سایه ای درونم نجوا میکند : لحظات خوش:سایه های مرموز

نویسنده: delroba_ahmadvand

کارین حواست کجاست؟ صدای سارا کنار گوشم زمزمه شد. سرمو بلند کردم، معلم داشت چیزی روی تخته می‌نوشت و بقیه دانش‌آموزا مشغول یادداشت‌برداری بودن. زیر لب گفتم: هیچی یکم خستم.! سارا ابرو بالا انداخت، انگار قانع نشده بود، اما چیزی نگفت. زنگ که خورد، با بقیه از کلاس بیرون اومدیم. هنوز ذهنم درگیر بود… باید ازش فاصله می‌گرفتم. وسط راهرو، سارا کنارم راه می‌رفت و با هیجان گفت: راستی امروز بعد از مدرسه وقت داری بریم بیرون یه دور بزنیم ؟ یه لحظه مکث کردم. واقعاً نمی‌خواستم بعد از اون خواب توی خونه تنها بمونم. بهانه‌ی خوبی بود. لبخند زدم و گفتم: فکر خوبیه سام هم میاد؟ سارا خندید:معلومه بدون ملیجکمون که نمیشه؟ پس قرار بود با دوقلوها یه بعدازظهر خوش بگذرونم… شاید همین چیزی بود که برای پرت کردن حواسم لازم داشتم. بعد از مدرسه، همراه سارا به سمت خونه‌شون رفتیم تا لباسامونو عوض کنیم. سام که همیشه پایه‌ی ماجراجویی بود، با یه لبخند شیطونی گفت: خب خب خانوم تازه وارد آماده ای بریم یه جای باحال؟ چشمامو ریز کردم:منظورت از جای باحال دقیقاً کجاست؟ سارا قبل از اینکه سام جواب بده، سریع گفت: یه کافه ی خیلی خوب میشناسیم بعدش هم می تونیم یه کم توی شهر بگردیم و جاهای خوبشو نشونت بدیم. ایده‌ی بدی نبود. توی مسیر، سعی کردم فکرم رو از خواب دیشب دور کنم و از همراهی با دوقلوها لذت ببرم. سارا سامو با هزار سختی از اتاق انداخت بیرون و منو کشوند جلوی کمد تا لباس انتخاب کنیم خودش یه تاپ سفید همراه با کت کوتاه نارنجی و شلوار سفید برداشت و با شال و کیف کرم رنگ استایلشو کامل کرد. منم یه تاپ آبی کمرنگ و کت طوسی شلوار جین تیره انتخاب کردم به همراهیه شال طوسی و از خونه بیرون اومدیم سام بیرون منتظرمون بود وقتی چشمش به سارا افتاد بالبخند شیطنت آمیزش گفت:وای وای! سارا خانوم امروز خیلی خوشگل شدی! بعد یه کم سرشو کج کرد و با نیشخند ادامه داد: ولی یه مشکلی هست… زیادی نارنجی شدی! یه لحظه فکر کردم یه هویج غول‌پیکر از خونه بیرون اومد! سارا چشم غره‌ای رفت و دست به سینه گفت: حداقل از تو بهتره که همیشه مثل مترسکا لباس می‌پوشی! سام خندید و شونه‌ای بالا انداخت: مترسک باشم بهتر از اینه که وسط باغ سبزیجات گم بشم! من که تا اون لحظه فقط نگاهشون می‌کردم، نتونستم جلوی خندمو بگیرم. دوقلوها انگار از هم جدا نمی‌شدن، همیشه در حال کل‌کل بودن. این حس رفاقتشون، این شوخی‌های بی‌پایانشون… برام جالب بود. شاید اولین باری بود که از وقتی اومده بودم این شهر، واقعاً حس کردم بین یه جمع قرار گرفتم. سارا که خودش هم خنده‌اش گرفته بود، دستمو کشید و گفت: بیخیال این پسر مسخره شو، بیا بریم قبل از اینکه با حرفاش منصرفمون کنه! سام دنبالمون راه افتاد و گفت: نه بابا، من کی منصرفتون کردم؟ تازه اولشه، بریم ببینید چه روز خوبی قراره براتون بسازم! با هم به سمت کافه‌ای که سارا گفته بود راه افتادیم، غافل از اینکه شاید این روز خوش، قراره یه اتفاق عجیب رو توی سرنوشتم رقم بزنه…
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.