رابر رابر برسیم قلعه سرتو قطع کردم الان اگه بفهمه چی تنتا .
الیزابت : چه جالب صداتون هم اشناس فقط چی رو بفهمه ؟ دقیقا منظورتون به کی بود خانم بلیک ؟
من : هیچی ملکه ی بزرگ منظور من با تنتا بود یه چیزی بین خودمون .
الیزابت : اها .
من : ممنون که درک میکنین ملکه ی بزرگ .
ای بابا چقدر از کلمه ی ملکه ی بزرگ بدم میاد .
من : ما دیگه باید بریم .
الیزابت : لطفا خونه رو نشونشون بده .
ژوبین : لطفا دنبال ما بیاین .