سایه ای درونم نجوا میکند : بین خواب و واقعیت

نویسنده: delroba_ahmadvand

همون لحظه که خواستم جلوتر برم یهو فضا عوض شد...انگار از اون کوچه و فضا کنده شدم و پرت شدم یه جای دیگه. چشمامو باز کردم و خودمو توی یه پارک دیدم؛آسمون پر از رنگای قرمز و نارنجی بود، خورشید داشت کم‌کم غروب می‌کرد. یه نیمکت چوبی زیر یه درخت بزرگ بود و روی اون، همون دختری که همیشه توی خوابام می‌دیدم نشسته بود. این دفعه تنها نبود، یه پسر کنارش بود.
لبخند رو لبای دختر نقش بسته بود، داشت یه چیزی می‌گفت و با ذوق می‌خندید. پسر هم همراهش لبخند می‌زد، اما یه جوری… انگار مصنوعی بود، انگار پشت اون لبخند یه چیز دیگه قایم شده بود.
بی‌اختیار چند قدم جلوتر رفتم. دختر یه جعبه کوچیک از کیفش بیرون آورد، کادوپیچ شده و مرتب. با یه شوق خاصی اونو به پسر داد. پسر یه لحظه مکث کرد، بعد با یه لبخند محو هدیه رو گرفت. نگاهش یه جوری بود… سنگین، یه حسی که نمی‌دونستم چیه اما یه جورایی ته دلمو خالی می‌کرد.
باد ملایمی بین درختا پیچید، صدای خش‌خش برگا توی گوشم می‌پیچید. حس عجیبی داشتم، انگار یه چیزی سر جاش نبود.
یه لحظه پسر سرشو بلند کرد و مستقیم توی چشمای من زل زد!
نفسم بند اومد… اون نباید منو می‌دید، این فقط یه خواب بود، مگه نه؟ عقب رفتم، ولی قبل از اینکه بتونم کاری کنم، همه جا یهو تاریک شد…
چشمامو باز کردم، نفس‌نفس می‌زدم، قلبم دیوونه‌وار می‌کوبید. باز هم اون خواب… ولی این دفعه، انگار واقعی‌تر از قبل بود.
بیدار شدن از خواب سخت‌ترین قسمت بود. هنوز گیج خواب دیشب بودم، ولی مجبور بودم روزمو شروع کنم. بعد از یه دوش سریع، رفتم پایین. بابا زودتر از من رفته بود سر کار و فقط کیان رو دیدم که طبق معمول سرش توی گوشی بود.
"سلام خوابالو! چرا چشات مثل روحا شده؟"
پوفی کشیدم و چیزی نگفتم. سریع صبحونه خوردم و از خونه زدم بیرون.
مدرسه جدید… هنوز برام غریبه بود. توی حیاط که رفتم، خیلیا با دوستاشون جمع شده بودن و می‌گفتن و می‌خندیدن. اما من؟ فقط سارا رو داشتم که تازه باهاش آشنا شده بودم. وقتی منو دید، با لبخند برام دست تکون داد.
"کارین! بیا اینجا!"
کنارش نشستم و با دوستاش آشنا شدم، ولی هنوز حس می‌کردم که جزئی از جمعشون نیستم. حرفاشون به نظرم بی‌معنی می‌اومد، انگار ذهنم یه جای دیگه بود.
زنگ که خورد، به سمت کلاس رفتیم. اولین روزا همیشه سختن، مخصوصاً وقتی تازه وارد باشی. توی کلاس سعی کردم به درس گوش بدم، اما مدام فکر خواب دیشب توی ذهنم می‌چرخید. اون پسر… چرا حس می‌کردم که باید بیشتر در موردش بدونم؟
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.